نشان از بینشانها
روایت زندگی زنی که شمایل تمام مادران است
مریم شهبازی
گروه کتاب
«مادر؛ خدای کوچک خانه» نوشته سیدعطاءالله مهاجرانی، روایتی از مادر است در متن خانه، فقر، کار و خاطره؛ روایتی به ظاهر شخصی که از سوگ آغاز میشود و آرامآرام به بازسازی چهره زنی میرسد که با وجود کمسوادی، در مرکز جهان عاطفی و روزمره خانواده ایستاده است. این کتاب که از سوی انتشارات امید ایرانیان منتشر شده، به جای حرکت صرف در مسیر زندگینامههای خطی، از خلال یادها، تصویرها و جزئیات پراکنده، سیمای مادری صبور، دقیق و اثرگذار را پیش چشم میگذارد؛ مادری که قالیبافخانه، سفره، دعا، آیات قرآن و رنج معیشت، اجزای جدانشدنی زندگی اوست. مهاجرانی در این اثر فقط از فقدان نمینویسد؛ او از دل خاطره، تصویری از زیست زنانه در خانوادههای پرجمعیت، محرومیت، تابآوری و پیوندهای عاطفی در روزگاری نه چندان دور میسازد که همین مسأله آن را از یک روایت شخصی دور کرده و به اثری ملموس تبدیل میکند.
تکههایی از یک زندگی
«مادر؛ خدای کوچک خانه» تازهترین نوشته سیدعطاءالله مهاجرانی است؛ سیاستمدار و تاریخپژوهی که طی سالهای اخیر بخش قابل توجهی از زیست حرفهای خود را بر نقد ادبی و تاریخنگاری مذهبی در دنیای کتاب متمرکز کرده است. کتاب با نقل قولی از عباس کیارستمی آغاز شده، «نه خواندن میدانست، نه نوشتن. اما چیزی میگفت که نه خوانده بودم و نه کسی نوشته بود.» همین ورودی کوتاه برای همذات پنداری با کتاب کافی است؛ نقلقولی که کمابیش برای طیف قابل توجهی از مخاطبان ملموس است؛ هرچند که مادران نسل امروز با مادران همنسلان زندهیاد کیارستمی و مهاجرانی، نویسنده کتاب قدری متفاوتاند و تعداد قابل توجهی از آنان همسو با تغییرات جامعه، هم تحصیلات دانشگاهی دارند و هم نقشی متفاوت از مادران خود ایفا میکنند؛ با این حال آنان نیز همچنان به جایگاه سنتی مادر در خانواده ایرانی پایبند هستند.
صفحات ابتدایی کتاب به شکلگیری ایده نوشتن آن اختصاص یافته و البته قدردانی از همه آنهایی که در روند ۱۴ ساله نگارش این اثر به سیدعطاءالله مهاجرانی یاری رساندهاند. او درباره سبک نگارشی «مادر؛ خدای کوچک خانه» نوشته: «این کتاب که سبک و سیاقش به کتاب «حاج آخوند» شباهت دارد، چهل تکه است. یادها در سرچشمه خیال رنگآمیزی شده است.» و با بیت «ساقی چو از این دیر کهن درگذریم/ با هفت هزارسالگان سر به سریم» خیام، نوشتهاش را به تمامی مادران، به خصوص به آنهایی تقدیم کرده که سالهاست چهره در نقاب خاک کشیدهاند. از مقدمه کتاب که بگذریم، نویسنده روایتش را با جملهای از آلبرکامو در رمان «بیگانه» آغاز کرده است: «امروز مامان مرد، شاید هم دیروز، نمیدانم...» و کتاب در مواجهه نویسنده با خبر درگذشت مادر در دوران مهاجرت آغاز میشود: «مادرم در هجدهم آبان ماه سال 1390 بعد از بیماری طولانی و فرساینده و تابسوز سرطان لنفی درگذشت.»
«مادر؛ خدای کوچک خانه» کتابی خاطرهمحور است و نویسنده کوشیده دست به بازآفرینی خاطرات خود از کوچه پسکوچههای خاکی شهر اراک با رنگوبوی زندگی روستایی بزند، کتاب شاید در وهله اول، یک زندگینامه شخصی به نظر آید، اما از همان صفحات ابتدایی، روایتی از سبک زندگی و حتی مراودات اجتماعی ایرانیان از دهههای ۱۳۳۰ به بعد را در خود دارد: «زنها از سپیدی صبح تا سیاهی شب قالی میبافتند. هرکدام هم هفت، هشت، نُه بچه یا بیشتر به دنیا میآوردند. مادرم نُه فرزند زاییده بود؛ به اصطلاح نُه شکم! خاله خانم ده تا، خاله ملوک هفت تا، خاله ایران پنج تا و خانم دایی جان هشت تا. خانوادهها پرجمعیت بودند و زندگیها سرشار از شادی و امید و محبت.» نکتهای که از همان ابتدا توجه مخاطب را به خود جلب میکند، استفاده از نقلقولهای نویسندگان مشهور یا جملاتی از کتابهای آنان است؛ از کیارستمی گرفته تا هنری فیلدینگ، چارلز دیکنز، ارنست همینگوی و فرانتس کافکا و نثری که نویسنده برای شرح خاطرات خود به کار برده نیز مصداقی از کتابخوان بودن اوست.
مروری بر عناوین کتابهای مهاجرانی کافی است تا متوجه علاقهمندیاش به حوزه دین شوید، علاقهای که شاید منشأ آن را بتوان در خاطراتی که از سالهای کودکی و مادربزرگ با مخاطبان به اشتراک گذاشته پیدا کرد: «مادربزرگم، تفسیر قرآن درس میداد... معنی آیهها را نمیفهمیدم، اما صدای آیهها مثل آواز بود. چشمام را میبستم و به موسیقی آیات گوش میکردم. خانمها هر کدوم نوبتشون میشد، با آواز میخوندن. بعداً وقتی بعضی سورهها را میشنیدم، از موسیقی آیات میفهمیدم سوره مریم هست یا سوره نجم... موسیقی آیات برای همیشه توی ذهنم موند.»
او در یکی از روایتها، درباره قالیبافی مادر نوشته، اینکه چطور چهلواندی از عمر ۷۷ سالهاش به تارو پود قالی گره میخورد؛ سبکی از زندگی و امرار معاش که زنان در آن نقشی محوری ایفا میکردند؛ توصیف فضای قالیبافخانهها و اجبار خانوادهها برای آنکه فرزندانشان را از سن کم به قالیبافی بفرستند و آرزوی درس خواندنی که برای کودکان بسیاری به حسرت تبدیل میشود، بخشی از همان نقاط مشترکی است که ماوقعی از سالهای نهچندان دور زندگی خانوادههای روستایی را به خود اختصاص میدهد. ماجرای شهادت محسن، برادر راوی نیز چند صفحه کتاب را به خود اختصاص داده، برادری که در کردستان شهید میشود: «محسن به جبهه غرب رفت و دهم تیرماه سال 60 در ارتفاعات شمسی در کردستان شهید شد. شهادت محسن سه روز پس از شهادت آیتالله بهشتی و بیش از هفتاد نفر از شخصیتهای دولت و مجلس بود.»
روایتی با ساختار غیرخطی
فصلهای کتاب از نظر زمانی پیوسته نبوده و روایتها خطی و ساده نیستند، مهاجرانی مکرراً فلشبکهایی به گذشته میزند و همانگونه که در مقدمه هم تأکید کرده پازلهای یک ماجرا را در فصلهای مختلف کنار یکدیگر چیده و کامل میکند؛ نمونهاش سطرها و صفحاتی که در بخشهای مختلف کتاب به محسن اختصاص یافته است و مخاطب را به تدریج با روایت کاملتری از زندگی او روبهرو میکند، روایتهایی که با شهادت او به اتمام نمیرسد و پرشهای زمانی مکرری به گذشته دارد. مهاجرانی در این کتاب با وفاداری به شیوههای مرسوم زندگینامهنویسی، از اصول داستاننویسی نیز بهره برده که همین مسأله برجذابیت آن افزوده و پلی به ادبیات داستانی نیز زده است: «این آقای پاسبان بلندقده، که قدرت زد، چقدر دستش سنگین بود، جای سیلی تا یازده روز روی صورت قدرت مونده بود. مثل چای دو رنگ، نصف صورت قدرت سرخ شده بود، نصفی سفید!» در کنار توصیف نقش محوری مادر در خانوادههای ایرانی که کلیت کتاب را تشکیل داده، مهاجرانی شرحی خواندنی از چگونگی ورود لوازم برقی به شیوه زیست ایرانیان و تغییر سبک زندگی خانوادهها در دههها قبل هم ارائه کرده است: «زهرا خانم اولین کسی بود که تو کوچه ما یخچال و تلویزیون خریده بود. چند تا کاسه کوچک و متوسط روحی داشت. توی کاسهها یخ درست میکرد و به همسایهها میداد.»
در صفحات مختلف کتاب ردپای پررنگی از علاقهمندی مهاجرانی به کتاب و متعلقات آن نیز دیده میشود؛ شاید مخاطبی که با پیشینه سیاسی نویسنده این اثر آشنا باشد، در مطالعه کتاب «مادر؛ خدای کوچک خانه» از خود بپرسد چطور سیاستمداری که مدار اصلی زندگی کاریاش بر محور سیاست چرخیده، اینچنین با فنون نویسندگی آشناست! «همچنان نویسندگی در افق ذهن و دیدم رویایی و آرمانی و پرتلالو بود. برای ثبتنام، سه رشته یا انتخاب پیش رویم بود: رشته ریاضی که مهندس بشوم، رشته طبیعی که دکتر بشوم و رشته ادبی که وکیل و قاضی و نویسنده بشوم. انتخابم را کرده بودم. باید نویسنده بشوم.»
برای رشته ادبیات ثبتنام میکند اما تحتتأثیر تردید اطرافیان و دلواپسیهای خانواده درخصوص آینده پیشرو، درخواست ثبتنام خود را پس میگیرد. هرچند که در نهایت برای تحصیلات دانشگاهی سراغ رشته تاریخ میرود و دست از علاقهمندیهای خود نمیکشد و به عنوان اولین جوان خانوادهای حاشیهنشین، از میان مهاجرانیهای اراک به دانشگاه میرود: «پدرم پرسید: این رشته تاریخ که قبول شدی، چه کاره میشوی؟ گفتم: نویسنده! مادر با صدایی بلندتر از معمول قاهقاه خندید. گفت: «همون که از اول میخواست، شد. یادته؟» و همانگونه که پیشتر اشاره شد، منشأ تسلط نویسنده کتاب به ادبیات و نقبی را که به بهانههای مختلف به آثار مشهور ایرانی و خارجی میزند میتوان در همین علاقهمندی و گستره مطالعاتیاش جستوجو کرد.
درخلال تمرکزی که مهاجرانی بر نقش محوری مادر خود، به عنوانی نمایندهای از زنان ایرانی دارد؛ او به شرح نکاتی خواندنی در برهههای مختلف زندگیاش نیز پرداخته است؛ از جمله میتوان به تلاشی اشاره کرد که برای حفظ کتابخانه ارزشمند و شخصی یکی از اساتید خود به خرج میدهد؛ با آنکه قرار میشود واسطه فروش کتابخانه دکتر احمد افشار شیرازی به یکی از اساتید خارجی و انتقال کتابها به آلمان شود، اما در پیگیریهای مکرر خود کاری میکند تا کتابخانه از سوی دانشگاهی ایرانی خریداری شود و در کشور باقی بماند. شهرت سیاسی مهاجرانی نیز آنطور که در کتاب روایت شده، به لطف آشناییاش با عالمان دینی، بویژه آیتالله شهید سیدعبدالحسین دستغیب، آغاز میشود و در کسوت نماینده شیراز به مجلس شورای اسلامی راه پیدا میکند؛ درست همان حولوحوشی که تصمیم به ازدواج با جمیله کدیور میگیرد، یکی از شاگردانش در دبیرستان دانشگاه شیراز به سال 1359: «پدر و مادر جمیله، که هر دو از اصیلترینو شریفترین و شناخته شدهترین خانواده فسا و شیراز بوده و هستند، نسبت به پدر و مادر که شکل و شمایل و سبک زندگی روستایی داشتند، با کمال محبت و صمیمیت رفتار کردند... من هم که نماینده مجلس شده بودم، اعتماد به نفس بیشتری پیدا کرده بودم. استوار راه میرفتم و محکم حرف میزدم.» صفحات پایانی کتاب ارجاعی به صفحات آغازین کتاب «مادر؛ خدای کوچک خانه» دارد؛ آنجا که نویسنده در سوگ مادر نشسته و به یادش شعر «یاد مادر» را میگوید: ««وقتی تو را دیدم/ خم میشوم/ کف کوچه باریک خاکی را میبوسم» عطاءالله مهاجرانی این کتاب را پس از چهارده سال، در روز میلاد حضرت فاطمه(س) به پایان میرساند و تأکید میکند که «داستان مادر بیپایان و بیپایاب است؛ حکایتی که همچنان باقی است...»

