یادبودی برای ۱۲۰ کودک جان باخته مدرسه شجره طیبه میناب که در خانه هنرمندان برگزار شد

وقتی «حاضر» یعنی نیستی

سه ماه پس از جان باختن ۱۲۰ دانش‌آموز مینابی در فاجعه‌ای که به کشته شدن ۱۵۶ نفر، از جمله ۲۶ معلم زن انجامید، مراسم‌های مختلفی برای زنده نگه داشتن یاد و خاطره این کودکان برگزار شده است. تازه‌ترینِ این برنامه‌ها «حضور غیاب» نام دارد؛ رویدادی هنری که با همکاری خانه تئاتر، خانه سینما و خانه موسیقی شکل گرفت و از چهارم خرداد به مدت یک هفته در محوطه باز خانه هنرمندان ایران برگزار شد  و شب گذشته به پایان رسید.
در این برنامه پرویز پرستویی به صورت ثابت و  مرضیه برومند و شیدا خلیق به صورت یک‌شب‌درمیان حضور داشتند تا به این صورت هر شب یاد کودکان شهید مدرسه شجره طیبه میناب را زنده نگه دارد.  در شب‌های برگزاری این مراسم، هنرمندان بخش‌های نمایشی و روایی برنامه را اجرا کرده و گروه آوای ساحل با دمام‌نوازی، مکمل حال‌وهوای آیینی این سوگواره بودند.
در ادامه تلاش کردیم به توصیف یکی از شب‌های برگزاری این برنامه بپردازیم.
هنوز چند دقیقه‌ای به آغاز برنامه مانده است. صندلی‌های محوطه باز خانه هنرمندان آرام‌آرام پر می‌شوند. بعضی‌ها از روی کنجکاوی آمده‌اند، بعضی به دعوت دوستان هنرمندشان و البته بسیاری از حضار با اندوهی که از زمان وقوع جنایت در دل داشتند پا به این مراسم گذاشتند.
 روی مانیتورهای دو سوی محوطه، تصویر مدرسه‌ای در میناب پخش می‌شود؛ کلاس‌های خالی، راهروهای بی‌صدا و نیمکت‌هایی که دیگر صاحبانشان به آنها بازنمی‌گردند. نام مراسم «حضور غیاب» است؛ عنوانی که از همان ابتدا ایده اصلی برنامه را لو می‌دهد. قرار نیست مخاطب فقط تماشاگر یک اجرای نمایشی یا موسیقایی باشد. قرار است در یک آیین یادآوری شرکت کند؛ آیینی برای کودکانی که نامشان در دفتر حضور و غیاب مدرسه مانده اما خودشان دیگر نیستند. در شب دوم مراسم، همه چیز با موسیقی
 آغاز می‌شود.  چهار نوازنده بی‌آنکه بخواهند احساسات را به تماشاگر دیکته کنند، فضا را برای ورود به یک سوگ جمعی آماده می‌کنند. موسیقی در اینجا نه نقش تزئینی دارد و نه قرار است به تنهایی بار عاطفی برنامه را به دوش بکشد؛ بیشتر شبیه پلی است میان زندگی روزمره بیرون از خانه هنرمندان و جهانی که قرار است در طول یک ساعت پیش روی مخاطب گشوده شود. سپس نوبت به شیدا خلیق می‌رسد. او در نقش مادری ظاهر می‌شود که دخترش را در یکی از معمولی‌ترین صبح‌های زندگی بدرقه کرده و هیچ‌وقت فرصت استقبال دوباره از او را پیدا نکرده است. متن اجرا تلاش نمی‌کند، از طریق حادثه‌پردازی یا غافلگیری  تأثیر بگذارد. 
اتفاقاً نقطه قوت آن در همین سادگی است؛ در یادآوری جزئیات کوچکی که هر پدر و مادری می‌شناسد؛ بستن بند کفش، مرتب کردن موها، سفارش به زود برگشتن، و خداحافظی‌ای که قرار بوده مثل همه خداحافظی‌های دیگر باشد. تماشاگران در این بخش بیشتر شنونده‌اند تا واکنشگر. سکوتی که بر محوطه حاکم می‌شود از جنس احترام است، نه هیجان. کسی برای نمایش احساساتش عجله ندارد. شاید چون موضوع آن‌قدر سنگین هست که نیازی به تأکید اضافی نداشته باشد. در فاصله میان دو بخش برنامه، تصاویر دانش‌آموزان مدرسه شجره طیبه روی مانیتورها ظاهر می‌شود. چهره‌هایی که شباهت عجیبی به همه کودکان این سرزمین دارند؛ با لبخندهای مدرسه‌ای، عکس‌های پرسنلی، لباس فرم و نگاه‌هایی که هنوز آینده‌ای طولانی را تصور می‌کنند. اما قلب مراسم جایی دیگر می‌تپد. پرویز پرستویی روی صحنه می‌آید و از حاضران می‌خواهد هنگام خوانده شدن نام هر کودک، پاسخ دهند: «حاضر» اینجاست که عنوان برنامه معنا پیدا می‌کند. نام‌ها یکی‌یکی 
خوانده می‌شوند. سن‌ها تکرار می‌شوند؛ هفت سال، هشت سال، نه سال، ده سال. هربار صدایی از میان جمعیت بلند می‌شود: «حاضر.» در مدرسه، «حاضر» نشانه بودن است. اما در این مراسم، کلمه معنای متناقضی 
پیدا می‌کند.  همه می‌دانند کسی پشت این نام‌ها ننشسته. با این حال جمعیت اصرار دارد، بگوید: «حاضر». انگار می‌خواهد در برابر فراموشی مقاومت کند. انگار می‌خواهد بگوید غیبت فیزیکی الزاماً به معنای حذف شدن از 
حافظه نیست. 
این بخش از برنامه از تمام اجراهای نمایشی و موسیقایی تأثیرگذارتر است چون دیگر هنر واسطه نیست؛ خودِ آدم‌ها وارد ماجرا می‌شوند. مخاطب از جایگاه تماشاگر بیرون می‌آید و ناخواسته در مراسم مشارکت می‌کند. نام‌ها فقط شنیده نمی‌شوند؛ جمعیت مسئولیت پاسخ دادن به آنها را برعهده می‌گیرد. شاید مهم‌ترین دستاورد «حضور غیاب» همین باشد؛ تبدیل کردن آمار به انسان. در روزگار ما اعداد خیلی زود جای چهره‌ها را می‌گیرند. ۱۵۶ جان باخته، ازجمله ۲۶ معلمِ زن، ۱۲۰ دانش‌آموز مینابی (۷۳ پسر و ۴۷ دختر).
اما هنر زمانی موفق است که بتواند این اعداد را دوباره به نام، تصویر و خاطره تبدیل کند. «حضور غیاب» در بهترین لحظاتش چنین کاری می‌کند. پایان مراسم با دمام‌زنی گروه آوای ساحل و شروه‌خوانی همراه است. صدای دمام در فضای باز خانه هنرمندان می‌پیچد و جمعیت مسیر حرکت نوازندگان را دنبال می‌کند. اینجا دیگر مرز میان اجرا و آیین از بین می‌رود. مراسم نه با یک پایان نمایشی، که با حسی از ادامه یافتن سوگ به پایان می‌رسد؛ سوگی که قرار نیست با خاموش شدن نور صحنه تمام شود.  این برنامه بیش از آنکه یک برنامه هنری باشد، تلاشی برای ثبت یک حافظه جمعی است. یادآوری اینکه پشت هر خبر، زندگی‌هایی وجود دارد که نیمه‌کاره متوقف شده‌اند. کودکانی که روزی در کلاس‌های درس حاضر بودند و امروزشان در جایی دیگر خوانده می‌شود؛ در مراسمی که می‌کوشد اجازه ندهد غیبت‌شان  عادی شود.