در حافظه موقت ذخیره شد...
یک برش از سفر ۱۲ روزه رهبر شهید به سیستان و بلوچستان
درسی برای مسئولان در صعود به تپه نورالشهدای زاهدان
این سفر از آن جهت حائز اهمیت بود که مدت کمی پس از شکست طالبان در افغانستان و در آستانه حمله آمریکا به عراق (در مارس ۲۰۰۳) انجام شد. در این کتاب جزئیاتی از این سفر نقل می شود که در هیچ خبرگزاری رسمی منتشر نشد، چرا که اخبار رسمی کشور به موضوعات و تیترهای اصلی میپردازند و جایی برای جزئیات خبر وجود ندارد. به عنوان مثال در اخبار گفته میشد رهبر ایران از تپه نورالشهدای زاهدان، مقبره شهدای گمنام بازدید کرد ولی این نکته که ایشان از همه و حتی محافظانش سریعتر توانست به بالای تپه برسد در هیچ خبرگزاری رسمی ذکر نشده، اما در روایت امیرخانی به تفصیل آمده:«تپه نورالشهدا شیب زیادی دارد. تقریباً مثل قسمت آخر شیرپلا. البته راهپلهای را در مسیری پیچاپیچ با سنگ ساختهاند که کار صعود را آسانتر میکند. اما همه درماندهایم که رهبر آیا میتواند این تکه را بالا بیاید یا نه... آقا یک نگاه میاندازد به بالای تپه و مقبره و گل از گلش میشکفد. سردار حفاظت، با دست مسیر و پلهها را به آقا نشان میدهد. آقا سری تکان میدهد. بعد یکی از محافظها را صدا میزند. عصا را میدهد دست محافظ؛ عصایی که حتی در مسیر صافی مثل گلزار شهدا هم دست آقا بود و به نظر هر ناظر منصفی اگر یکجا بهکار میآمد در همین تپه بود... مؤمن در هیچ چارچوبی نمیگنجد. آقا نگاهی به مقبره میکند. ناگهان شروع میکند به بالا آمدن. بالا آمدن تعبیر درستی نیست. شروع میکند به تندی به سمت قله گام برداشتن، چیزی نزدیک به دویدن. سردار پلهها را نشان میدهد اما آقا از مسیر مستقیم به سمت مقبره میآید... مسئولان یکییکی جا میمانند؛ حتی محافظها نیز. از جمله همان که عصای آقا دستش است... یکی از محافظها سعی میکند دور و بر آقا باشد که اگر پایش بلغزد او را بگیرد اما آقا از او سریعتر صعود میکند. کمکم مسئولان فربه و همراهان تنبل از بقیه عقب میافتند. جا میمانند و میایستند تا نفس تازه کنند و آقا همچنان بهسرعت بالا میآیند... این یعنی آزمون مسئولان. من اگر بودم، هر مسئولی را که از صعود به تپه بازمیماند، از کار برکنار میکردم. این یعنی آزمون انقلاب اسلامی.
مسئولان فربه به کار نمیآیند. یقین دارم که امام هم اگر بود، به همین سرعت از تپه نورالشهدا بالا میرفت، بیتوجه به دکتر عارفی و قلب و... این آزمون انقلاب اسلامی است!» تعلق خاطر بیشتر به شهدای گمنام آقا به مقبره رسیدهاند. کنارشان ایستادهام. فاتحه میخوانند و جالب اینکه نفسنفس نمیزنند. خیلی آرام و با طمأنینه. احساس میکنم که نسبت به شهدای گمنام تعلق خاطر بیشتری دارند. انگشتها را در پنجرههای ضریح گره میزنند و زیر لب چیزی زمزمه میکنند. خیلی بیشتر از گلزار [شهدا] وقت میگذارند. قبور گلزار هر کدام صاحبی دارند، اما آقا نسبت به شهدای گمنام احساس دیگری دارد؛ حس پدری شاید... بیش از پنج دقیقه کنار ضریح شهدای گمنام میایستند. بعد یکی از سرداران سپاه سیستان و بلوچستان توضیح میدهد راجع به مقبره و شهدای استان. آقا ناگهان حرف او را قطع میکند: «کاری کنید که برادران اهل سنت هم به زیارت این مقبره بیایند. کسی چه میداند شاید از این پنج شهید گمنام یکی اهل سنت باشد. به حساب آمار اصلاً بعید نیست...» من اصلاً به این قضیه فکر نکرده بودم. این دقت عجیب است. برای من که خیلی عجیب است. خلاصه که در اینجا که هیچکسی بهجز ما سه-چهار نفر دور رهبر نیستیم و هیچ مصلحت رسانهای هم به گفتن این مطلب حکم نمیکند. یعنی حقیقتی است در این نصیحت...

