شناسنامه مادران ایران
کتاب «مادر؛ خدای کوچک خانه» نگاه مردان ایرانی به مادران را روایت میکند
جمیله کدیور
نویسنده و فعال سیاسی- فرهنگی
سیدعطاءالله مهاجرانی در پیشانی کتاب «مادر؛ خدای کوچک خانه» عبارتی از روانشاد عباس کیارستمی نقل میکند: «او نه سواد خواندن داشت و نه نوشتن، اما سخنانی میگفت که نه جایی خوانده بودم و نه کسی نوشته بود.» شاید این بهترین تعبیری است که در مورد مادر نویسنده کتاب یا «مامان عذرا» که من به عنوان عروس خانواده نزدیک ۳۱ سال ایشان را چنین صدا میکردم، صدق میکرد. کتاب «مادر؛ خدای کوچک خانه» نوشته سیدعطاءالله مهاجرانی، روایتی احساسی و تأملبرانگیز از جایگاه و نقش مادر در زندگی نویسنده است؛ روایتی که با نگاهی عاطفی، به نقش بیبدیل مادر در خانواده میپردازد و خاطرات نویسنده را در طول زمان به تصویر میکشد.
من به عنوان عروس خانواده میتوانم بگویم که دلدادگی بلکه شیدایی آقای مهاجرانی نسبت به مادرش مثال زدنی بود؛ چه در زمان حیات و چه بعد از درگذشت مادر. به عنوان نمونه، از هنگام درگذشت مامان عذرا، روسری مادر در سجاده آقای مهاجرانی هست! در واقع در نماز سر بر روسری مادر میگذارد و در سفرها آن را با خود به همراه میبرد. این توجه و یاد در روزگاری که شاهد آسیبپذیری روابط عاطفی نسلها و بلکه نشانههای گسست نسلها هستیم، میتواند به ما یادآوری کند که قدر داشتههایمان یعنی مادران و پدرانمان را بدانیم.
در ستایش نقش عاشقانه مادر
به باور من این کتاب دو بعد مجزا و در عین حال مرتبط دارد: کتاب هم یک جنبه کاملاً شخصی دارد و هم یک جنبه عام که در کل کتاب در جریان است. جنبه شخصی، خاطرات نویسنده از شخصی حقیقی به نام «مامان عذرا» است. مادری که با حضورش به اعضای خانواده قرار میداد و پناه و مأمن خانواده بود. جنبه دوم کتاب، جنبه عام تصویرسازی نویسنده از یک نماد خداگونه به نام مادر است که بالطبع بعد شخصی کتاب هم ذیل این جنبه قرار میگیرد. عنوان کتاب، خود گویای نگاه نویسنده و بعد دوم است: مادری که در خانه، نقش و حضوری شبیه به «خدای کوچک» دارد و منشأ عشق، محبت، امنیت، آفرینندگی، خلاقیت، بخشندگی، بخشش، تربیت، معنا و... است. نویسنده در این اثر، با زبانی ساده اما تأثیرگذار، تلاش میکند این نقش کمتر دیده شده و در عین حال تعیینکننده را در زندگی خود و خانوادهاش به
تصویر بکشد.
در عین حال، این کتاب بیش از آنکه یک روایت شخصی صرف از خاطرات نویسنده در مورد مادرش باشد، که هست، نوعی نمایش تجربه زیسته مادران این سرزمین است که مشابه خاطره و تجربه بسیاری از خوانندگان از مادران خود میتواند باشد و هر کسی میتواند تصویر مادر خود را در جای جای کتاب بازشناسد. همان عبارتی که ماکس وبر به عنوان تیپ ایدهآل (Ideal Type) از آن یاد میکند، در این کتاب به عنوان الگوها یا رفتارهایی تکرار شونده در قالب یک شخصیت مرکزی به نام مادر به تصویر کشیده میشود. مهاجرانی با بهرهگیری از تصویرسازیهای ملموس و عینی و لحنی ساده و صمیمی، خواننده را با مادرش به خانه خود در مهاجران و اراک و تهران و لندن میبرد و در هر روایت-خاطره، پیامی مستتر به خواننده منتقل میکند.
کتاب «مادر خدای کوچک خانه» را میتوان اثری دانست در ستایش نقش عاشقانه و بیادعای یک مادر؛ نقشی که بیهیاهو، بنیان زندگی و محور اتصال خانواده است و اغلب تا زمانی که مادر در خانواده حضور دارد، کمتر دیده میشود و با رفتنش، خلأ او هر روز پررنگتر و عمیقتر میشود. این کتاب یادآوری است از حقیقتی ساده اما عمیق از پارادوکسی بهعنوان «حاضر غائب» که وقتی هست، کمتر دیده میشود و با رفتنش، تازه عدم حضورش مشهود میشود و خانه، بدون مادر، به مکانی بیروح و سرد تبدیل میشود.
کتاب «مادر، خدای کوچک خانه»، یک کتاب تئوریک یا تجلیل شعاری از مقام مادر نیست؛ بلکه مستندنگاری صمیمانهای است از زندگی یک مادر از دوران کودکی که با مرگ ناگهانی پدرش ضرباهنگ جدیدی میگیرد و دختر ۶ ساله را با واقعیتهای تلخ زندگی محیط پیرامون و دگرگون شدن وضعیت خانواده آشنا میکند و به جای مدرسه راهی کار در خانه اقوام ثروتمند و ناگزیر از قالیبافی در عین نابینایی یک چشم در همان اوان کودکی به دلیل ابتلا به آبله برای کمک به امرار معاش خانواده میشود. ازدواج و تولد فرزندان، بیش از ۴۰ سال قالیبافی، مرگ دو دختر و شهادت یک پسر و شروع بیماری سرطان تا زمان مرگ و چرخهای از تلخیها و شیرینیها بخشهای خواندنی کتاب است. این کتاب میتواند نماد همه مادران این سرزمین باشد که در قالب یک قاب و تصویر معرفی میشود؛ زنی که در سادگی و اصالت و سختی و صبوری، عمر و روزگار گذراند و برای خود چیزی نخواست و هرآنچه داشت و به دست آورد، مصروف خانواده و فرزندان کرد.
نویسنده در این کتاب، با همان قلم پخته و نثر ویژهاش، دست مخاطب را میگیرد و به سالهای دور و زوایای مختلف خانه پدریاش میبرد؛ به تنور گوشه خانه و عطر نان و فطیر تازه، به حیاط خانه و دیوارهای کاهگلی دست ساخت پدر، به باغچه پُرگل محسن شهید، به سیاستمداری و نکتهگوییهای بیبی زهرا، به کوچههای خاکی و همسایههای مهربان و بیادعا، به شادیهای عمیق و دلشورههای جانسوز و نکاتی که فقط از زبان یک مادر شنیده میشود و در ادامه کتاب به دورههای بعدی عمر و نقش مادر میپردازد و زوایای مختلفی را بیان
میکند.
چه چیزی کتاب را خواندنی میکند؟: این کتاب خاطره صرف نیست. مشابه دو کتاب «حاجآخوند» و «شیخ بیخانقاه» جذابیت این اثر در سبک خاص مهاجرانی، «روایت-خاطره» بودن آن است که آن را از یک حوزه خاص شخصی تعمیم میبخشد. این کتاب، در عین اینکه روایت جنبههای شخصی زندگی نویسنده است، در عین حال روایت یک دلتنگی و جاماندگی هم هست. خواندن این خاطرات، مثل گوش دادن به واگویههای تنهایی یک نویسنده بعد از مرگ مادر است؛ نویسندهای که در اوج پختگی عمر، هنوز در خلوت خود، دلتنگ آغوش گرم و صدای آهنگین و نوازش و دعای خیر مادر است و بعد ازگذشت ۱۴ سال از مرگ مادر همچنان ضربه شنیدن خبر در شرایط سخت بیماری که درد امانش را بریده بود، روحش را میخراشد و نوشتن این کتاب پاسخی است به همه این دلتنگیها و ادای دینی است به مقام مادر.
مهاجرانی به دو نویسنده سرنوشتساز در ادبیات و رمان اشاره میکند؛ به فرانس کافکا که در گفتوگویی با گوستاو یانوش میگوید: «از کتابها زندگی پدیدار نمیشود. اما از یک روز زندگی میتوان صد جلد کتاب نوشت!» هر چه بیشتر درباره این سخن کافکا بیندیشیم، عمیقتر و زیباتر درک میشود. روایت دوم از گارسیا مارکز است. مارکز در کتاب خاطرات خود، «زندگی به مثابه روایت» یا «زندگی میکنم تا روایت کنم»، جریان ماوقع زندگی را از مقوله یاد و نیز از مقوله روایت تفکیک میکند. در طول عمر خود، ما با سه پدیده روبهرو هستیم: «فیزیک زندگی» یا زندگی روزمره، دوم مقوله «یاد» و سوم مقوله «روایت». مارکز باور دارد که حقیقت زندگی در روایت است. کتاب مادر نیز همان است؛ روایتگری یاد؛ یادی که فرزند ارشد خانواده راوی آن
است.
مجموعه روایت-خاطرههای کتاب با رشته آشکار و نهانی با هم پیوند دارند. این رشتههای پیدا و پنهان را میتوان در چند بعد شناسایی کرد؛ از جمله در علاقه و پیوند مادر به فرزند شهیدش سید محسن مهاجرانی است. در تمامی کتاب گاه به اشاره و گاه به صراحت از این ارتباط سخن گفته شده است. این کتاب به نظرم ویژگی دیگری نیز دارد. برشی از یک تاریخ مشخص و جامعهشناسی مردم اراک در محله باغشاه دیروز و ابوذر امروز است. شما با زهرا خانم و خانم سلطان و گل باغ و بیبی تاج خانم و عمو صفر و دیگران آشنا میشوید. این افراد بازیگران کتاب مادر هستند. در کتاب، نسبت زندگی در شهر و روستا که هنوز این نسبت گسسته نشده هم قابل توجه است. روستا هویت خود را دارد و شهر - البته محله فقیرنشین حاشیه شهر - مختصات خود را.
چرا این کتاب مهم است؟: اگر به دنبال روایتی ملموس، به دور از تکلف و سرشار از جزئیات زندگی یک مادر اصیل ایرانی هستید، این کتاب پنجرهای است به گذشتههای قشنگ همه ما؛ روایت مادری که مثل همه مادران، رفتنش، سقف و ستون و دیوارهای یک خانه را با خود میبرد و آنچه بر جای میگذارد، بیقراری در میانه غبار خاطرات رنگارنگ است. با خواندن این کتاب، در واقع داریم به آلبوم عکسهای مشترک نگاه میکنیم. این کتاب روایت مادران ایرانی است که هیچگاه برای خود هیچ نخواستند و در برابر مشکلات قامت خم نکردند، هرچند از
درون شکستند.
یکی از مهمترین ویژگیهای خاطرات، از جمله این کتاب آن است که وقتی آن را میخوانی، با همذاتپنداری، در بخشهایی از کتاب، نقش عزیزان خود اعم از پدربزرگ، مادربزرگ، پدر یا مادر خودت را در آن میبینی. این کتاب صرفاً داستان مادری یک زن به نام «مامان عذرا» نیست؛ بلکه شناسنامه زنان و مادران ایران است. مادری که در این کتاب تصویر میشود، یک نمونه منحصربهفرد و دستنیافتنی نیست؛ او آینه تمامنمای مادری مشابه مادران دیگر است. زنی از جنس همان مادرهایی که مجال مدرسه و سوادآموزی نیافتند، اما در دامان خود فرزندانی برای خدمت به این مرز و بوم تربیت کردند و «حکمت زندگی» را خوب میدانستند. مادرهایی که با کمترین امکانات، زیباترین و پرمهرترین سفرهها را میانداختند، قناعت را با عزتنفس ترکیب میکردند، بهرغم دستتنگی، مستغنی بودند و با تدبیر تمام امور خانه را مدیریت
میکردند.
نویسنده کتاب که سالها در بالاترین سطوح سیاسی کشور مسئولیت داشته، تاریخ خوانده، چهار گوشه جهان را گشته، رمان نوشته، به فرهنگ و ادبیات مسلط است، اطلاعات دینی و قرآنیاش با اطلاعات روحانیون و علما تنه میزند، در اتفاقات مهم سیاسی کشور به جای عافیتجویی، موضع شفاف گرفته و از همه طرف نواخته شده و بهرغم آن، از مواضعش کوتاه نیامده است، حالا در اوج پختگی و کمال، با همه این ابعاد، همه عناوین و آویزهها را کنار میگذارد و خود را خاکسار مادر میداند، بر روسری مادر سر مینهد و از مادرش به عنوان مهمترین پشتوانه موفقیت خود رمزگشایی میکند. نویسنده در این اثر، بیتوجه به تمام عنوانهای علمی و رسمیاش، تبدیل به همان پسربچهای میشود که به دعای مادر و عطر چادر او و حکمتهای بیبدیل او نیاز دارد. این پناه بردن از درشتیهای عالم سیاست به مأمن مادر، نقطه اوج این کتاب است.
کتاب یادآور این است که فرقی نمیکند کجای جهان ایستاده باشیم، یا چه سنی از ما گذشته باشد و چه جایگاه علمی و سیاسی داشته باشیم؛ در نهایت، سقف امنیت و پناه و مأمن همه ما، آغوش همان زنی است که عطر مهربانیاش خداگونه، خانههای ساده گذشته را برایمان به یک بهشت امن ابدی تبدیل کرده بود و تا امروز روز آرزوی بازگشت به همان مأمن را آرزو میکنیم؛ آرزوی یک آغوش دیگر، یک بوسه بر دستان خسته و پینه بسته مادر و یک همکلامی دیگر با مادر و یک نگاه سیر تا انتهای هستی به مادر...
نویسنده در این کتاب به ما یادآوری میکند که این مادران ستونهای نامرئی خانهها بودند؛ پناهگاه و مأمنی که هیچگاه از حمایت فرزند خود خسته نمیشود و در هیاهوی دنیای امروز، هیچچیز به اندازه یاد مادر نمیتواند به روح انسان
آرامش بدهد.
مخاطبین کتاب: مخاطب این کتاب عام است و هر قشر و طبقه و سن و سالی را شامل میشود. نه به عنوان ناشر و ویراستار کتاب و نه به عنوان همسر نویسنده و عروس خانواده، بلکه به عنوان یک کتابخوان، خواندن این کتاب را به همه توصیه میکنم، تا بفهمیم چگونه و چطور و در همه حال قدرشناس و خاکسار مادرانمان باشیم. این کتاب درسی است به همه، خصوصاً نسل جوان و نوجوان که جایگاه مادر را دریابند و با حفظ حرمت، قدرشناس زحمات مادر در تمام مراحل عمر خود باشند.

