نگاهی به سریال بیعاطفه
شکست یک درام انتقام
حسن گوهرپور
روزنامهنگار
«پوشیده نماند که در پستوی ضمیر هر انسان، هزارتویی است پنهان، و در قعر آن، صندوقچهای است پر از اسرار و کتمان.
پارهای از این خفایا، زاییده خلوت آدمی است و دور از چشم هر همدمی، و پارهای دیگر، احوالی است مستور، که از دیده ابناء روزگار و اغیار نگاه داشتهاند دور.
بهای این رازهای نهفته، به گردش ادوار است و اقتضای لیل و نهار؛ چه بسا سری که در مکانی و زمانی به غایت خطیر است، و در جایگاهی دیگر به پشیزی حقیر. لیک قاعدهای است مسلم و حقیقتی است محتوم، که هر چه آدمی در حفظ اسرار حریصتر گردد، بار گرانی که بر دوش میکشد ثقیلتر و دل زار او پرخونتر گردد.
القصه، نمایش و سلسله مصور «بیعاطفه»، بر همین نسق استوار است و از همین درد، پردهدار.
شالوده این حکایت و اساس این روایت، بر کشف اسرار است و زوال اعتبار؛ قصه به هم ریختن بساط و داد است و گسستن رشته اتحاد.
داستان بر این مدار میگردد که چون راز مکتوم از پرده برون افتد و تشت رسوایی از بام سرنگون، چگونه بنیاد رفاقت ویران شود و شیرازه روابط آدمیان پریشان گردد.»
همه میدانیم تمام اتفاقاتی که حول رفتارهای انسانی میچرخد قبلاً اتفاق افتاده و به هر حال در تمام اعصار تکراری خواهد بود. هم از این روست که میتوان تقریباً تمام رخدادهای جهان را در چند پیرنگ کلان و وضعیتهای دراماتیک بنیادین خلاصه کرد؛ همانهایی که در سه کتاب «سیوشش وضعیت دراماتیک» اثر «ژرژ پولتی»، «سیوشش وضعیت دراماتیک سینمایی» اثر «مایک فیگیس»، و «بیست کهنالگوی پیرنگ و طرز ساخت آنها» اثر «رونالد بی. توبیاس» صورتبندی شدهاند. بنابراین نباید انتظار داشت یک اثر روایی - تصویری حتماً در پیرنگ یا وضعیتها کاملاً ابداعی باشد (آنچه در «بیعاطفه» هم نیست) ارزش اصلی بیشتر در چگونگی تلفیق، چینش، و کیفیت روایی همین الگوهای شناختهشده است.
این را در آغاز تحریر آوردم که عرض کنم اصلاً در این نوشتار کاری به تکراریبودن قصه ندارم، که تمام قصههای جهان با این پیشفرض که تقریر شد تکراری است! غرضی که دارم این است که روایت «بیعاطفه» پر از گسستهای غیر منطقی است.
سریال «بیعاطفه» به کارگردانی کمال تبریزی در ظاهر روایت رفاقتی دیرپا و دشمنیای دیررس است؛ قصه دو مرد، بهرام و کامران، که روزگاری همپیمان و همداستان بودند و امروز به خصم و خشم یکدیگر بدل شدهاند. داستانی که قرار است از دل دوستی به دشمنی برسد و از دل اعتماد به انتقام؛ اما آنچه در قاب تصویر مینشیند، بیش از آنکه روایتی استوار باشد، مجموعهای است پراکنده از تمهیدات نیمهکاره و تدبیرهای ناتمام.
سریال میکوشد با تمهید روایت غیرخطی و رفتوآمدهای پیدرپی به گذشته، به داستان عمق ببخشد و به روابط آدمها، پیچیدگی؛ اما ارجاعات به گذشته نه گرهی میگشایند و نه چراغی میافروزند.
این بازگشتها گاه چنان ناموزون و نامتجانس به بدنه روایت دوخته شدهاند که بیشتر به وصله میمانند تا به پیوند؛ نه ریتم را سامان میدهند و نه معنا را روشن میکنند.
در کنار این ساختار گسسته، سریال با پنهانکاری و مهندسی اطلاعات میکوشد کنجکاوی مخاطب را بیدار نگه دارد؛ رازها را قطرهچکانی انتقال میدهد و حقیقت را آهستهآهسته آشکار میکند، اما تعلیقی که از دل استواری داستان برنیاید، تعلیقی است تصنعی؛ کنجکاوی میآفریند، اما کشش نمیآورد. آنچه میماند، نه شوق کشف امر واقع، که صرفاً میل دانستن قسمت بعدی است.
در سطح ایده، تمرکز بر لایههای پنهان رابطه بهرام و کامران میتوانست نقطه قوت اثر باشد؛ اما آنچه در نوشتار شاید پیچیده مینمود، در تصویر به سادگی فرو میریزد. شخصیتها نه عمق مییابند و نه جان میگیرند؛ رفتارها گاه بیمنطق و انگیزهها گاه بیریشهاند. دشمنی بزرگ این دو دوست قدیمی، به جای آنکه تراژدی یک اعتماد شکسته باشد، بیشتر به سازوکاری تحمیل شده در خدمت داستان میماند.
در میانه این روایت، تم انتقام چون ستونی یگانه بر سراسر داستان سایه میاندازد: انتقام کامران از بهرام و انتقام مهتاب از علی و...، اما وقتی همه بار درام بر دوش انتقام نهاده شود و درونمایهای نیرومند پشت آن نباشد، نتیجه چیزی جز بیرمقی و بیحاصلی نیست؛ نه پرسشی اخلاقی در ذهن مینشیند و نه تأملی انسانی در دل میروید.
افزون بر این، رشته روایت گاه چنان گسیخته میشود که خردهداستانها بیآنکه به یکدیگر پیوندی روشن داشته باشند، میآیند و میروند. شخصیتها معرفی میشوند، اما سرنوشت نمییابند؛ وارد میشوند، اما اثر نمیگذارند. برخی کاراکترها—مانند آن شخصیت مرده در یخچال—بیشتر به حضوری گذرا میمانند تا به عنصری مؤثر در معماری روایت.
صحنههای اوج احساسی نیز از این آشفتگی بیبهره نماندهاند. لحظاتی که باید قله درام باشند، با اجرایی اغراقآمیز و تصنعی عرضه میشوند؛ چنانکه به جای همدلی، نوعی شرم نیابتی در مخاطب پدید میآورند. صحنههایی چون انتقامگیری و کتک زدن عاطفه در حضور مجازی علی، نه انفجار احساس که نمایش تصنع است؛ نه اوج درام که افول اجرا.
و سرانجام، آنچه بیش از همه حسرتبرانگیز مینماید، فاصله میان نامها و نتیجههاست. وقتی کارنامهای پرنام و سابقهای پرآوازه پشت یک اثر قرار میگیرد، انتظار نیز بلندتر میشود؛ اما «بیعاطفه» گویی سرمایه تجربه و اعتبار سازندگان خود را به پای روایتی کمجان و ساختاری ناپخته خرج کرده است؛ داستانی که میخواست حکایت رازها و دشمنیها باشد، اما در نهایت به روایتی از فرصتهای سوخته و ظرفیتهای ناتمام بدل شده است.

