روایت مقصود فراستخواه از «انسان دانشگاهی و مسأله جنگ»
پناهگاه اخلاق؛ پس از شکست عقل
عقل مدرن از صلح میگوید اما در عمل بر مدار جنگ میچرخد
با وجود همه پیشرفتهای علمی، توسعه نهادهای بینالمللی و گسترش گفتمان حقوق بشری، اما همچنان «مسأله جنگ» یکی از پایدارترین و پیچیدهترین مسائل جهان معاصر باقی مانده است. دکتر مقصود فراستخواه، جامعهشناس و عضو هیأت علمی مؤسسه پژوهش و برنامهریزی آموزش عالی، در نشست «انسان دانشگاهی و مسأله جنگ» که در مؤسسه مطالعات فرهنگی و اجتماعی وزارت علوم برگزار شد، کوشید از منظری فلسفی و انتقادی به ریشههای تداوم جنگ در تاریخ بشر بپردازد. ایده محوری او این بود که نه عقل، نه اخلاق و حتی نه دانشگاه، هیچیک به تنهایی نتوانستهاند مانعی قطعی در برابر جنگ باشند؛ زیرا همگی در مقاطعی در خدمت توجیه و مشروعیتبخشی به قدرت قرار گرفتهاند. فراستخواه راه برونرفت از این وضعیت را در ظهور نوعی «انسان بهعلاوه» میداند؛ انسانی برخوردار از مازاد آگاهی، شفقت و مسئولیتپذیری که بتواند دیگری را، حتی بدون فهم کامل، به رسمیت بشناسد.
علی کاظمپور
گروه اندیشه
جنگ، روایتی است که پیش از گلوله آغاز میشود
فراستخواه در این نشست جنگ را یکی از نشانههای ماندگار وضعیت بشری توصیف کرد و گفت تاریخ نشان میدهد انسان، بهرغم دستاوردهای تمدنی، همچنان ظرفیتهای عظیمی برای خشونت در خود حفظ کرده است. او با تأکید بر نقش روایتها در شکلگیری جنگها تصریح کرد: «عقل جایگاهی دوگانه دارد. از یک سو، عقل میتواند ابزاری برای مهار خشونت باشد و از سوی دیگر، به دستگاهی نیرومند برای توجیه خشونت تبدیل شود. تقریباً هیچ جنگی در تاریخ وجود نداشته که بدون روایت، استدلال و توجیه آغاز شده باشد. همه جنگها پیش از آنکه با گلوله و بمب آغاز شوند، در قلمرو زبان و روایت شکل گرفتهاند. روایتهای جنگ همواره کوشیدهاند خود را بهعنوان حقیقتی ضروری و اجتنابناپذیر عرضه کنند.»
او معتقد است تاریخ نشان میدهد که نه عقل و نه اخلاق، هیچکدام مصون از قرار گرفتن در خدمت خشونت نبودهاند. جنگهای بسیاری به نام حقیقت، حقوقبشر، نجات انسان یا دفاع از ارزشها رخ دادهاند و همین امر نشان میدهد که سازوکارهای مشروعیتبخشی به خشونت، صرفاً سیاسی نیستند بلکه گاه ریشههای معرفتی یا فرهنگی دارند.
تناقض مدرنیته؛ گسترش صلح در زبان، تداوم جنگ در عمل
این جامعهشناس در بخش دیگری از سخنانش به نقد عقل مدرن پرداخت و توضیح داد که چگونه سوژه خودبنیاد مدرن، با قرار دادن خود در مرکز جهان، زمینه سلطه بر دیگری را فراهم کرده است. او گفت: «عقل مدرن که با سوژه خودبنیاد دکارتی آغاز شد، جهان را به سوژه و ابژه تقسیم کرد. سوژهای که خود را مرکز فهم و داوری میداند، به آسانی میتواند دیگران را به موضوع سلطه و مداخله تبدیل کند. از دل همین منطق، دولتهای مدرن و ایدئولوژیهایی چون ناسیونالیسم، فاشیسم، نازیسم و حتی برخی صورتبندیهای ایدئولوژیک سوسیالیستی پدید آمدند که در مقاطع مختلف تاریخ، ماشینهای عظیم جنگ را به حرکت درآوردند.»
فراستخواه در عین حال به پارادوکس جهان معاصر اشاره کرد؛ جهانی که همزمان از صلح، حقوق بشر و گفتوگو سخن میگوید اما سازوکارهای جنگ را نیز بازتولید میکند. او معتقد است: «از یک سو، ادبیات صلح، حقوق بشر و نهادهای بینالمللی گسترش مییابند و از سوی دیگر، صنایع نظامی، زرادخانهها و رسانههای تولیدکننده روایتهای جنگ هر روز قدرتمندتر میشوند. جهان معاصر در زبان از صلح سخن میگوید، اما در عمل همچنان در مدار جنگ حرکت میکند.» این تحلیل او در واقع نقدی است بر خوشبینیهای رایج درباره مدرنیته؛ خوشبینیهایی که تصور میکردند پیشرفت علم و عقلانیت، بهطور خودکار به کاهش خشونت منجر خواهد شد.
توجیهگری جنگ در تئوریهای مدرن
عضو هیأت علمی مؤسسه پژوهش و برنامهریزی آموزش عالی، در ادامه به جایگاه دانشگاه پرداخت و تأکید کرد که این نهاد نیز برخلاف انتظار، نتوانسته به نیرویی تعیینکننده برای صلح تبدیل شود. به اعتقاد او، دانشگاهها در عالم مدرن همانند دیگر نهادهای اجتماعی از تأثیر قدرت و سرمایه برکنار نماندهاند و گاه خود بخشی از سازوکارهای توجیه سلطه و جنگ شدهاند. او همچنین محدودیت نظریههای مبتنی بر گفتوگو و تفاهم را یادآور شد و این پرسش را مطرح کرد که اگر دیگری برای ما قابل فهم نباشد، آیا حق زیستن و کرامت او نیز باید زیر سؤال برود؟
فراستخواه در پایان، راه برونرفت از چرخه خشونت را در ظهور نوعی انسان متعالیمعرفی کرد و گفت: «شاید راه برونرفت در چیزی باشد که میتوان آن را «انسان بهعلاوه» نامید؛ نه انسانی فراتر از انسان، بلکه شکلی متعالیتر از ظرفیتهای انسانی. مقصود از این «بهعلاوه»، مازادی در آگاهی، مسئولیتپذیری، بلوغ اخلاقی، شفقت و توانایی دیدن دیگری است.»
او افزود: «صلح پایدار احتمالاً نه از عقل ابزاری، نه از قدرت سیاسی و نه از نهادهای رسمی به تنهایی برنمیخیزد؛ بلکه از پرورش همین «انسان بهعلاوه» سرچشمه میگیرد؛ از توانایی دیدن دیگری، احساس همسرنوشتی با او و پذیرش این حقیقت که همه ما زیر یک آسمان و بر یک سیاره مشترک زندگی میکنیم.»

