رویای واشنگتن؛ تغییر موازنه پس از جنگ
استاد روابط بینالملل دانشگاه تهران
آمریکا از دور تازه فشار و تجاوز نظامی علیه ایران چه میخواهد؟ آیا واشنگتن در پی کشاندن بحران به یک جنگ همهجانبه است یا میکوشد با فشار محدود، دست بالا را در مذاکرات آتی به دست آورد؟ و اگر اسرائیل نیز وارد صحنه شود، آیا میتواند الگوی جنگ ۴۰ روزه را تکرار کند؟ پاسخ به این پرسشها برای فهم مسیر بحران کنونی و آینده امنیت خلیج فارس، اهمیت اساسی دارد.
به نظر میرسد هدف اصلی آمریکا در این مقطع، نه صرفاً آغاز یک درگیری تازه، بلکه برهمزدن موازنهای است که در فرآیند جنگ ۴۰ روزه شکل گرفت. ایران در آن دوره توانست با تکیه بر قدرت آفندی، پشتیبانی اجتماعی و موقعیت ژئوپلتیک خود و بویژه اهرم تنگه هرمز، هزینه ادامه جنگ را برای آمریکا و متحدانش بالا ببرد و در نتیجه، نوعی موازنه بازدارنده جدید را بر بحران تحمیل کند. همین موازنه بود که واشنگتن را ناچار کرد از برخی اهداف اولیه خود عقب بنشیند و به سمت تفاهم اسلامآباد حرکت کند. از این منظر، حملات و تهدیدهای اخیر را باید تلاشی برای آزمودن میزان پایداری این موازنه دانست؛ تلاشی برای سنجش اینکه آیا ایران همچنان قادر است از اهرمهای راهبردی خود برای تحمیل هزینه به طرف مقابل استفاده کند یا نه.
در کنار این هدف راهبردی، بُعد حیثیتی ماجرا نیز نباید نادیده گرفته شود. آمریکا و شخص ترامپ از آغاز این دور از تنشها با موجی از انتقادهای داخلی و خارجی روبهرو شدهاند. از همین رو، نمایش قدرت برای او فقط یک ابزار فشار بر حریف نیست، بلکه وسیلهای برای ترمیم اعتبار آسیبدیده خود نیز هست. ترامپ میکوشد این تصور را القا کند که آمریکا هنوز ابتکار عمل را در دست دارد و میتواند نتیجه میدان را به سود خود رقم بزند. تهدید، حمله محدود و عملیات روانی در چنین چارچوبی، بخشی از یک پروژه بزرگتر برای بازسازی اقتدار و بازگشت به موضع دست بالا به شمار میروند.
با این حال، نشانهها حاکی از آن است که آمریکا بهدنبال جنگی همهجانبه نیست. تجربههای پرهزینه عراق و افغانستان هنوز در حافظه راهبردی واشنگتن زنده است و تصمیمگیران آمریکایی بهخوبی میدانند که ورود به جنگی گسترده با ایران، هزینهای سنگین و دستاوردی نامطمئن خواهد داشت. افزون بر این، آمریکا درگیر رقابت جهانی با چین است و نمیخواهد در خاورمیانه به باتلاقی تازه فرو رود. از همین رو، آنچه فعلاً دیده میشود، بیشتر شبیه فشار هرچه زیادتر و آزمون خطوط قرمز ایران است تا تصمیمی قطعی برای جنگ فراگیر. با این همه، باید توجه داشت که همین سیاست فشار اگر از کنترل خارج شود، میتواند بهسرعت بحران را به سطحی وسیعتر سوق دهد.
در مورد اسرائیل نیز باید واقعبین بود. این رژیم بدون هماهنگی و رضایت آمریکا، ظرفیت و اراده ورود به یک جنگ بلندمدت را ندارد. البته احتمال عملیات محدود و ترورهای هدفمند همچنان وجود دارد، اما چنین اقداماتی بیشتر در چارچوب فشار روانی و کسب دستاورد تبلیغاتی معنا پیدا میکند تا آغاز یک جنگ فرسایشی. در این زمینه اگر ایران بتواند بازدارندگی خود را حفظ کند و بهگونهای عمل کند که هر حملهای با هزینه متقابل همراه باشد، دامنه اینگونه اقدامات نیز کاهش خواهد یافت. در نتیجه، حتی در صورت ورود اسرائیل به صحنه، محتملتر آن است که با حملات کوتاهمدت و حسابشده روبهرو شویم، نه با تکرار الگوی جنگ ۴۰ روزه.
با توجه به مراتب فوقالذکر، چشمانداز کلی تنشها را باید ناپایدار، اما قابل مدیریت دانست. در کوتاهمدت، ادامه تهدیدها، عملیات نمایشی و فشار سیاسی محتمل است؛ اما در میانمدت، اگر واشنگتن دریابد که این اقدامات نه عزم و توانایی ایران را در هم شکسته و نه کنترل تنگه هرمز را از دست تهران خارج کرده، ناچار به عقبنشینی نسبی خواهد شد. در آن صورت، ترامپ احتمالاً با چند موضعگیری رسانهای و حفظ ظاهر، دوباره به مسیر گفتوگو بازمیگردد. آینده بحران را از این رو باید نه در مسیر جنگ همهجانبه، بلکه در رفتوبرگشت میان فشار، آزمون، عقبنشینی تاکتیکی و بازگشت تدریجی به مذاکره دید.
در مجموع آمریکا امروز بیش از هر چیز در حال آزمایش ظرفیت ایران برای حفظ موازنه جدید است؛ موازنهای که بیشتر بر پایه تنگه هرمز شکل گرفته و همچنان یکی از مهمترین اهرمهای بازدارنده تهران به شمار میرود. اگر این موازنه حفظ شود، واشنگتن ناگزیر از پذیرش واقعیتهای تازه خواهد شد؛ واقعیتهایی که نشان میدهد امنیت خلیج فارس را نمیتوان بدون درنظرگرفتن نقش ایران و اهرمهای آن تعریف کرد. از همین رو، مسأله اصلی دیگر فقط این نیست که آمریکا چه میخواهد، بلکه این است که تا چه اندازه حاضر است هزینه تغییر موازنهای را بپردازد که ایران با تکیه بر موقعیت خود ایجاد کرده است.

