این داغ ماندنی است
سه روایت از شبهای عزاداری در گوشه و کنار شهر تهران
گروه اجتماعی/ همزمان با مراسم وداع که مردم را در خیابانها و میدانهای شهر گرد هم آورده، موکبهای مردمی همچنان روشن ماندهاند؛ همانهایی که ماههاست در این روزهای پرحادثه بساط چای گرم، صندلی استراحت و چند دقیقه آرامش را برای وحدت و همدلی رهگذران فراهم کردهاند. در میدانهای مختلف، از شمال تا جنوب، شرق تا غرب شهر، چراغ موکبها هر شب زودتر از خیابان روشن میشود؛ انگار بخشی از نبض همدلی شهری است که نمیخواهد تنها بماند.
روایت اول؛ ورامین
شهر همیشه بیدار
بیش از چهار ماه از صبح ۹ اسفندماه میگذرد، اما گویی این داغ هرگز سرد نمیشود و اندوه فقدان رهبر شهید همچون روز اول آن واقعه تلخ بر جسم و روح مردم نشسته است؛ مردمی که پس از روز واقعه، هر شب گرداگرد میدانهای اصلی شهرشان جمع شدند و شعار انتقام، انتقام سر دادند؛ فریادهایی که با گذشت این چند ماه، هر شب بلندتر و محکمتر بر سر دشمنان این سرزمین کوبیده شدهاند. مردم غیور ورامین همواره در همه مناسبتها پای کار کشور ایستادهاند، اما شب وداع با رهبر شهید و خانواده ایشان، میدان امام خمینی(ره) این شهرستان رنگ دیگری به خود گرفته است. مردم همانند شبهای گذشته، لبیک گویان با پرچمهای قرمزرنگ، شعار مرگ بر آمریکا و اسرائیل سر میدهند و اشک میریزند، اشکی که برای وداع آخر جاری شده است. چهرهاش گویای سن و سال جوانش است، اما قامتش بر پرچم یا حسین(ع) که در دست دارد، خمیده شده است. آقا مهدی از خانواده شهدای این شهرستان است، از روزی میگوید که با دوستش به دیدار حضرت آقا رسیدند. تمام افسوسش این است که نتوانسته بود خواستهاش را مطرح کند. او میگوید:«سال ۱۳۹۰ جوانی ۲۳ ساله بودم که با یکی از دوستانم شب شهادت امام جعفر صادق(ع) در مجلس روضه بیت رهبری حاضر شدیم. به دوستم گفتم اگر حضرت آقا امشب آمدند از ایشان انگشتر یا چفیه میگیریم. البته داشتم با دوستم شوخی میکردم، چون اصلاً فکرش را هم نمیکردم پرده کنار برود و آقای شهیدمان را از نزدیک زیارت کنم. اما آمدند و روی صندلی نشستند. دوستم مدام در گوشم پچپچ میکرد و میگفت:« پس چه شد، مگر انگشتر نمیخواستی.» اما زبانم بند آمده بود، ابهت رهبری حتی اجازه نداد زبان باز کنم، فقط نگاهشان میکردم. اما حالا خودم را سرزنش میکنم چرا نتوانستم یک یادگاری از ایشان داشته باشم. شنبه ظهر که به مصلای تهران رسیدم و از دور نگاهم به جایگاه پیکر ایشان افتاد، ثانیه به ثانیه آن شب روضه از جلوی چشمانم گذشت و داغی بر دلم نشست که هیچ وقت سرد نمیشود.»
در هیأت عزاداری در میدان، چهرههای غمگینی میبینی که انگار چند ساعت است که خبر شهادت رهبری را شنیدهاند. داغی که با گذشت زمان نهتنها سرد نشده، بلکه پرحرارتتر از گذشته روی قلب مردم این شهرستان جای گرفته است. زن جوانی پرچم ایران را روی چادرش گره زده و نوزاد چند ماههاش را در آغوش گرفته است. پسر ۸ سالهاش همراه همسرش صبح زود به سمت مصلی حرکت کردهاند، اما او نتوانسته به خاطر نوزاد شیرخوارش از ورامین به تهران برود. با این اوصاف دلش طاقت نیاورده و شب برای وداع آخر به میدان اصلی شهر آمده است. او میگوید:«همسرم از شور و حال مردم در مصلی برایم تعریف کرد. شلوغی و جمعیتی که همه به عشق رهبر شهید از دور و نزدیک، خودشان را به مصلی رساندهاند. خیلی ناراحتم، انگار از قافله عشق جا ماندهام. اگر دخترم بزرگتر بود، حتماً همراه خانوادهام به مصلی میرفتم.»
میدان اصلی شهر تنها مکان تجمع شبانه ورامینیها نیست. کمی آن طرفتر میدان رازی با نوای «یا حسین» میزبان جمع دیگری از مردم است. کوچک و بزرگ، پرچم به دست در میدان میچرخند و شعار میدهند. طهماسوند مردی حدود ۴۵ ساله، یکی از پای ثابتهای هر شب این میدان است.او میگوید:«ساعت یک ظهر به سمت تهران حرکت کردم و ماشینم را شهرری گذاشتم و باقی مسیر را با مترو تا ایستگاه هفتتیر رفتم. از آنجا هم با سیل جمعیتی که در مسیر بود همراه شدم تا به مصلی برسم. نظم و ترتیب مسیر رفت و برگشت خیلی خوب بود و هیچ مشکلی نداشتم. قدم به قدم برای آسایش زائران، موکب گذاشته بودند تا گرما و تشنگی کسی را اذیت نکند. حتی در مسیر ورامین تا تهران هم موکبهای زیادی خدمت میکنند تا مردم این وداع آخر را با آرامش و بدون مشکل انجام دهند و برای آخرینبار به دیدار رهبری بروند.»
روایت دوم؛ میدان هفتحوض
پناه داغدیدگان جا مانده
برای آنهایی که هنوز نتوانستهاند خود را به بدرقه رهبر شهید در مصلی برسانند، میدان هفتحوض نارمک این شبها به پناهگاهی از اندوه، دلتنگی و وداع تبدیل شده است. مردم آمدهاند تا در کنار یکدیگر غم سنگین فقدان را با اشک و نوحه و سکوت قسمت کنند. اینجا دیگر فقط یک میدان شهر نیست، بلکه قلبی داغدار است که در هر گوشهاش نشانی از ماتم و عشق دیده میشود. چراغ عزا در شبهای این میدان هرگز خاموش نشده است. پیش از هر چیز پرچمهای سیاه و سرخ به چشم میآیند که در دست جوانان بر فراز آسمان میچرخند؛ پرچمهایی که در تاریکی شب مثل نشانههایی از سوگ و وفاداری در باد میرقصند. صدای نوحه و سینهزنی در تمام میدان پیچیده و با طنین سخنرانیهای رهبر شهید درهم آمیخته است.
در گوشه و کنار میدان، جمعیت زن و مرد و کودک و نوجوان هر کدام جایی برای خود پیدا کردهاند. برخی آرام نشستهاند و در خلوت خود اشک میریزند. فاطمه و همسرش عکس رهبر شهید را در دست دارند و با صدای بلند گریه می کنند. فاطمه میگوید:«من مشکل قلبی دارم و نمیتوانم به مکانهای شلوغ بروم. همسرم هم به پای من میسوزد، با اینکه خیلی دوست داشت در مراسم وداع شرکت کند، اما کنار من ماند و گفت اینجا با هم عزاداری میکنیم.» کمی آن طرفتر زن جوانی با دختر دو سالهاش زل زده به تصویر رهبر شهید. او میگوید:«خداحافظی خیلی سخت است. باورم نمیشود آقا برای همیشه از شهر میرود. راستش میتوانستم به مصلی بروم، اما دلم نیامد. نمیخواهم باور کنم. من اصلاً از وداع خوشم نمیآید برای همین اینجا عزاداری کرده و فکر میکنم سایه آقای شهیدم همیشه بالای سر من و مردم این شهر است.»
روایت سوم؛ عزاداری
در غرب تهران
در این شبها، علاوه بر مصلای تهران و خیابانهای اطراف، موکبهای کوچک و بزرگی هم در میدانها و گوشه و کنار شهر برپا شدهاند و به مردم عزادار خدمترسانی میکنند. در میدان کتاب، میدان کاج و میدان بهرود سعادتآباد، مردم چند دقیقهای میایستند، چای میگیرند، کنار هم میمانند و در همین مکث کوتاه، خستگی و غم را با هم قسمت میکنند.
در میدان کتاب، درست بالای ورودی مترو، ماههاست موکب کوچکی برپا مانده؛ موکبی ساده که این شبها در میان جمعیت انبوه، بیشتر از همیشه به چشم میآید. آدمها با پرچم در دست از راه میرسند، چند دقیقهای میایستند، چای میگیرند و دوباره به جمعیت میپیوندند. چند جوان داوطلب، بیوقفه سماور را پر میکنند و لیوانها را ردیف میگذارند. صدای نوحه که از بلندگو پخش میشود، با همهمه مردم و رفتوآمد پیوسته عابران درهم میآمیزد و حالوهوای خاصی به میدان میدهد. یکی از خادمان میگوید:«اینجا بودن، بیشتر از آنکه خستگی بیاورد، به خود ما نیرو میدهد.» خانم جوانی که پرچم را آرام در هوا میچرخاند، با صدایی لرزان ولی محکم میگوید:«آدمها بعضی وقتها فقط یک جایگاه یا عنوان نیستند، یک خاطره هستند، یک دلبستگی جمعی. برای همین اینجا ایستادهام.»
در میدان کاج، اولین چیزی که بیشتر از همه توجه عابران را جلب میکند، محرابی کوچک در وسط موکب است؛ یک صندلی خالی که با چفیه و تصویر رهبر شهید تزئین شده و در کنار آن دو گل رز قرمز به چشم میخورد. این صحنه در کنار پرچم ایران و شمعهایی که روی زمین روشن شدهاند، بیش از هر چیز راوی یک وداع بزرگ است. قابی که در میانه سیاهی بنرهای عزاداری و شعلههای لرزان شمع، تصویری جدی و باصلابت از وفاداری ارائه میدهد. این نقطه کوچک، به محل مکث بسیاری از رهگذران تبدیل شده است؛ آدمها میایستند، نگاهی به شمعهای نیمهسوخته میاندازند و گاه زیر لب زمزمهای میکنند و با نوای مداح، همنوایی میکنند. مردی میانسال با بغض میگوید:«آمدم اینجا تا بگویم ما هنوز پای عهدمان هستیم.» خانمی که کنارش نشسته نیز میگوید:«این کمترین کاری است که برای ادای احترام به ایشان از دستمان برمیآید.»
در میدان بهرود، فضا خانوادگیتر و کمی آرامتر است. چراغهای ریسهای زرد موکب، پیادهرو اطراف پارک را روشن کردهاند. یکی از شهروندان در کنار بنر بزرگی از رهبر شهید، پرچم ایران را در تاریکی شب تکان می دهد. او میگوید:«هر شب بعد از کار به اینجا میآیم؛ وقتی پرچم را بالا میبرم، انگار دینم را به این مسیر ادا کردهام. این موکبها نقطه روشنی در تاریکی شهر هستند؛ جایی که مردم هنوز دور هم جمع میشوند، کنار هم میمانند و هوای هم را دارند.»
میدان پونک در غرب تهران از اولین شب جنگ رمضان محل تجمع مردم بود و گروههای مردمی اجازه نمیدادند پرچم کشورمان بر زمین بماند و نفر به نفر در میدان، پرچم سه رنگ عشق را به حرکت درمیآوردند. علی در گوشهای از میدان پونک در همه شبهای گذشته کفشهای عاشقان وطن را واکس میزد. او میگوید:«در همه شبهای خیابان، نمیخواستیم رفتن آقا را باور کنیم، اما حالا وقت خداحافظی است. دیشب به مصلی رفتم. وقتی جایگاه شهدا را دیدم،همه چیز مانند پتکی بر سرم فرود آمد، غم دنیا در دلم نشست، دنیای بعد از رفتن او برای من هنوز باورپذیر نیست.»
مهناز و دخترش رویا هم در تمام شبهای گذشته در میدان بودهاند و با همقطارانشان به مصلی هم رفتهاند؛ مادر، چادر به سر دارد اما ظاهر دختر با مادر بسیار متفاوت است. رویا 20 ساله است:«وقتی به اینجا آمدم و دیدم همه با مهر و محبت من را همانطور که هستم قبول کردند، بقیه شبها هم آمدم، حالا دوستان زیادی دارم که ممکن است ظاهرشان با من متفاوت باشد، اما داغ همه ما یکی است. ما رهبرمان را از دست دادهایم و باید با رهبر شهید خداحافظی کنیم.»

