در حافظه موقت ذخیره شد...
از صحنه تا بوم؛ استمرار یک هنرمند در جستوجوی خویش
دارد. در تاریخ هنر، کم نبودهاند هنرمندانی که از یک عرصه به عرصهای دیگر قدم گذاشتهاند، نه برای آزمودن شانس خود، بلکه برای یافتن زبانی تازه جهت بیان آنچه در قالب پیشین نمیگنجیده است. شاید بتوان تجربه رادش را نیز از همین منظر خواند. او نمیخواهد تنها بازیگری باشد که نقاشی میکند، بلکه تلاش دارد هنرمندی باشد که هر بار خود را در قالبی تازه بازآفرینی میکند.
این میل به بازآفرینی، ارزشمندترین وجه کار اوست. بسیاری از بازیگران، اسیر تصویری میشوند که شهرت برایشان ساخته است و تا پایان همان نقش را تکرار میکنند. اما رادش راه دیگری را انتخاب کرده است، راهی که امنیت تکرار را رها میکند و به استقبال تجربه میرود. این انتخاب، بیش از آنکه به نتیجه وابسته باشد، به جسارت هنرمند برای خروج از منطقه امن خود مربوط است. شاید به همین دلیل است که میان بازیگری، مجسمهسازی و نقاشی او میتوان نخ نامرئی مشترکی پیدا کرد؛ علاقه به چهره انسان. خودش گفته حافظهاش در به خاطر سپردن وقایع چندان یاریاش نمیکند، اما چهرهها را هرگز فراموش نمیکند.
همین حافظه بصری، در بازیگری به خلق شخصیت انجامیده، در مجسمهها به صورتک و اکنون در نقاشیها به تصاویری که بیش از شباهت ظاهری، حامل حالوهوای انسانامروزند.«بیکلهها» را میتوان روایتی از همین مسیر دانست، نمایشگاهی که بیش از آنکه بخواهد مهارت تکنیکی یک نقاش را به رخ بکشد، از عطش یک هنرمند برای زنده نگه داشتن رابطهاش با هنر خبر میدهد. به نظر میرسد هنر برای رادش نه حرفهای موازی، بلکه شیوهای برای استمرار زیستن است؛ تلاشی برای آنکه در گذر زمان، خود را دوباره کشف کند و از نو بیافریند. شاید مهمترین ارزش این نمایشگاه نیز همین باشد؛ اینکه یادآوری میکند هنرمند واقعی، بیش از آنکه در پی تثبیت تصویر گذشته خود باشد، همواره در جســـــــتوجـــــوی امکانهای تازه برای خلق و احیای خویشتن است.

