در حافظه موقت ذخیره شد...
«اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا...»
اقامه نماز رهبر شهید در میان جمعیت بیشمار در روز دوم وداع برگزار شد
در میان جمعیتی که برای وداع و اقامه نماز آمده بودند، خانوادههای شهدای میناب هم در میان مردم ایستادند؛ با چشمهایی خیس و احوالی که انگار دوباره به روزهای داغ خود برگشته بودند. آنها در مصلای تهران، در کنار هزاران عزادار دیگر، آرام اما با اندوهی آشنا برای اقامه نماز و وداع ایستاده بودند. حضور آنها با عکس فرزندان شهیدشان در مراسم اقامه نماز، یکی از غمگینترین صحنههای مراسم بود؛ خانوادههایی که در سوگ فرزند خود از راهی دور آمده بودند تا در سوگی بزرگتر شریک شوند.
نماز سه بار به نیت رهبر شهید، همراهان و اعضای خانواده ایشان قرائت شد و با خواندن هربار در قسمت مختلف از دعای نماز اشکها بیاختیار جاری میشد. پس از پایان نماز بازهم صدای گریه در مصلی قطع نشد. جمعیت همچنان ایستاده بود؛ بعضی دست بر سینه، بعضی با چشمانی خیس رو به آسمان.
جمعیت به آرامی مسیر بازگشت را در پیش گرفتند؛ نه با نگاه وداع آخر که با عزمی جزم برای ادامه راه رهبر شهید. برای خیلی از افراد این آخرین ایستگاه نیست؛ آنها پای پیمان خود با رهبر شهید امضا زدند که این دیدار وداع آخر نیست، یک آغاز دوباره است. در میان همهمه جمعیت که مصلی را ترک میکرد، یکی از جوانان که چشمهایش از اشک پر بود، میگفت: «ما به شهدایمان نمیگوییم خداحافظ؛ ما میگوییم به امید دیدار...»
دلهایی که برای رسیدن
پرواز کرد
در میان ازدحام جمعیت، آدمهایی را میبینی که هر کدام قصهای دارند. مریم ۳۲ ساله که با بیماری اماس روی ویلچر نشسته، چهرهاش از گرما برافروخته است و کیسههای یخ را روی پایش گذاشته، میگوید: «پاهایم دیگر یاری نمیکردند، اما دلم از چند روز پیش اینجا بود. مگر میشود در روز خداحافظی با پدر معنویمان در خانه میماندم؟ همسرم قبول زحمت کرد و من را با ویلچر آورد. مسیر طولانی بود، اما هر وقت حس میکردم نمیتوانم، نگاهی به عکس آقا میانداختم و یاد سختیهای ایشان میافتادم و به همسرم میگفتم برو تا برسیم.»
کمی آنطرفتر، پیرمردهایی که از روستاهای دورافتاده یاسوج آمدهاند، عکس رهبر را بالا میبرند و دور هم میایستند. یکی از آنها با لهجه شیرینی میگوید: «ترس ما فقط این بود که برسیم و درها بسته باشد. حالا که بموقع برای نماز رسیدهایم و این جمعیت را میبینیم، تمام خستگی راه از تنمان در رفته است.»
در یکی از شبستانها، نوزادی در میان همهمه جمعیت خوابیده و مادرش میگوید: «آمدنم با بچه سخت بود، اما بعضی آمدنها را نمیشود عقب انداخت. از دیشب وسایل دخترم را آماده کردم. از رهبر شهید میخواهم دعا کند این بچهها در کشوری بزرگ شوند که آرامش و امنیت باشد.»
بیرق این انقلاب
بر زمین نمیماند
هنوز صفهای نماز بههم نخورده است، پسر نوجوانی همراه چند نفر از دوستانش در صف ایستاده، میگوید: «ما چند نفر باهم آمدیم و قرار گذاشته بودیم محکم باشیم. قبل از نماز به هم میگفتیم نباید گریه کنیم، باید عهد ببندیم. اما وقتی نماز شروع شد، نتوانستیم خودمان را کنترل کنیم. یکی از بچهها همان اول گریهاش گرفت و ماهم به دنبالش بغضمان ترکید.»
او میگوید: «شاید نسل ما را خیلیها جدی نگیرند، اما امروز نشان دادیم ما هم داغداریم، عهد را میفهمیم، ایستادن را بلدیم. این اشکها از ضعف نبود؛ از عشق بود.»
یکی از دوستانش حرف او را تأیید میکند و میگوید: «خیلیها راجع به ما میگویند؛ این نسل سرگرم دنیای خودش است، اما نگاه کنید! امروز اینجا پر از دهه هشتادی و نودیهایی است که عکس رهبر شهید را به سینه چسباندهاند. ما اینجا نیامدیم که فقط تماشا کنیم؛ ما آمدیم تا نشان دهیم بیرق این انقلاب بر زمین نمیماند. فردا صبح، در مراسم تشییع هم همه خواهند دید که جوانان این کشور چگونه در صف اول ایستادگی خواهند بود.»
پدری، پسر هفتسالهاش را روی شانههایش بلند کرده تا در ازدحام جمعیت گم نشود. پسر شال مشکی کوچکی دور گردن دارد و با کنجکاوی به مردم نگاه میکند. پدر میگوید: «هنوز نماز را کامل یاد نگرفته، اما وقتی دید همه ایستادهاند تا نماز بخوانند، خودش گفت من هم میخواهم نماز بخوانم. شاید کلمات را درست تلفظ نکرد، اما از ته دلش ایستاد و نماز را خواند.»
او میگوید: «برای من همین مهم است؛ اینکه بفهمد بعضی لحظهها، لحظههای معمولی زندگی نیستند. امروز میخواستم ببیند مردم چطور با احترام، با اشک و با خواندن نماز، عزیزشان را بدرقه میکنند. اینها درسهایی است که در هیچ کتابی نوشته نمیشود.»
رفیق قدیمی
بعد از پایان نماز در میان جمعیت، زنی میانسال که روبهروی جایگاه پیکرها ایستاده و رنگ از صورتش پریده از بقیه کمک میخواهد. انگار توان یک لحظه بیشتر ایستادن را ندارد. سریع روی صندلی که کنارش بود، مینشیند و با صدایی که میان نفس و گریه میلرزد، میگوید: «از بیمارستان آمدهام نه با اجازه، قاچاقی! آمدهام تا برای آخرین بار دوست چهلسالهام را ببینم.» منظورش بشری حسینی خامنهای بود؛ رفیق سالهای دورش، هممدرسهای قدیمیاش، کسی که برای او فقط یک اسم نبود؛ بخشی از خاطرات جوانیاش بود. اشک میریخت و هقهقاش میان همهمه جمعیت گم نمیشد. میان گریه نفسی میکشد و میگوید: «عقد من را آقا خواند. در روزی که آتشبس شد به خیابان کشوردوست رفتم و از لای دیوارها، گودی قتلگاه را دیدم. از همان روز، قلبدرد گرفتم؛ دردی که دیگر فقط درد جسم نیست، داغی است که روی قلبم نشسته است. اگر امروز نمیآمدم رفیقم را ببینم، قلبم برای همیشه از کار میافتاد.»
خستگی معنا ندارد
هرچه به غروب نزدیکتر میشویم، شور جمعیت بیشتر میشود. در میان انبوه جمعیت که از زن و مرد، پیر و جوان و حتی کودکانی که در آغوش والدینشان برای روز آخر وداع آمدند، مردی با مو و محاسن کاملاً سفید، نگاهها را به خود جلب میکند. او در حیاط مصلی راه میرود، عصا به دست دارد، اما استوار قدم برمیدارد و شعار میدهد.
او با صدایی که هیچ نشانهای از خستگی در آن نیست، رو به جمعیت اطرافش میگوید: «ما داغداریم، اما خسته نیستیم. برای ما خستگی معنا ندارد. من جنگ را دیدهام، فراز و نشیبهای این انقلاب را دیدهام. امروز آمدهام تا بگویم در تمام این سالها، با کلام او زندگی کردم. آمدنم نه از سر عادت که از سر نیاز است. نماز خواندن بر پیکر چنین عزیزی، آخرین فرصت زندگی من است برای بستن عهد نهایی.»
او که بهگفته خودش هر دو روز برگزاری مراسم وداع و برگزاری نماز در مصلی حضور داشته، درباره تصمیماش برای مراسم تشییع میگوید: «من هر دو روز را اینجا بودم و فردا هم در مراسم تشییع رهبر شهید شرکت میکنم. مطمئن هستم که فردا مردم با حضورشان، باشکوهترین عهد تاریخ این انقلاب را رقم میزنند؛ عهدی که نه فقط برای امروز که برای آیندگان باقی خواهد ماند.»
حرفهای او، انگار روایت ساده و صریح خیلی از کسانی است که آنجا ایستادهاند. شنیدن این جملات از زبان مردی با آن ظاهر و سنوسال، باعث میشود خیلیها سرشان را به نشانه تأیید تکان دهند و همراه با او، شعارهایش را تکرار کنند؛ گویی این کلمات، نیرویی تازه برای ادامه مسیر جمعیت در غروب طولانی مصلی است.

