به تماشای جهان
روایت روانشناسانه بحرانهای هویتی در چشمهای اینشتین نوشته ساناز اسدی
بهار خسروی
گروه کتاب
ادبیات فقط حول محور جهان بیرونی نمیچرخد، بلکه همچون آیینهای میماند که به پیچیدهترین و ناشناختهترین بخشهای درونی انسان، یعنی ذهن و روان او هم نفوذ میکند. اکثر داستانها با تکیه بر اتفاقات پشت سر هم و مشکلات بیرونی به پیش میروند، اما در میان آنها آثاری هستند که خواننده را با روایتی درونی و تأملبرانگیز به یک خلوت عمیق میکشانند و در سکوتی سرشار از ناگفتهها و اسرار درونی به حال خود رها میکنند. این کتابها دیگر تصاویری پرهیاهو و شکل گرفته بر صفحات کاغذ نیستند، عمق پیدا میکنند و تا مدتها با خواننده همراه میشوند. محور آنها معمولاً بر دغدغههای فردی، مشکلات عاطفی و گرفتاریهای روزمره زندگی تمرکز دارد. نویسنده به جای پرداختن به آنچه رخ داده، به تأثیری که رویدادها بر روح و روان شخصیتها برجای گذاشته، میپردازد. این داستانها خواننده را به فکر وادار میکنند و تنهاییها، تردیدها، فقدانها و کشمکشها را به یاد او میآورند، دقیقاً همان دردهای ناگفتهای که در خلوت با آنها گلاویز میشوند. داستانهای مبتنی بر روایت درونی و ذهنی صرفاً برای خواندن، وقتگذرانی و سرگرم شدن نیستند، آنها یک تجربه زیسته هستند و همانند یک دعوتنامه مخاطب را به توقف، درنگ، تأمل و نگریستن به درون خویش دعوت میکنند. مخاطب با خواندن چنین داستانهایی به تدریج در دنیای درونی شخصیتها نفوذ کرده و با آنها همذاتپنداری میکند، گاهی هم خود را در کنار تردیدها، تنهاییها، انزوا، سکوت و امیدهای کوچک و شکننده آنها میبیند. این نوع ادبیات ماجراهایی را بازگو میکند که در زندگی روزمره و واقعی تجربه میشوند و به همین دلیل بیش از هر روایت داستانی دیگری در ذهن مخاطب به یادگار میمانند.
کتاب «چشمهای اینشتین» نوشته ساناز اسدی که نشر چشمه آن را منتشر کرده، جزو آثار داستانی و معاصر فارسی محسوب میشود که با نثری احساسی، شخصیتمحور و روانشناسانه، فضای انسانی و اجتماعی و با اسمی کنجکاو برانگیز، خواننده را به یک روایت درونی و تأملبرانگیز دعوت میکند. این کتاب، داستان خانوادهای را بازگو میکند که در سرایدارخانه مدرسه دخترانهای در قائمشهر زندگی میکنند. شهری که به کارخانه نساجی و تیم فوتبالش شناخته میشود. ثریا، مادر خانواده، در کارخانه رو به زوال نساجی مشغول به کار است. پیش از او همسرش آقا موسی آنجا کار میکرد. این روزها اخبار تعطیلی کارخانه در کوچههای شهر دهن به دهن میچرخد. تیم فوتبال شهر هم بازی پشت بازی دارد میبازد و پسرها و آقا موسی، مثل باقی تماشاگران خسته تیم، هر هفته دست از پا درازتر ورزشگاه وطنی را با بار سنگین شرم و غصه ترک میکنند و برمیگردند به اتاقهایشان. داستان در فضایی بسته و پرتنش میگذرد و مرز میان زندگی خصوصی این خانواده با فضای عمومی دائماً در تلاطم است، آنها در واقع در قلب اجتماع هستند اما زندگی پنهان یا نامرئی دارند.
یک ماجراجویی مخفیانه
شخصیت اصلی داستان، نوجوانی کنجکاو و ماجراجو در آستانه سن بلوغ است. او جهانی را به تماشا نشسته که به آن تعلق ندارد و دائماً از آن منع میشود.
او خود در خانواده از فرصت زندگی همانند همسنهای خود و تجربههای خوش دوران نوجوانی به دور مانده است و او از پشت دیوار و از خلال یک سوراخ، مخفیانه دانشآموزان مدرسه را تماشا میکند. این نگاه گاهی با لذت، شرم و گناه همراه میشود و همین وی را منزوی، تنها و مضطرب کرده است. خانه و خانواده شخصیت اصلی داستان همانند سایه یا شبح روزگار میگذرانند و او یاد گرفته چگونه نامرئی باشد تا از خشم خانواده و دیگران در امان بماند. دیده شدن و جلب توجه در نهاد هر نوجوانی وجود دارد اما او سعی در دیده نشدن و نامرئی بودن دارد که با طبیعت وجودیاش و سن حساسش در تضاد است. کتاب با روایتی ساده نشان میدهد فضا و محیط در رشد شخصیت نوجوانان تأثیر مهمی برجای میگذارد و میتواند آنها را به سمت انزوا، تنهایی، استرس و حتی افسردگی بکشاند. نویسنده به خوبی توانسته صدای یک نوجوان را به صفحات کتاب منتقل کند؛ صدایی که حال و هوای خاص، ماجراجویی، کنجکاوی، آشفتگی و نوعی فاصلهگذاری با جهان اطراف خود را فریاد میزند. او در توصیف فضاها دقیق است و به جای تمرکز بر اتفاقات پیچیده و پر تنش، روی مکثها، بوها، اشیای درون خانه و جزئیات معمول زندگی روزمره تمرکز میکند. این جزئیات در متن داستان معنا مییابند و نمادهایی را میسازند که از وضعیت روانی شخصیتها یا جبر محیطی آنها نشأت میگیرند.
نظم زندگی روتین شخصیت اصلی داستان و خانوادهاش با ورود نابههنگام دختری به نام «گل» بههم میریزد. دختر داستان در اینجا بدلایلی به خانه آنها پناه میآورد. ورود او مرز امن، پنهان و نامرئی و قانونهای وضع شده میان مدرسه و خانه را میشکند. شخصیت اصلی داستان پس از این اتفاق ناخواسته، پایش به ماجرایی باز میشود که باید با دنیای واقعی، میل، ترس و مسئولیت روبهرو شود و دیگر نمیتواند یک ناظر باقی بماند و فقط به تماشا بنشیند. روند بلوغ ذهنی و عاطفی او در صفحه به صفحه کتاب پیش چشمان مخاطب کنجکاو شکل میگیرد.
او به تدریج مجبور میشود از دنیای فانتزی و تماشای مخفیانه دنیای بیرون از محدوده امناش خارج شود و با پیچیدگی روابط انسانی، تجربههای تازه و چالشهای بزرگتری آن هم از جنس بزرگسالی رو در رو یا حتی گلاویز شود. در نهایت شخصیت اصلی داستان دیگر یک نوجوان منزوی، خجالتی و ترسو نمیماند و به شخصیتی با هویت مستقل تبدیل میشود. او این استقلال را در مواجهه با بزرگترها، قوانین مدرسه و دیگران به دست میآورد.
شخصیتپردازی نویسنده چنان دقیق و قابل باور است که به دل خواننده مینشیند و با جریان داستان همراه میشود و با مشکلات و دغدغه آنها همذاتپنداری میکند. شخصیتهای «چشمهای اینشتین» همانند قهرمان داستانهای کلاسیک نیستند و با آنها از زمین تا آسمان فاصله دارند. آنها همانند زندگی بیرون از کتابها با دردهای معمولی و گسستهای عاطفی رو به رو هستند و دنیا را از زاویهای دیگر تماشا میکنند. رابطه میان اعضای خانواده، بیشتر بر پایه فاصله و اختلال عاطفی و رازهای ناگفته پیش میرود.
نویسنده با انتخاب عنوان خاص خود که به نابغهای چون اینشتین اشاره دارد، برای مخاطب کنجکاوی به همراه دارد، همچنین تضادی میان نگاه علمی اینشتین و نگاه انسانی و احساسی شخصیت اصلی داستان به وجود آورده است. اینشتین نماد علم و دیدن عمیق جهان است و او در ابتدا فقط با غریزه به تماشای جهان خارج از نقطه امن خود مینشیند، اما بهتدریج نگاه او آمیخته به آگاهی، دانش و بینش میشود. اینشتین نماد علم و حقیقت محسوب میشود، دانشمندی که با نگاه عمیق به جهان، به ژرفای واقعیت می رود، اما شخصیت اصلی داستان به دنبال کشف قانونهای جهان کوچک خودش است. او در طول داستان به این بلوغ میرسد که نگاه کردن به معنای آگاه شدن، فهمیدن دردها، درک ترسها و پنهانکاریهای دیگران است.
کشف واقعیتهای پنهان
کتاب «چشمهای اینشتین» قرار نیست خواننده را هر لحظه با اتفاقات عجیب و غریب و غیرمنتظره مرسوم دنیای قصهها غافلگیر کند و به پیش برود، اما این توانایی را دارد که نگاه او را به جزئیات زندگی تغییر بدهد. در واقع نویسنده در فضاسازی به خوبی عمل کرده و برای ساختن دنیای ذهنی شخصیتها از جزئیات مناسب و به جایی بهره گرفته است. کتاب با محور قرار دادن یک موقعیت ساده به موضوعات عمیقتری همچون هویت، شناخت، بلوغ و تنش میان خواستن و نخواستن میپردازد. حس گیر افتادن شخصیت اصلی به خوبی از قلم نویسنده به خواننده منتقل میشود. مجموع این ویژگیها به کتاب جنبهای روانشناسانه بخشیده است.
همچنین وصفهایی از معماری مدرسه و خانه سرایداری، فضایی را در ذهن خواننده خلق میکند که مرزهای محدودکننده میان بودن و نبودن، دیدن و دیده شدن برای او قابل لمس میشود. توجه اسدی به اشیا، فضا و رفتارهای کوچک، فضای داستان را ملموس و زنده میکند و این نقطه قوت کتاب به حساب میآید. نویسنده از کنار مسائل به ظاهر کوچک به سادگی عبور نمیکند و از دل یک زندگی معمولی و ساده، تضادهای بزرگی همانند خیر و شر، اخلاق و میل، بودن و دیده شدن یا نامرئی بودن را بیرون میکشد. البته ناگفته نماند که در بخشهایی از اثر، فضای ذهنی شخصیتها بیشتر میشود و سرعت پیشبرد داستان را کم میکند.
کتاب به دلیل فضاسازی مناسب و خاص خود، نمادهایی را به تصویر میکشد که هرکدام به لایههای درونی داستان و شخصیتهای آن اشاره دارند.

