جنایت بیدقت
سفری به دنیای پرتعلیق ناگفتهها در جنایت و کریستال نوشته الیزابت فرآرز
در تاریکترین زوایای ذهن انسان و در کوچهپسکوچههای آن، همیشه رازی برای پنهان کردن و معمایی برای کشف کردن وجود دارد؛ شاید همین پیچیدگیها و رازهای مگو باشد که بیشتر خوانندگان را به سمت داستانهای معمایی جذب میکند. اینگونه داستانها فقط روایتگر قتل، یک جنایت یا حادثهای مرموز و غیرمنتظره نیستند، آنها به اعماق روان انسان مینشینند؛ جایی که حقیقت، همیشه آن چیزی نیست که در نگاه اول به نظر میرسد. خواندن یک داستان معمایی ترکیبی شگفتانگیز از ترس، کنجکاوی و هیجان را برای مخاطب به دنبال دارد؛ آن هم در حالی که در امنیت کامل روی مبل خانهاش نشسته است و شاید یک فنجان چای هم در دست داشته باشد و جرعه
جرعه بنوشد. در داستانهای معمایی، هر نشانه میتواند سرنخی مهم باشد و هر شخصیت، چهرهای پنهان در پس ظاهر خود داشته باشد، همین تعلیق، تردید و تلاش برای کنار هم گذاشتن سرنخها و رسیدن به حقیقت است که خواندن این آثار را لذتبخش میکند. در این ژانر، خواننده فقط یک تماشاگر منفعل و ساکن باقی نمیماند و همگام با پلیس و کارآگاهان قدم برمیدارد، در طول داستان با آنها پیش میرود، قطعات پراکنده یک پازل را کنار هم میچیند و در جستوجوی حقیقتی میگردد که در پس دورنگیها و فریبها، دائم از چنگالش میگریزد. این داستانها مخاطب را به مرزهای باریک اخلاق نزدیک میکنند تا نشان دهند فاصله تبدیل شدن به یک هیولای بیرحم، گاهی فقط به اندازه یک تصمیم اشتباه و رفتن به سمت بیراهه است. هیجان نزدیک شدن به قاتل، حل معما، پیچشهای داستانی و لذت کشف حقیقت در صفحات پایانی، تجربهای است که در این ژانر با مخاطب
همراه میشود. داستان «جنایت و کریستال» ورودی است به دنیای ناگفتهها و اسراری که هنوز رو نشدهاند؛ دنیایی پر از تعلیق و دلهره که در آن هیچکس بیگناه نیست، مگر آنکه خلافش ثابت شود. این کتاب نوشته الیزابت فرآرز و ترجمه سعید الیاسی بروجنی در انتشارات نیلوفر به چاپ رسیده است و از جمله آثاری محسوب میشود که با نگاهی روایی و تحلیلی، مخاطب را وارد فضای رازآلود و معمایی داستان میکند و بر کشف لایههای پنهان ماجرا تمرکز دارد.
داستان درباره یک استاد بازنشسته گیاهشناسی به نام اندرو باسنت است که برای رسیدن به آرامش در سنین کهنسالی راهی سفری به استرالیا میشود. در این سفر اتفاقات غیرمنتظرهای رخ میدهد و در جریان اقامتش با مجموعهای از رازهای قدیمی، سوءظنها، روابط پیچیده، انگیزههای پنهان و قتلهایی مشکوک روبهرو میشود. با همه اتفاقاتی که رقم میخورد دیگر همه چیز از حالت آرامش خارج میشود. در این میان، گذشتهای قرار دارد که پس از سالها هنوز هم بر آینده شخصیتها سایه انداخته است؛ از جمله زن مرموزی که همچنان پایش در یک پرونده قتل قدیمی باز است. همین گذشته مبهم باعث میشود هر شخصیتی در این داستان چیزی را پنهان کند و هر سرنخ، بیشتر از آنکه روشنکننده ماجرا باشد، پیچیدگی داستان را بیشتر کند. رمان به تدریج و پله پله از دل گفتوگوهای متناقض و اطلاعاتی که شخصیتها سعی در پنهان ماندنش دارند، پیش میرود. در نهایت، کتاب یک معمای جنایی کلاسیک را ارائه میدهد، آن هم با قتلهایی مرموز که در پس آن نه فقط یک مجرم، بلکه افرادی با کولهباری از ترسها، دروغها و روابط ناپیدا در آن دست دارند.
قاتل را شناسایی کنید!
نویسنده به خوبی توانسته شخصیتی همچون اندرو باسنت را برای مخاطب ترسیم کند؛ کارآگاه آماتوری که به جزئیات رفتاری انسانها و تناقضات کلامی آنها دقت دارد و به ندرت عصبانی یا هیجانزده میشود. او با صبر به همه صحبتهای ضد و نقیض گوش میدهد، حالات رفتاری را آنالیز میکند و با صبر و حوصله همه رخدادها را سبک و سنگین
میکند.
برخلاف قهرمانان اکشن، قدرت او در سکوت، خوب دیدن و مشاهده کردن است. او نمیتواند بپذیرد که قطعات یک پازل در ذهناش درست کنار هم قرار نگیرند، بنابراین انگیزه او برای حل معما کنجکاویای منطقی است. اندرو با لحن ملایم و خونسرد و سؤالات بهظاهر ساده، شخصیتها را وادار به اعتراف یا بیان تناقضات درونیشان میکند، او از ضعفهای افراد آگاه میشود و از همان ضعفها برای کشف حقیقت بهره میگیرد. الیزابت فرآرز استاد طرحریزی معماهای پیچیده است و در این کتاب مخاطب با آشفتگی روبهرو نمیشود و قطعات پازل بسیار منظم کنار هم چیده شدهاند؛ هیچ شگفتی آنچنانی یا شعبدهبازی در کار نیست که قاتل ناشناس ناگهان در صفحه آخر کتاب خود را نشان دهد، اگر خواننده دقیق باشد، میتواند خودش قبل از کارآگاه، قاتل را پیدا کند، این لذت فکری و حل پازل برای آن دسته افرادی که به دنبال ماجراجویی هستند، لذتبخش
خواهد بود. برخلاف بسیاری از رمانهای جنایی مدرن که مملو از صحنههای خشن و اکشن هستند، نویسنده روی انگیزههای انسانی، روابط سرد یا پرتنش خانوادگی و روانشناسی جنایتکار تمرکز میکند، این باعث میشود فضای کتاب کلاسیک باقی بماند. تنشها نه از طریق جنگ و نبرد یا خشونت، بلکه از طریق دیالوگهای میان شخصیتها، نیش و کنایهها و تغییرات رفتاری آنها بروز پیدا میکند. شخصیتها گاهی چنان سرد و خویشتندار میشوند که ممکن است خواننده نتواند با آنها همذاتپنداری عمیقی را تجربه کند. مخاطب درگیر معما میشود، اما شاید نتواند با شخصیتهای داستان پیوند عاطفی
داشته باشد.
برخلاف بسیاری از داستانهای جنایی که در جنایت مبالغه دارند و آن را به یک رخداد بزرگ تبدیل میکنند، فرآرز جنایت را به عنوان یک اشتباه انسانی یا نتیجه یک مجموعه رفتار نادرست ترسیم میکند، این باعث میشود فضای کتاب خیلی ملموس و قابلباور شود و حتی خواننده بتواند مجرم را کمی درک کند. او به شخصیتهایش این حق را میدهد که جایزالخطا باشند. در این کتاب، بخش زیادی از داستان به دیالوگها و تحلیلهای ذهنی اختصاص دارد، برای همین روند پیشرفت داستان ممکن است برای برخی خوانندگان کمی کُند به نظر برسد و گاهی حس کنند در حال خواندن یک پرونده پزشکی پیچیده هستند تا یک رمان پرشور و احساسی. گاهی اوقات نویسنده چنان روی جزئیات رفتاری و تناقضات گفتاری تأکید میکند که ممکن است رشته کار از دست خواننده در برود و در نیمه دوم کتاب کمی سردرگمی و آشفتگی برایش به دنبال داشته باشد. مناسبات اجتماعی، آداب معاشرت و حتی نحوهای که شخصیتها با هم تعامل میکنند با دنیای دیجیتال و مدرن امروز فاصله دارد و این ماجرا در دورهای خاص روایت شده است، برخی از خوانندگان این را یک نوستالژی جذاب میدانند و برخی دیگر هم آن را کمی دور از واقعیتهای زندگی امروزی تلقی میکنند.
به سبک آگاتا کریستی
الیزابت فرآرز یا الیزات ایکس فرآرز، نویسندهای پرکار بود که طی بیش از پنجاه سال بالغ بر هفتاد رمان نوشت. او سال 1953 به همراه چند نویسنده دیگر، «انجمن جنایینویسان» را بنیان گذاشت و تا چهارسال بعد، رئیس آن بود. همچنین در سال 1958 به عضویت انجمنی قدیمیتر به نام «باشگاه کشف» درآمد که نویسندگان سرشناسی از جمله آگاتا کریستی، دوروتی سیرز، جی.کی. چستر تن و رونالد ناکس اعضای اصلی آن بودند. مورنا دوریس مک تاگارت براون نام اصلی الیزابت فرآرز است. در دانشگاه لندن روزنامهنگاری آموخت و ابتدای دهه 1930 دو رمان با نام اصلیاش منتشر کرد. فرآرز سال 1940 و پس از آشنایی با رابرت براون، استاد گیاهشناسی دانشگاه ادینبورو، اولین رمان جناییاش، «نامی زشت بر این جسد بگذارید» را منتشر کرد. بیشتر رمانهای فرآرز آثاری مستقل از هم هستند؛ با این حال، مجموعههایی با یک شخصیت تکرارشونده نیز نوشته است. شخصیت اصلی پنج رمان اول او روزنامهنگاری به نام توبی دایک است. سپس ۸ رمان با حضور زوجی به نامهای ویرجینیا و فلیکس منتشر کرده و نهایتاً یک استاد بازنشسته گیاهشناسی به نام اندرو بسنت در نقش کارآگاهی آماتور در تعدادی دیگر از داستانهایش نقشآفرین اصلی است. او سنت داستانهای معمایی را با ظرافتی روانشناسانه درهم میآمیزد و همچون آگاتا کریستی از خشونت افراطی پرهیز میکند و بیشتر بر شخصیتپردازی و انگیزهها تمرکز دارد. میتوان او را یک رئالیست روانشناس نامید که با ظرافت، با وقار و مدرن است و تمام جنایاتی که مضمون داستانهایش هستند، به زعم او ریشه در نقایص و ضعفهای انسانی و تنشهای خانوادگی دارند. آثار پرشمار فرآرز تا حد زیادی مرهون نظم و انضباط قابل توجه و پشتکار
مستمر اوست. تصور نوشتن گاهی دو رمان در یک سال مؤید همین ادعاست. او طرح داستانهایش را قبل از تایپ، با جزئیات در دفترچهای و طبق گفته خودش، از پایان به ابتدای داستان مینوشت و شخصیتها و موقعیتها را براساس افرادی که میشناخت و آنچه در زندگی واقعی تجربه کرده بود، بنا میکرد. سال 1958 پل بوگارت فیلمی براساس یکی از رمانهای او «این اواخر او را ندیدهایم» و با بازی جورج سی. اسکات ساخت.سعید الیاسی بروجنی متولد ۱۳۴۳ مترجم کتاب «جنایت و کریستال»، مترجم و استاد دانشگاه است. او آثاری همچون «توهم بزرگ» و مجموعه سه جلدی «کارگاه کانتیننتال» را به فارسی ترجمه کرده است.

