در حافظه موقت ذخیره شد...
دیار آناهیتا، سوگوار مسافرش است
و هنوز آن دستنوشته کردی، بر پیشانی خاطره کنگاور میدرخشد: «شیرینتر و گیانم، پات و بان چاوانم»؛ شیرینتر از جانم، قدمت را بر چشمهایم میگذارم. آن روز، کنگاور فقط یک اجتماع عظیم را به تماشا ننشست؛ یک دلدادگی بزرگ را روایت کرد. جوانی بر چفیهاش نوشته بود: «به کوری چشم نارفیقام، میخوام بشم فدای آقام.» دیگری پلاکاردی در دست داشت که نوشته بود : «از سنقر آمدهام تا جان فدای تو کنم.» و آنسوتر، نوشتهای در باد میرقصید: «هرسین، فداییان رهبر.»
چه کسی میدانست این جملهها، روزی از شعار به مرثیه تبدیل خواهند شد؟
به گزارش ایرنا، امروز که کاروان وداع و تشییع قائد شهید در راه است و ملت، خود را برای تشییع آماده میکند، کنگاور بیش از هر زمان دیگری به روزی بازمیگردد که میهمانش، سفر خود را از گلزار شهدا آغاز کرد، بر مزار فرماندار شهید فاتحه خواند و از وفاداری این مردم سخن گفت؛ مردمی که شهرشان را «منزلگاه عاشقان حسینی» نامید.
تاریخ، گاهی شگفتترین تقارنها را میآفریند؛ آن روز او به زیارت شهیدان آمد و امروز، در حافظه میلیونها انسان، خود با نام شهادت به یاد آورده میشود. دست جنایت، هرچند میتواند جسمها را هدف بگیرد، اما هرگز قادر نیست اندیشهها را به خاک بسپارد. آنان که گمان میکنند با گلوله و آتش میتوانند یک ملت را از خاطرههایش جدا کنند، تاریخ را نخواندهاند. مگر نه آنکه قرنهاست نام یزیدیان در غبار فراموشی مانده و نام عاشوراییان همچنان بر بلندای تاریخ میدرخشد.
امروز، ستونهای خاموش معبد آناهیتا نیز گویی در سوگ ایستادهاند. سنگهای کهنسال این بنای باستانی، شاهد هزاران آمدن و رفتن بودهاند، اما برخی وداعها، حتی سنگ را نیز به گریه وا میدارند.

