حقیقت به بیان گمنامان
روایتهایی از واقعه کربلا در مجموعه داستان فراموشان نوشته داوود غفارزادگان
گروه کتاب/ واقعه عاشورا به سبب اهمیت دینی- تاریخیاش بارها به قالبهای مختلف ادبی از جمله داستان کوتاه و رمان راه یافته و نویسندگان بسیاری کوشیدهاند از زوایای متفاوت به بازخوانی آن بپردازند. داوود غفارزادگان نیز در کتاب «فراموشان» با عنوان فرعی «داستانی از واقعه کربلا» که از سوی انتشارات قدیانی منتشر شده، همین مسیر را در پیش گرفته است؛ منتهی با یک تفاوت مهم. او در این کتاب، داستان عاشورا را از نگاه راویانی بازگو کرده که در حاشیه تاریخ ایستادهاند؛ افرادی کمترشناخته شده و حتی ناشناس که هر یک در لحظهای حساس با حقیقت مواجه شدهاند. نتیجه کار روایتی چندصدایی و موجز است که میکوشد فضای انسانی و تاریخی آن روزها را نشان دهد.
داوود غفارزادگان شرح داستانی واقعه کربلا را در کتاب «فراموشان» به چند بخش مستقل تقسیم کرده است و هر بخش را از زاویه دید شخصیتی متفاوت روایت میکند. او افرادی را برای بازخوانی واقعه عاشورا انتخاب کرده که برخی از آنان حتی فراموش شدهاند. اولین روایت به قاصد والی مدینه تعلق دارد، در این بخش قاصد، مأمور رساندن پیامی است که سرنوشت سیاسی و تاریخی بزرگی در پس آن قرار دارد. غفارزادگان در این بخش بیش از آنکه به شرح جزئیات تاریخی بپردازد، به وضعیت روانی شخصیت توجه میکند. قاصد مأموریت خود را انجام میدهد، اما در عین حال نشانههایی از تردید و نگرانی در رفتارش دیده میشود. نویسنده با تمرکز بر همین لحظههای کوتاه و انسانی، فضای داستان را شکل میدهد. نامهای که همه میدانند حامل خبر ناخوشایندی است: «فهمیدم معاویه مرده، و این نامه پسرش یزید است که از شام رسیده و از امیر خواسته برای او از حسینبن علی بیعت بگیرد.» روایت قاصد، در واقع آغاز حرکتی است که به تدریج خواننده را به سمت رخدادهای بزرگتر هدایت میکند.
در روایت دوم داستان را از زبان همسر زهیر بن قین میخوانیم. زهیر تنها چند روز پیش از واقعه کربلا به صف همراهان امام حسین(ع) میپیوندد و در روز عاشورا نیز به شهادت میرسد. غفارزادگان در این بخش، به جای تمرکز بر خود زهیر، نگاه مخاطب را متوجه همسر او میکند؛ زنی که در لحظهای حساس شاهد تصمیمی سرنوشتساز است: «یادم نیست چطور راهیاش کردم. وقتی رفت، سرش را بالا گرفته بود. میدانستم او کسی نیست که حسین را تنها بگذارد. دعای خیر بدرقه راهش کردم و گفتم که روز قیامت، پیش فرزند فاطمه شفیع من شو!» روایت او از جنس مشاهده و انتظار است و نویسنده با استفاده از همین زاویه دید، فضای عاطفی داستان را گسترش میدهد.
در میانه یک موقعیت تاریخی
در بخشهای میانی کتاب، غفارزادگان سراغ شخصیتهایی میرود که در جبهه مقابل قرار دارند یا دستکم در موقعیتی مبهم ایستادهاند. در روایت بعدی، نویسنده سراغ یکی از سربازان حربن یزید ریاحی رفته است. حر در تاریخ عاشورا چهرهای شناخته شده است؛ فرماندهای اهل کوفه که در لحظهای حساس مسیر خود را تغییر میدهد و از عبیدالله بن زیاد، روی گردانده و به یاران امام میپیوندد. غفارزادگان در این روایت، نگاهش معطوف به سربازی میشود که در کنار حر حضور دارد و تحولات آن روزها را از زاویهای نزدیک میبیند. این روایت بیش از هر چیز درباره تردید است. سرباز با صحنههایی روبهرو میشود که ذهن او را درگیر میکند. او شاهد گفتوگوها، دستورها و تغییر فضای اردوگاه است و به تدریج درمییابد که در برابر حادثهای بزرگ قرار گرفته است. «حربن یزید از همان شروع حرکت حالت غریبی داشت. من بارها با او بوده و دیده بودم که چطور بر نیروهایش فرمان میراند و چطور حیلههای جنگی میچیند.» نویسنده در این بخش، با پرهیز از شعارزدگی، شرایطی را ترسیم میکند که در آن مسأله انتخاب مسیر درست و البته بدعهدی اهالی کوفی به شکل جدی مطرح میشود. با این حال شخصیت داستان، انسانی معمولی است که در میانه یک موقعیت تاریخی قرار گرفته است: «حر همان کاری را کرد که باید میکرد! اگر من هم به حرف دل گوش میکردم، راهم همان بود. اما، ما عمله شیطانیم. او قلاده بر گردنمان انداخته و راه میبردمان. اگر بگویم خواب و خوراک ندارم، دروغ نگفتهام. دایم، چیزی به دلم چنگ میزند. زخم که به خارش افتاد، باید آن را کند. خودتان را گول نزنید. همهتان روزگار مرا دارید. کدامیک از شما پشیمان نیست؟ اما چه سود. باید بنشینیم و باهم نجوا کنیم، که چه کردیم و چطور چشممان کور شد و عقلمان زایل. ما همیشه کور بودیم. مگر اولین بارمان است، کی به عهدمان وفا کردیم؟»
روایت بعدی از زبان «غلام عبیدالله بن زیاد» نقل میشود. این فصل تصویری از فضای حاکم بر کوفه پیش از وقوع واقعه عاشورا را ارائه میدهد: «از بزرگترها خواست که جلوتر بیایند و اسم کسانی را که با مسلمبن عقیل همراهی کردهاند، بنویسند.» گفت: «هرکس که طرفداران مسلم یا خود او را به خانهاش راه دهد، خونش هدر خواهد شد! او را مقابل خانهاش به دار آویخته و کسانش را از بیتالمال بیبهره خواهیم کرد!» غلام در جایگاهی قرار دارد که میتواند رفتوآمدها و گفتوگوهای درون دستگاه حکومتی را ببیند، اما خود در تصمیمگیریها نقشی ندارد. همین موقعیت به نویسنده امکان میدهد تا بخشی از فضای سیاسی آن دوره را نشان دهد.
مواجهه با وجدان و اخلاق
غفارزادگان در بخشی از روایتهای کتاب، از جمله ماجرای غلامِ عبیدالله بن زیاد، کوشیده تا فضای اجتماعی و انسانی آن روزها را بازسازی کند. او به جای تمرکز بر صحنههای بزرگ نبرد، به لحظههایی توجه میکند که در آن شخصیتها با پرسشهای اخلاقی روبهرو میشوند. در بخش بعدی که «روایت یک کاتب گمنام» است، کاتبی ناشناس، آنچه در مدت ۸ روز بر امام حسین(ع) و نزدیکان و یارانش میگذرد برای مخاطبان بازگو میکند. برخی منتقدان تأکید دارند این فصل از نظر مضمونی یکی از مهمترین بخشهای کتاب است چرا که ردپای پررنگی از مستندنگاری دینی- تاریخی با بیانی داستانی را برخود دارد. کاتب یکی از شاهدان واقعه عاشوراست و حقیقتی که دیده را تعریف میکند: «و آخرین کسانی که پرچم جهاد بر دوش کشیدند برادران امام حسین(ع) بودند که از آنان فقط حضرت عباس(ع) باقی ماند. امام فرمود: تو پرچمدار من هستی. برای این کودکان اندکی آب فراهم آور!»
در بخش پایانی کتاب، «روایت قیس بن اشعث» مطرح میشود. قیس در منابع تاریخی از سپاهیان عمربن سعد در واقعه کربلا معرفی شده، از افرادی که در جریان حوادث کوفه و کربلا نقشی بحثبرانگیز داشته و مشهور است که سرهای شهدای کربلا را نزد ابنزیاد میبرد. غفارزادگان با انتخاب این شخصیت برای پایان کتاب، روایت را به نقطهای میرساند که در آن تضادهای اخلاقی و انسانی آشکارتر میشوند. نکته قابل تأمل آنکه در پایانبندی کتاب خبری از نتیجهگیری مستقیم نیست، بلکه مخاطب خود را در مواجهه با تصویری از پیچیدگی رفتار انسانها در موقعیتهای حساس میبیند. یکی از ویژگیهای «فراموشان» زبان ساده و موجز آن است. نویسنده میکوشد با کمترین توضیح، بیشترین تصویرسازی را به کمک چندصدایی راویان در ذهن خواننده ایجاد کند. با آنکه هر فصل با صدای متفاوتی آغاز میشود و فضای خاص خود را دارد اما همه آنها در نهایت به یک محور مشترک میرسند، یادآوری لحظهای تاریخی که در آن انسانها با انتخابهای سرنوشتساز روبهرو میشوند.

