دویدن در پی آواز هستی
تأملی بر جهان و زبان مارتین هایدگر در پنجاهمین سال درگذشتش
علیرضا پیروزان
دکترای مطالعات فرهنگی
سخن گفتن از مارتین هایدگر (۱۹۷۶-۱۸۸۹)، گویی قدم گذاشتن در جنگلی مهآلود است که در آن نور و سایه مدام از هم عبور میکنند. هایدگر خود در «درآمدی بر متافیزیک» هشدار میدهد که تفکر، راههای آسان را نمیپذیرد و تنها از جایی آغاز میشود که انسان حاضر باشد در برابر پرسش اساسى «بودن» بایستد. او مینویسد: «پرسش از هستی، بنیادیترین و دور از دسترسترین پرسش است.»
شاید علت شور و جذابیت اندیشه او همین باشد: گشودن دوباره پرسشی که از نظر او در سنت فلسفه فراموش شده بود. اما این بازگشایی، نه تکرار پرسشهای کهنه، بلکه بازآفرینی شکلی نو از اندیشیدن است؛ اندیشیدنی که به تعبیر او در «چه باشد آنچه خوانندش تفکر؟» چنین توصیف میشود: «آنچه از ما بیشتر میگریزد همان چیزی است که بیش از هر چیز نیازمند آنیم.»
در همین نقطه باید به یک نکته روششناختی نیز توجه کرد: هایدگر هرگز قصد نداشت دستگاهی بسته از مفاهیم بسازد که بتوان آن را همچون یک نظام آموزشی منظم و نهایی آموخت. برعکس، او در بسیاری از درسگفتارها و نوشتههایش نشان میدهد «راه» برای او مهمتر از «نتیجه» است. اندیشیدن نزد او نوعی عبور است؛ عبور از عادتهای مفهومی موروثی به سوی امکانی که هنوز به تمامی نامگذاری نشده است. این نکته برای خواندن او تعیینکننده است، زیرا خواننده اگر در پی تعریفهای قاموسی و سرمشقهای قطعی باشد، چهبسا از همان آغاز از متن او دور شود.
افزون بر این، «پرسش از هستی» نزد هایدگر صرفاً احیای یک مسأله انتزاعی یونانی نیست، بلکه تلاشی است برای فهم وضع تاریخی انسان مدرن. او بارها تصریح میکند که تاریخ متافیزیک غرب، تاریخی است که در آن موجودات هرچه بیشتر موضوع شناخت، تصرف و محاسبه شدهاند، اما خود «بودن» در پس این اشتغال عظیم پنهان مانده است. از این منظر، پروژه او نه عقبگردی باستانگرایانه، بلکه مواجههای ریشهای با بحران معنای انسان در جهان جدید است.
فراموششدن هستی
هایدگر در «هستی و زمان» (1927) به صراحت اعلام میکند «حقیقت فلسفه از پرسشناپذیر بودن سویه بنیادی هستی پدید آمده است». با اینحال، پرسش او فقط این نیست که «هستی چیست؟» بلکه این است که چگونه «هستی» برای انسان ممکن میشود؟ هایدگر مفهوم «دازاین» (Dasein) را پیش مینهد؛ واژهای که ترجمهناپذیر است، اما اغلب به «برجاهستی» انسانی یا «آنجا بودن» برگردانده میشود. هایدگر مینویسد، «دازاین در هر صورت از آن من است». یعنی، شیوه بودن انسان همواره از درون یکتایی و امکانهای وجودی او فهمیده میشود، نه با تعاریف کلی و بیرونی.
این «بودن- در- جهان» بنیاد تفکر هایدگر است: آنجا که هر انسان، جهان را نه به عنوان یک ابژه، که به مثابه بستری از معانی زیسته و گشوده تجربه میکند. او در توصیف این ساختار میگوید: «دازاین، بودن در جهان است». در اینجا، جهان، بیرون نیست؛ جهان همان بستر معنایی است که در آن نفس میکشیم. در تحلیل مشهور «ابزارمندی» نیز همین منطق دیده میشود. هایدگر میان آنچه صرفاً «حاضر و آماده» است و آنچه در بستر عمل «آماده به کار» تجربه میشود، تمایز میگذارد. اهمیت این تمایز فقط در فلسفه اشیاء نیست، بلکه در این است که نشان میدهد نسبت آغازین ما با جهان، نسبت تماشاگر با ابژه نیست. ما اول با جهان کار میکنیم، در آن رفت و آمد میکنیم و از خلال شبکهای از ارجاعات، معنا را میفهمیم. جهان، پیش از آنکه منظرهای برای مشاهده باشد، میدان درگیری و مشارکت است. همچنین نباید فراموش کرد که تحلیل هایدگر از «افتادگی» و «آنها» یکی از نافذترین توصیفات او از زندگی روزمره است. او نشان میدهد انسان غالباً در میان گفتارهای رایج، داوریهای همگانی و امکانهای از پیش تعیینشده زندگی حل میشود؛ چنانکه «هر کس دیگری است و هیچکس خودش نیست». این تحلیل، نه صرفاً انتقادی اخلاقی، بلکه تشخیصی هستیشناختی است: انسان میتواند از خود اصیلش دور شود، بیآنکه لزوماً از نظر اجتماعی دچار اختلالی آشکار شده باشد.
در همین زمینه، مفهوم «بودن به سوی مرگ» نیز باید با دقت فهمیده شود. مرگ برای هایدگر یک رخداد زیستشناختی در پایان زندگی نیست، بلکه امکانی است که همه امکانهای دیگر را محدود و در عین حال روشن میکند. او مینویسد: «مرگ، امکانِ عدم امکان مطلق دازاین است». این تعبیر، گرچه در نگاه اول تیره و سخت به نظر میرسد، اما در واقع راهی است برای فهم مسئولیت وجودی؛ اینکه انسان تنها وقتی میتواند امکانهای خود را با اصالت برگزیند که فناپذیری خویش را نه پنهان، بلکه تصدیق کند. یکی از بخشهای مهم کتاب «هستی و زمان»، تحلیل «زمانمندی» است. او مینویسد: «زمانمندی معنای اولین هستی دازاین است». اینجا زمان، ساعت و دقیقه نیست؛ بلکه ساختاری وجودی است که امکان تجربه آینده، گذشته و اکنون را پدید میآورد. هایدگر با این فرض بنیادین، راه را برای تحلیلهای اگزیستانسیال گشوده و از این نظر فلسفه را از نو با زمان پیوند داده است.
حقیقت به مثابه انکشاف
یکی از مهمترین نوآوریهای هایدگر، تعریف دوباره «حقیقت» است. در «هستی و زمان» و سپس در مقاله مشهور «درباره جوهر حقیقت»، او بر این باور است که حقیقت پیش از آنکه «تطابق ذهن و عین» باشد، نوعی «گشودگی» است. او میگوید: «ذات حقیقت، آزادی است». یعنی، حقیقت در وهله اول، آزاد شدن و گشوده شدن هستی برای انسان است. در این دیدگاه، حقیقت یعنی «پدیدار شدن»، یعنی کنار رفتن پردهای که هستی را پنهان میکرد. اصطلاح یونانی
aletheia که هایدگر احیاء میکند، به معنی «ناپوشیدگی» است. او توضیح میدهد که انسان تنها زمانی میتواند ادعای «صدق» کند که پیشتر در این گشودگی ایستاده باشد.
از این حیث، نقد هایدگر به تلقی کلاسیک حقیقت، نقدی بر منطق به معنای محدود کلمه نیست، بلکه تذکری است نسبت به شرط امکان هر منطق و هر گزاره. اگر امری پیشتر در افق گشودگی پدیدار نشده باشد، اساساً نمیتواند موضوع تصدیق یا تکذیب قرار گیرد. پس گزاره صادق، مرتبهای ثانوی از حقیقت را بیان میکند؛ مرتبه اول آنجاست که جهان خود را برای فهم انسانی میگشاید. این تقدم هستیشناختی انکشاف بر صدق گزارهای، از مهمترین مداخلات هایدگر در تاریخ «نظریه حقیقت» است و دقیقاً به همین سبب در مباحث معاصر هرمنوتیک، پدیدارشناسی و فلسفه هنر بازتابی گسترده یافته و تأثیر عمیقی بر تفکر هرمنوتیکی پس از هایدگر گذاشته است؛ بویژه بر گادامر، که مفهوم «گشودگی حقیقت» را در «حقیقت و روش» (1960) به گونهای ثمربخش به حوزه فهم تاریخی و هنر گسترش داد.
تفکر متأخر و چرخش شاعرانه
پس از «هستی و زمان»، مسیر فکری هایدگر دگرگون میشود. او از تحلیلهای وجودی انسان به پژوهشی بنیادیتر درباره خود «هستی» روی میآورد و مسیرش به سوی آنچه مفسرین «چرخش» نامیدهاند، متمایل میشود. در این دوره، زبان نقش بنیادیتری مییابد. در «نامه در باب اومانیسم» (1947) او مینویسد: «زبان خانه هستی است». این گزاره کلیدی، یکی از پرنفوذترین انگارههایی است که تفکر معاصر به ارث برده است. در این دیدگاه، زبان ابزار نیست؛ بلکه جایی است که هستی خود را بازگو میکند. این بدان معنی است که زبان «محل ظهور» و «مکان تحقق» هستی به شمار میرود. انسان، تنها از طریق تکلم و استماع در این خانه ساکن است. او تأکید میکند: «ما به زبان صحبت نمیکنیم؛ زبان است که ما را صحبت میکند.» در این دوره، توجه هایدگر به هولدرلین (1843-1770) نیز صرفاً علاقهای ادبی نیست. او شعر هولدرلین را جایی میبیند که در آن زبان هنوز به تمامی به ابزار اطلاعرسانی یا بیان روانشناختی فروکاسته نشده است. شعر، برای او، مجالی است که در آن نامگذاری اصیل رخ میدهد؛ آن نامگذاریای که چیزی را صرفاً برچسبگذاری نمیکند، بلکه آن را در نحوه پدیدارشدن و خود- آشکارشدنش حفظ میکند. از همین روست که نسبت میان تفکر و شعر در آثار متأخر او نزدیک میشود، بیآنکه یکی در دیگری حل شود. تفکر و شعر هر دو در خدمت استماعاند؛ گوش سپردن به آنچه در زبان، پیش از تصرف مفهومی، خود را مینمایاند. بدین ترتیب، شعر و هنر بدل به عرصههایی میشوند که در آنها «حقیقت هستی» رخ میدهد. هایدگر در جستار معروف «سرآغاز کار هنری» (1950) مینویسد: «اثر هنری دنیایی را به روی انسان میگشاید». این «گشودن» همان رخداد حقیقت است؛ نوعی کشف که نه از راه مفاهیم منطقی، بلکه از طریق نیروی آشکارکننده شعر و هنر ممکن میشود. از این منظر، اثر هنری صرفاً ابژهای زیباشناختی نیست، بلکه مکانی است که حقیقت میتواند در آن «خانه کند».
انکشاف عصر و چالش پیشرو
در اندیشه متأخر هایدگر، دغدغه فناوری یکی از مهمترین سویههاست. در مقاله «پرسشی در خصوص فناوری» (1954) او فناوری را نه ابزار، که «شیوهای از انکشاف» میداند. اما این شیوه انکشاف، با خطر همراه است. خطر اصلی، تسلط یکجانبه این شیوه انکشاف بر تجربه بشری است؛ اینکه تنها یک شیوه از حقیقت، همه شیوههای ممکن دیگر را خاموش کند. هایدگر هشدار میدهد که این «فراموشی امکانهای دیگر»، نوعی انسداد در خود حقیقت است. به باور هایدگر، فناوری جهان را در قالب «ذخیرهگاه» میبیند؛ یعنی هر چیز، از جمله انسان، به منابعی قابل بهرهبرداری بدل میشود. او میگوید: «چهارچوببندی، یک گردآوری است که انسان را به چالش میکشد تا واقعیت را به عنوان ذخیره پایدار آشکار کند.» اهمیت این بحث امروز شاید حتی از زمان خود هایدگر بیشتر شده باشد. در جهانی که داده، الگوریتم، بهرهوری و قابلیت محاسبه معیارهای مسلط، فهم واقعیت شدهاند، هشدار او درباره تقلیل موجودات به «منبع» معنایی تازه مییابد. انسان معاصر نیز در معرض آن است که خود را تنها از خلال کارکرد، بازده و قابلیت بهینهسازی بفهمد. از این منظر، پرسش هایدگر درباره فناوری نه مخالفتی رمانتیک با ابزارهای جدید، بلکه دعوتی است به هوشیاری نسبت به نوع نگاهی که جهان را برای ما تفسیر میکند. مسأله این نیست که آیا از فناوری استفاده میکنیم یا نه؛ مسأله این است که آیا اجازه میدهیم تنها زبان ممکن برای فهم جهان، زبان محاسبه باشد؟ با این حال، او در همان مقاله اشاره میکند که در دل خطر، «نجات» نیز نهفته است. یعنی اگر فناوری را به مثابه شیوهای از «گشودگی» دریابیم، میتوانیم شیوههای دیگری از «بودن» را نیز احیا کنیم، از جمله راه هنر، شعر و اندیشیدن.
گسترش اندیشه در انجام
هایدگر در دوران پسین تفکرش به مفهوم «رویداد اختصاص» (Ereignis) میرسد. این واژه ـ که ترجمهاش دشوار و گاه ناممکن است ـ در آثار مهمی مانند «افاداتی به فلسفه» محور اندیشه اوست. در این نگرش، هستی نه یک ابژه است و نه یک موجودیت خاص؛ بلکه نوعی «رخداد» است که در آن، انسان و جهان به هم «تعلق» مییابند. او مینویسد: «رویداد اختصاص، رویداد تصاحب متقابل هستی و انسان است.» همینجا باید افزود که دشواری نثر متأخر هایدگر تصادفی نیست. او عمداً از زبان تثبیتشده متافیزیک فاصله میگیرد، زیرا بر این باور است که واژگان سنتی، خود بخشی از همان تاریخی هستند که «هستی» را به حضور در دسترس و قابل تصرف فروکاستهاند. بنابراین، نوآوری زبانی او، هرچند برای خواننده دشوار و گاه آزاردهنده است، اما جزئی از پروژه فلسفی اوست. او میکوشد زبانی بیافریند که نه فقط درباره هستی سخن بگوید، بلکه تا حدی در شیوه گفتن نیز از سلطه مفاهیم کهنه فاصله بگیرد.
این اندیشه، ادامه همان مسیر گشودگی حقیقت است، اما اکنون با لحنی رازآلودتر، شاعرانهتر و رادیکالتر. در این افق، انسان دیگر مرکز نیست؛ بلکه شریک رخدادی است که او را در امکانهای بنیادیتری از بودن قرار میدهد. چنین برداشتی بر بسیاری از فلاسفه پساساختارگرا ـ از جمله ژاک دریدا، ژان-لوک نانسی و ژان-فرانسوا لیوتار ـ اثری ژرف داشته و زمینه اندیشه «دیگرگونشدگی سوژه» در اواخر سده بیستم را شکل داده است.
افقهای گشوده
تأثیر اندیشه هایدگر را نمیتوان در چند جمله خلاصه کرد. او بر فلسفه وجودی، هرمنوتیک، پدیدارشناسی، الهیات معاصر، نظریه هنر، فناوریپژوهی و حتی علوم شناختی اثر گذاشته است. با این همه، میراث هایدگر همواره با پرسشها و مناقشات دشوار نیز همراه بوده است. نسبت او با سیاست، بویژه پیوند کوتاهمدتش با ناسیونالسوسیالیسم، مسألهای است که هیچ ارزیابی جدی از کار او نمیتواند نادیده بگیرد. هرچند تفسیر دامنه و معنای این نسبت همچنان محل نزاع است، اما در حوزه پژوهش دانشگاهی روشن است که خواندن هایدگر باید با آگاهی انتقادی و با تفکیک دقیق میان قدرت فلسفی پرسشهای او و مسئولیت تاریخی مواضع سیاسیاش انجام شود. همین تنش است که مواجهه با او را دشوار اما ضروری میکند: اندیشمندی که در اوج قدرت مفهومی، مسألهای اخلاقی و تاریخی نیز پیش مینهد و از خواننده میخواهد همزمان هم مفتون عمق پرسش باشد و هم هشیار سایههای سنگینی که بر این میراث افتاده است.
اما میراث او فقط مجموعهای از پاسخها نیست؛ بلکه مهمتر از آن، احیاء نوعی شیوه اندیشیدن است؛ شیوهای که بر پرسشگری مداوم، گشودگی و زیستن در مرز امکانها تأکید میکند. هایدگر در سخنرانی «ساخت تفکر سکنی گزیدن» میگوید: «انسان بودن یعنی سکنی گزیدن» این بیان ساده اما عمیق، شاید بهترین جمعبندی از جهان او باشد: انسان، در جستوجوی سکونتگاهی است که در آن، نه فقط زندگی کند، بلکه « در حقیقت هستی» ببالد، بشنود و دریابد. اگر فلسفه او چیزی بیاموزد، آن است که تفکر یک ماجراجویی آرام اما جسورانه است؛ سفری در تاریکی و روشنایی، در هراس و امید، برای ناپوشیده کردن آنچه همیشه در نزدیکی ماست: «بودن».

