پرتره‌ای از اضطراب

درباره‌ کتاب گالری امیال بشری با تمرکز بر داستان خیابان روانمهر

نسرین کیایی
 منتقد ادبی

عنوان مجموعه داستان «گالری امیال بشری» نوشته محسن فرجی به بهترین شکل، ماهیت آن را تبیین می‌کند؛ داستان‌های این مجموعه، همچون قاب‌هایی در یک گالری، مجموعه‌ای از تلاطم‌های درونی، ترس‌ها و آرزوهای مهارنشدنی انسان معاصر هستند که هرکدام به شکلی در تعامل با واقعیت جاری قرار گرفته‌اند. اگر مجموعه را همچون یک «گالری» فرض کنیم، راوی‌های داستان‌ها در جایگاه متصدیانی هستند که سعی دارند این امیال و خاطرات را روایت کنند، اما نکته اینجاست که این گالری، یک بایگانی دقیق و مستند نیست؛ بلکه «ذهن غیرقابل‌اعتماد» راوی‌ها، تصاویر گذشته را بازآفرینی می‌کند. این بازتولید گذشته، تماشای امیال و ترس‌های قدیمی را با شک و تردید همراه می‌کند و خواننده را مدام در تماشای نسخه‌هایی از حقیقت نگه می‌دارد که هر لحظه ممکن است، تغییر کنند.
داستان «خیابان روانمهر» از داستان‌های «گالری امیال بشری»، در جغرافیای مشخصی برپا شده است: خیابان‌های تهران؛ شهری که در این مجموعه نه یک دکور، که کاتالیزوری برای بروز این امیال است. خیابان‌ها، میدان‌ها و اسامی مکان‌ها در مرکز شهر، به مثابه قاب‌های این گالری عمل می‌کنند که خاطرات، حسرت‌ها و دلهره‌های شخصیت‌ها را در خود نگه داشته‌اند. تهران، شاهد زنده‌ این امیال بشری است؛ شهری که گذشته را در خود دفن نمی‌کند، بلکه آن را در هر نبش خیابان پیش روی راوی می‌گذارد. در این میان، خانواده پربسامدترین سوژه این گالری است؛ جایی که امیال بشری نه در فضای خالی، بلکه در روابط حساس خانوادگی متبلور می‌شوند. ترس از دست دادن، شک به نجابت و هراس پدرانه از تکرار سرنوشت گذشته برای فرزند، التهاب‌های اجتماعی همگی نشان‌دهنده‌ این است که امیال چطور می‌توانند به اضطراب‌های مدرن بدل شوند.
شاید مهم‌ترین ویژگی این گالری، اشتیاق راوی برای یافتن نقطه‌ای امن برای ایستادن و تماشا کردن باشد؛ تمام تکاپوی راوی‌ها برای یافتن لحظه‌ای از آرامش، در واقع تلاشی است برای رهایی از فشار این امیال سرکش. آنها می‌خواهند در این گالری شلوغ از خاطرات و هراس‌ها، گوشه‌ای دنج بیابند تا لحظه‌ای از اضطراب جهان فارغ شوند. در واقع، «گالری امیال بشری» مجموعه‌ای است که آیینه‌وار، تضادهای درونی انسان امروز را پیش روی او می‌گیرد و به ما یادآوری می‌کند که ما نیز همچون راوی‌های این داستان‌ها، مجموعه‌ای از حافظه‌های غیرقابل‌اعتماد و امیال بی‌پایان هستیم که در جغرافیای پرفشار شهر، برای معنا بخشیدن به زندگی و یافتن آرامشی گمشده تلاش می‌کنیم و دعوتی است به تماشای حقیقت عریان انسانی که در میان گذشته‌ای که رهایش نمی‌کند و آینده‌ای که از آن می‌ترسد، معلق مانده است.
در میان این قاب‌ها، داستان «خیابان روانمهر» به‌خوبی بازتاب‌دهنده‌ این فضای کلی است؛ جایی که راوی در‌گذار از خیابان‌های مرکز شهر، میان «عشق گذشته» و «هراس پدرانه از تکرار گذشته» گرفتار شده است. روانمهر در اینجا تنها یک نشانی جغرافیایی نیست، بلکه معبری است که در آن، «بی‌‌پروایی» زندگی سال‌های دور همسرش، به آیینه‌ای برای ترس‌های کنونی راوی تبدیل می‌شود. اینکه چگونه نجابت و خاطره، در ذهن راوی به پرسشی بی‌پایان بدل می‌شوند و «تهران» با خیابان‌هایش، مدام به او یادآوری می‌کند که گذشته پدیده‌ای نیست که بتوان آن را پشت سر گذاشت، بلکه حضوری است که بر هر لحظه از اکنون سایه می‌اندازد.
«خیابان روانمهر»، تصویری عریان از اضطراب پایدار کسی است که می‌کوشد در آوار خاطرات و واقعیت جاری، تعادلی شکننده برقرار کند. در این میان، تهران و بویژه خیابان‌های مرکز شهر، حضوری ملموس دارند و همچون شاهدی بر روایت، در پس‌زمینه جان گرفته‌اند. راوی در عین حال که در مقام همسر، در پی یافتن مجالی برای صلح با گذشته‌ شریک زندگی‌اش است، در لایه‌ای عمیق‌تر، با هراسی پدرانه دست‌ و پنجه نرم می‌کند که گویی ‌پرهیبی از تجربیات تلخ گذشته روی آینده‌ فرزندش است. ردپای زندگی جسورانه‌ همسر راوی در گذشته، تا اکنون می‌رسد و «ملال و خستگی» را برای مرد داستان رقم می‌زند.
تضاد میان آن لحظه‌ کوتاه آرامش، که در آن کینه‌ها و حسرت‌ها چنان محو شده بودند که «انگار از اول نبوده‌اند»، و واقعیت خشن زیسته‌ همسرش در گذشته و در ارتباط با مرد ناشر، فضایی خفقان‌آور می‌سازد. در این فضا، خیابان‌های اطراف انقلاب و روانمهر، که سراسر کتابفروشی و دفتر نشر است، نه فقط معبرهایی برای عبور، که گره‌گاه خاطراتی هستند که مدام در ذهن راوی بازآفرینی می‌شوند. در واقع، آن «بی‌‌پروایی» که راوی در گذشته‌ همسرش می‌بیند و با بدبینی و کنجکاوی به آن می‌نگرد، اکنون به آیینه‌ای برای ترس‌های پدرانه بدل شده است؛ ترسی از اینکه نکند دخترش، در پی تجربه‌های مشابه، در چنبره‌ همان آسیب‌هایی بیفتد که همسرش روزگاری در قلب همین خیابان‌های مرکز شهر تجربه کرده است.
آنچه این وضعیت را پیچیده‌تر می‌کند، پیوندی است که ذهن راوی میان «عشق گذشته» و «ترس پیش ‌رو» برقرار می‌کند. به همسرش نگاه می‌کند و حس می‌کند «چقدر دوستش دارد»، بلافاصله با پرسش‌هایی آزاردهنده به فضای عدم قطعیت بازمی‌گردد. وقتی دخترش قصد سفر دارد، همان نشانه‌های ظریف بی‌‌پروایی در ذهن راوی به فاجعه‌ای بدل می‌شود که گویی در تار‌وپود خانواده‌شان تنیده شده است. پدر، میان میل به آزاد گذاشتن فرزند و هراس از جهان پیچیده‌ای که خوب می‌شناسد، معلق مانده است؛ تعلیقی که ریشه در اشتیاق او برای مراقبت از کسی دارد که دوستش دارد. او به دنبال راهی برای محافظت است و همین دغدغه، عشقی را که به همسرش حس می‌کرده است، با چاشنی دلهره و نشخوار فکری درمی‌آمیزد و پرسش‌های ذهنی بی‌پایان می‌شوند. در تمام این مسیر، تهران با خیابان‌های خاطره‌انگیزش، مدام به راوی یادآوری می‌کند که گذشته، پدیده‌ای است که در گوشه و کنار این شهر حضور دارد و بر آینده سایه می‌اندازد.

صفحات
  • صفحه اول
  • سیاسی
  • دیپلماسی
  • جهان
  • اجتماعی
  • اقتصادی
  • انرژی
  • اندیشه
  • خودرو
  • حوادث
  • ورزشی
  • زیست بوم
  • ایران زمین
  • کتاب
  • صفحه آخر
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و هفتاد
 - شماره نه هزار و هفتاد - ۲۱ تیر ۱۴۰۵