در حافظه موقت ذخیره شد...
آنسوی ویلچر، قامتِ مقاومت
گرداگردش، موجی از انسانها در سوگ میخرامند؛ سیاهپوش، آرام، اما استوار. باد پرچمها را میجنباند. پرچم ایران، سبز و سفید و سرخ، در دل جمعیت میرقصد، و در کنارش نشان حزبالله، چون مهری بر عهدی نانوشته. این پارچهها فقط رنگ نیستند، روایتاند، حافظهاند، پیمانیاند که نسل به نسل تکرار میشود.
پیرمرد، در دل این جمع، نه غریبه است و نه فراموششده. او تصویریست از تاریخی که هنوز نفس میکشد، از مقاومتی که تن رنجور را هم به میدان میآورد. دستان کسی که ویلچر او را هدایت میکند، نمادیست از پیوندی که میان نسلها جاریست جوانی که پیری را بر دوش میکشد، همانگونه که یک ملت، گذشتهاش را فراموش
نمیکند.
سیاهی لباسها، سوگ را فریاد میزند، اما در ژرفای آن، نوعی سرافرازی خفته است. سرافرازی کسانی که در عزا نیز میایستند، در ضعف نیز راه میروند، و در سکوت نیز سخن میگویند. این تصویر، حماسهای کوچک از یک روز عادی است. حماسهای که در آن، ناتوانی جسم در برابر ارادهای بزرگتر، رنگ میبازد.
و چنین است که این عکس، بیش از یک لحظه، یک نماد میشود: نمادِ ملتی که در سوگ نیز شکوه دارد و در ضعف جسم، ستونهای ایمانش را استوارتر میبیند.

