به بهانه درگذشت مادر داریوش فرضیایی
مادری رفت و کودکی یک پسر جا ماند
رضا صائمی
دبیر گروه فرهنگی
مرگ مادر، فقط خاموش شدن چراغ یک خانه نیست، خاموش شدن آخرین پنجرهای است که آدم از آن، خودش را در کودکی میدید. هر قدر هم سالها گذشته باشد، هر قدر هم موها سپید شده باشد و نام و آوازهای برای خود ساخته باشی، تا وقتی مادر هست، جایی در جهان وجود دارد که هنوز برای کسی «پسر» هستی. با رفتن مادر، انگار این نسبت برای همیشه از جهان حذف میشود، نسبتی که هیچ عنوان و موفقیتی جای آن را پر نمیکند.
خبر درگذشت مادر داریوش فرضیایی، برای بسیاری از مخاطبانش تنها خبر فقدان مادر یک چهره تلویزیونی نبود. این خبر، غم از دست دادن زنی بود که سالها در حاشیه زندگی مردی ایستاد که خودش بخش مهمی از خاطرات کودکی چند نسل را ساخت. مردی که همه او را با نام «عمو پورنگ» میشناسند، نامی که آنقدر با هویت او درآمیخته که گاهی فراموش میکنیم پشت این چهره همیشه خندان، پسری زندگی میکرد که دلبستگی عمیقی به مادرش داشت. در سالهای گذشته، بارها از علاقه و وابستگی او به مادرش گفته و نوشته شد. خودش نیز در گفتوگوهای مختلف، بیپرده از نقش مادر در زندگیاش سخن گفته بود. حتی روایتی میان مردم شکل گرفت که شاید یکی از دلایل ازدواج نکردنش، مراقبت از مادر و نخواستنِ ترک آن خانه بوده است. این روایت هرگز بهعنوان واقعیتی قطعی تأیید نشده و شاید تنها برداشتی از زندگی شخصی او باشد، اما شکل گرفتن چنین تصوری، از یک حقیقت عاطفی خبر میدهد؛ اینکه تصویر عمومی داریوش فرضیایی، تصویر مردی بود که پیوندش با مادر، از جنس دلبستگیهای معمولی نبود. شاید به همین دلیل، «عمو پورنگ» بودن او فقط یک نقش تلویزیونی نبود. او سالها کودک را بازی نکرد، کودک را زندگی کرد. راز محبوبیتش نیز شاید همین بود که آن شور و شیطنت، تصنعی به نظر نمیرسید. انگار هنوز چیزی از پسربچه سالهای دور در وجودش زنده مانده بود؛ همان کودکی که هر شب به خانه برمیگردد و مطمئن است مادری چشمانتظارش نشسته است. مادر، تنها کسی است که اجازه نمیدهد سن آدم زیاد شود. بیرون از خانه ممکن است مدیر باشی، هنرمند باشی، ستاره باشی یا چهره محبوب میلیونها نفر اما در نگاه مادر، هنوز همان کودکی هستی که یک روز دستش را گرفتهای تا از خیابان رد شوی. شاید برای همین است که مرگ مادر، فقط سوگ از دست دادن یک عزیز نیست؛ سوگ از دست دادن آخرین کسی است که گذشتهات را بیواسطه به یاد دارد.
درباره داریوش فرضیایی، این معنا پررنگتر هم میشود. او تمام سالهای شهرتش را صرف ساختن دنیایی کرد که در آن کودکان میتوانستند بخندند، خیالپردازی کنند و برای ساعتی از تلخیهای زندگی فاصله بگیرند. اما پشت این لبخندهای همیشگی، پناهگاهی وجود داشت که شاید خودش نیز کودک بودنش را از آن میگرفت؛ حضور مادری که هنوز میتوانست او را نه «عمو پورنگ»، بلکه «داریوش» صدا بزند.
گاهی به نظر میرسد بعضی آدمها آگاهانه نمیخواهند از کودکی فاصله بگیرند. نه از سر ناپختگی، بلکه چون میدانند تا وقتی در چشم مادر، پسربچه خانه باشند، جهان هنوز جای امنتری است. شاید داریوش فرضیایی هم، آگاهانه یا ناآگاهانه، دوست داشت برای مادرش همیشه همان کودک بماند، همان پسری که هر موفقیتی را اول باید با او قسمت میکرد و هر خستگی را کنار او زمین میگذاشت.
اکنون اما این نسبت گسسته است. خانهای که مادر در آن نباشد، دیگر همان خانه نیست. آدم، هر بار که به آن برمیگردد، بیشتر از آنکه نبودن مادر را ببیند، نبودن بخشی از خودش را حس میکند. بخشی که با هیچ موفقیتی، هیچ تشویقی و هیچ محبتی از سوی دیگران بازنمیگردد.
تلخترین بخش این خبر شاید همین باشد. اینکه امروز، عمو پورنگ برای میلیونها کودک همچنان همان مرد مهربان و خندان خاطرههاست، اما برای خودش، دیگر پسربچهای نیست که مادری در انتهای روز منتظر بازگشتش باشد. و شاید معنای واقعی یتیمی، نه در کودکی، که دقیقاً از همین روز آغاز میشود؛ روزی که آخرین نفر نیز میرود که تو را از ابتدای زندگیات، بیهیچ نقشی و بیهیچ نقابی، فقط به نام «پسرم» میشناخت. امروز میلیونها نفر، عمو پورنگ را دلداری میدهند؛ اما هیچ تسلایی جای آن یک نفر را پر نمیکند. همان یک نفر که او را نه با نامی که مردم دوستش داشتند، که با نامی صدا میزد که فقط یک مادر بلد است، نام پسری که انگار دلش میخواست تا همیشه، برای مادرش، همان پسربچه بماند.

