رمان در میدان تاریخ
تأملی بر جهان ویکتور هوگو در سالروز درگذشتش
علیرضا پیروزان
دکترای مطالعات فرهنگی
اگر بخواهیم ویکتور هوگو (۱۸۸۵-۱۸۰۲) را نه صرفاً بهعنوان یک رماننویس بزرگ، بلکه بهمثابه سازنده یک جهان ادبی در نظر بگیریم، باید از آغاز بپذیریم که با نویسندهای مواجهیم که رمان برایش تنها یک فرم زیباییشناختی یا روایت سرگرمکننده نیست. رمان در اندیشه و عمل هوگو، صحنه تلاقی تاریخ، اخلاق، سیاست و رنج زیسته انسان است. جهان ادبی او جهانی است پرشور، پرهیاهو و آکنده از تضادهای شدید: نور و ظلمت، عدالت و قانون، معصومیت و جنایت و عشق و خشونت. اما این تضادها هرگز در سطح باقی نمیمانند؛ آنها به عمق وجود انسان نفوذ میکنند و بدل به پرسشهایی فلسفی درباره معنا، مسئولیت و امکان رستگاری میشوند.
هوگو نویسنده اغراق است، اما اغراقی که نه از سر زیادهگویی، بلکه از میل به دیدن همه چیز در مقیاسی کیهانی سرچشمه میگیرد. او انسان را همیشه در نسبت با کل میبیند: با جامعه، با تاریخ، با طبیعت و حتی با چیزی شبیه به امر مطلق. از همین رو شخصیتهایش غالباً بیش از آنکه «تیپ» باشند، «نماد»اند؛ اما نمادهایی زنده، زخمی و درگیر با واقعیت مادی زندگی.
جهان ویکتور هوگو، جهانی است که در آن رنج هرگز بیمعنا نیست. انسان در آثار او ممکن است شکست بخورد، تحقیر یا نابود شود، اما چنین رنجی هرگز پوچ نیست. معنا نه در پیروزی، بلکه در ایستادگی، همدلی و اخلاقی است که از دل تجربه میجوشد. هوگو نویسندهای است که به انسان ایمان دارد، حتی آنگاه که جامعه را بیرحم میبیند. رمانهای او یادآور این نکتهاند که ادبیات میتواند همزمان زیبا، سیاسی و اخلاقی باشد؛ بیآنکه به خطابه یا موعظه فروکاسته شود.
رستگاری در درازنای تاریخ
«بینوایان» (1862) را میتوان قلب تپنده جهان داستانی ویکتور هوگو قلمداد کرد. این رمان نه فقط داستان زندگی چند شخصیت، بلکه روایتی عظیم از جامعه فرانسه سده نوزدهم است؛ جامعهای که در آن فقر، انقلاب، عقیده، قانون و وجدان در نبردی دائمی به سر میبرند. در مرکز این رمان، تقابل میان «قانون» و «عدالت» قرار دارد. ژان والژان و ژاور، دو قطب اصلی این تقابلاند. اما نکته مهم آن است که هوگو هرگز این تقابل را سادهسازی نمیکند. ژاور صرفاً یک شرور نیست؛ او تجسم پذیرش مطلق قانون و نظم است، پذیرشی که جای هیچ تردیدی باقی نمیگذارد. از سوی دیگر، ژان والژان نماینده اخلاقی است که از دل رنج، خطا و بخشایش زاده میشود.
هوگو در «بینوایان» نوعی منش «تجربهمحور» را در برابر منش «قاعدهمحور» قرار میدهد. منش ژان والژان نتیجه زیستن است، نه فرمانبری. این اخلاق از دل شکست، تحقیر و شفقت سر برمیآورد. به همین دلیل، رستگاری در این رمان نه امری ناگهانی یا معجزهآسا، بلکه فرآیندی تدریجی و دردناک است.
«بینوایان» رمانی است درباره امکان خیر در جهانی که ساختارهایش شر میزایند. هوگو بهشدت به تاریخ حساس است اما تاریخ در اینجا صرفاً پسزمینه نیست، بلکه نیرویی است که اخلاق فردی را به چالش میکشد. در چنین جهانی، انسان باید همزمان تاریخ را تجربه و در برابر آن مقاومت کند. «بینوایان» را همچنین میتوان یکی از اولین رمانهای بزرگ «سیاست فرودستی» قلمداد کرد؛ متنی که پیش از شکلگیری نظریههای مدرن درباره حاشیهنشینی، زیست فرودستها را به مرکز روایت میآورد. هوگو در این رمان، فقر را نه صرفاً وضعیتی اقتصادی، بلکه یک سازوکار تمامعیار فرهنگی نشان میدهد که زبان، بدن و حتی امکان اندیشیدن را شکل میدهد. فرودستهای «بینوایان» نه فقط از ثروت، بلکه از روایت رسمی جامعه محروماند.
از این منظر، رمان را میتوان تلاشی برای بازپسگیری صدا دانست؛ صدای کسانی که تاریخ رسمی حذفشان کرده است.
در سطحی عمیقتر، «بینوایان» واجد یک هستیشناسی اخلاقی خاص است. انسان در این جهان، موجودی از پیش محکوم یا از پیش نجاتیافته نیست، بلکه موجودی در حال «شدن» است. هویت، نه امری ثابت، بلکه فرآیندی گشوده است که در تعامل با دیگری شکل میگیرد. بخشایش اسقف نسبت به ژان والژان، تنها یک کنش اخلاقی نیست؛ بلکه رخدادی است که امکان بازتعریف سوژه را فراهم میکند. هوگو در برابر گفتمانهای جبرگرایانه زیستشناختی یا حقوقی، از آن آزادی خودآیین دفاع میکند که البته بهایش رنج است. از این رو، «بینوایان» را میتوان رمانی دانست که همزیستی را نه بر پایه قانون، بلکه بر بنیاد پیوند و شفقت بنا میکند.
زیبایی، زشتی و خشونت
«نتردام پاریس» (1831) یا «گوژپشت نتردام» رمانی است که در آن، معماری، بدن و قدرت به شکلی تنگاتنگ به هم گره میخورند. کلیسای نتردام نه فقط یک مکان، بلکه یک شخصیت است؛ تجسم سنگی تاریخی که انسانها را در خود میبلعد، شکل میدهد و گاه نابود میکند.
هوگو وسواس خاصی نسبت به بدن دارد: بدن کازیمودو، بدن اسمرالدا و حتی بدن فرسوده کلود فُرولو. منطق طرد در شهر مدرن در حال تکوین، در اینجا بسیار برجسته جلوه میکند. بدنها محل تلاقی قضاوت اجتماعی و خشونت نمادیناند و پاریس هوگو، شهری است که بدنها را میسنجد، نام مینهد و در سلسلهمراتب دیداری جای میدهد. در این معنا، رمان پیشاپیش به مسألهای میپردازد که بعدها در نظریههای فرهنگی و بدنپژوهی برجسته میشود؛ اینکه زشتی و زیبایی، نه مفاهیمی طبیعی، بلکه برساختههایی اجتماعیاند. کازیمودو نه فقط به سبب ناهنجاری جسمانی، بلکه به منزله بدنی نامتناسب با نظم زیباییشناختی طرد میشود. زشتی کازیمودو نه فقط امری طبیعی، که برساخته نگاه جامعه است؛ نگاهی که زشتی را با شر یکی میانگارد. هوگو پرسشی عمیق طرح میکند: آیا جامعه حق دارد بدنها را نامگذاری، طبقهبندی و حذف کند؟ پاسخ، تلخ و بیرحمانه است. تراژدی «نتردام پاریس» تراژدی جهانی است که زیبایی را میپرستد، اما از دیدن انسان ناتوان است.
«نتردام پاریس»، همچنین رمانی است درباره «داوری»؛ داوری دینی، داوری اخلاقی، داوری زیباییشناختی. فُرولو، کشیشی که اسیر میل و تعصب است، نماد خطری است که از پیوند قدرت و سرکوب میل زاده میشود و کلیسا، که میبایست پناه باشد، بدل به سازوکاری برای سرکوب میل و حذف تفاوت میشود. در این رمان، شر نه از میل، بلکه از انکار میل زاده میشود. فُرولو، نماد عقلانیتی است که خود را مطلق میپندارد و به همین دلیل، ویرانگر میشود. در این جهان، تراژدی نه حاصل شرارت فردی، بلکه نتیجه تلاقی قدرت، تقدس و انکار دیگری است.
یک متن اگزیستانسیالیستی پیشرس
«آخرین روز یک محکوم» (1829) نه داستان جنایت است و نه حتی داستان گناه؛ بلکه داستان آگاهی است، آگاهی انسانی که میداند خواهد مرد، آن هم به دست قانون. این اثر کوتاه اما کوبنده، شاید صریحترین مداخله فلسفی و سیاسی هوگو باشد. هوگو تعمداً هویت جرم و مجرم را حذف میکند. آنچه باقی میماند، صدای ذهن انسانی است که با زمان، ترس و خاطره دست و پنجه نرم میکند. از نظر من، این رمان را میتوان یک متن اگزیستانسیالیستی پیشرس دانست؛ متنی که دههها پیش از شکلگیری فلسفه اگزیستانسیالیسم، بر تجربه زیسته مرگ تمرکز میکند؛ مواجههای جدی با وضعیت انسانی در آستانه نیستی. محکوم، با از دست دادن آینده، به شکلی حاد در اکنون زندانی میشود. زمان دیگر پیش نمیرود؛ بلکه دایرهوار میچرخد. این تجربه، خواننده را با این پرسش رها میکند که آیا معنا بدون افق آینده ممکن است؟ هوگو پاسخی قطعی نمیدهد، اما نشان میدهد آگاهی، حتی در نهایت استیصال، خود نوعی مقاومت است.
از همین رو، این اثر را میتوان متنی محوری در باب سیاست مرگ، در شناخت چیستی مرگ و خشونت دانست. هوگو، با تمرکز بر تجربه ذهنی محکوم، سیاست اعدام را از سطح انتزاعی قانون به سطح بدن و آگاهی فرو میکشد. مرگ نه رویدادی ناگهانی، بلکه فرآیندی کشدار است که ذهن را فرسوده میکند. هر لحظه کش میآید و هر فکر بدل به شکنجه میشود. مرگ، نه در لحظه اجرا، بلکه در انتظار آن رخ میدهد. خشونت، در اینجا، خشونت فردی نیست، بلکه خشونت ساختاری است. قانون، با آرامش و تشریفات، انسان را میکشد. هوگو با حذف هر گونه توجیه اخلاقی، خواننده را وادار میکند با پرسشی عریان روبهرو شود: آیا جامعه حق کشتن دارد؟ از این منظر، رمان نوعی افشاگری است علیه عقلانیت مدرنی که خشونت را با تشریفات حقوقی میپوشاند.
انسان در برابر طبیعت و تقدیر
در «رنجبران دریا» (1866)، صحنه تغییر میکند: از شهر و تاریخ به دریا و طبیعت. اما پرسشها هماناند. انسان چیست وقتی در برابر نیرویی قرار میگیرد که نه قانون دارد و نه اخلاق؟ قهرمان این رمان انسانی است تنها، مصمم و خاموش. مبارزه او با دریا، مبارزهای صرفاً فیزیکی نیست؛ جدالی است وجودی. دریا، در اینجا، نماد جهانی است بیتفاوت، جهانی که نه شرور است و نه مهربان. «رنجبران دریا» ستایشی است از کار بینام و بیپاداش؛ کاری که نه در خدمت سرمایه است و نه در خدمت افتخار اجتماعی. قهرمان رمان نماینده نوعی اخلاق پیشاسرمایهدارانه کار است که ارزش را در خود تلاش میبیند، نه در بازده اقتصادی. در جهانی که دریا نماد نیرویی مهارناپذیر است، کار بدل به شکلی از معنابخشی به هستی میشود. هوگو در این اثر، به نوعی تراژدی کلاسیک نزدیک میشود. انسان محکوم به تلاش است، حتی اگر بداند پیروزی غایتش نیست. کرامت انسانی در نفس کوشش او نهفته است، نه در نتیجه. از این رو، این رمان به پرسش نسبت انسان و تقدیر بازمیگردد. هوگو نه جبر مطلق را میپذیرد و نه خوشبینی سادهلوحانه را. انسان به سبب انسان بودن خود میجنگد، نه بدان سبب که حتماً پیروز خواهد شد. این منطق، رمان را به تراژدیهای کلاسیک نزدیک میکند، اما با حساسیتی مدرن نسبت
به تنهایی سوژه.
نقد اشرافیت
«مردی که میخندد» (1869) شاید سیاسیترین رمان هوگو باشد؛ اثری درباره نسبت میان حقیقت و نمایش. قدرت، حقیقت را نه با سرکوب مستقیم، که با تبدیل آن به سرگرمی خنثی میکند. بدنی که به اجبار به خندهای ابدی محکوم شده، بدل به استعارهای قدرتمند از سیاست نمایش میشود. هوگو به شکلی تند و بیپرده، اشرافیت و قدرت را نقد میکند. اشرافیت در این رمان نه فقط قدرت اقتصادی، بلکه انحصار معنا را در دست دارد. آنها تعیین میکنند چه چیزی خندهدار است و چه چیزی تراژیک. در اینجا بدن بدل به صحنه سیاست میشود. بدن نه فقط رنج میبرد، بلکه ابزار سرگرمی و سلطه است. خنده تحمیلی قهرمان، خندهای است که حقیقت را پنهان نمیکند، بلکه آن را عریانتر میسازد؛ شکلی اغراق شده از آن چیزی که در فرهنگهای نمایشی مدرن میبینیم: تبدیل رنج به تصویر و تصویر به سرگرمی. جامعهای که به این خنده میخندد، جامعهای است که رنج را تماشا میکند. این اثر پرسشی جدی درباره نسبت حقیقت و امر دیدنی مطرح میکند. آیا حقیقت میتواند در جهانی که همه چیز به نمایش بدل شده، دوام آورد؟ هوگو پاسخ سادهای نمیدهد، اما نشان میدهد بدن تحقیر شده، حتی در قالب نمایش، حامل حقیقتی است که نمیتوان یکسر خاموشش کرد.

