صدای بم

نگاهی به زندگی و آثار محمدعلی علومی پس از دومین سال درگذشتش

مونا محمدنژاد
روزنامه‌نگار


دومین سالروز خاموشی محمدعلی علومی، فرصتی دوباره برای بازخوانی نویسنده‌ای است که حضورش در ادبیات معاصر ایران چیزی فراتر از نام یک نویسنده بود؛ او صدا، حافظه و اسطوره‌ یک سرزمین را با خود حمل می‌کرد. به مناسبت این روز، نگاهی دوباره به زندگی و جهان داستانی او می‌اندازیم؛ جهانی که در آن طنز و اندوه، اسطوره و واقعیت، چنان درهم می‌پیچند که مرز میان روایت و زیست محو می‌شود.
پس از ملا جلال‌الدین رومی/ رسیده عصر علامه علومی
فروتن، بانمک، استاد در طنز/ ولی در نقد جدی و هجومی
این گزاره اگرچه در قالب ابیاتی به‌ طنز از استاد اسماعیل امینی در وصف محمدعلی علومی آمده، بیش از آنکه مدح شاعرانه باشد، توصیفی دقیق از حضوری است که علومی در فرهنگ و ادبیات معاصر ایران داشت. او به حق فروتن بود و بانمک، استاد در طنز اما در نقد، جدی و بی‌ملاحظه؛ نویسنده‌ای که لبخند را تا آستانه‌ خنده می‌برد و ناگهان، تیغ اندیشه را از آستین کلمات بیرون می‌کشید. این دوگانگی ظاهری جوهره‌ شخصیت و نوشتار او بود.
محمدعلی علومی از آن نویسندگانی بود که پیش از آنکه به ادبیات وارد شود، در آن حل شده بود. او با زیست نویسنده‌وارش شناخته می‌شد؛ کسی که داستان برایش حرفه یا ابزار نبود، بلکه شیوه‌ای از بودن در جهان بود.
فروردین ۱۳۴۰ در شهر اسطوره‌خیز بم پا به روایت گذاشت و این تصادفی ساده نبود؛ گویی سرنوشت از همان ابتدا، جغرافیا را با روایت درهم تنیده بود. بم برای علومی یک مکان نبود، خاطره‌ جمعی زنده‌ای بود؛ شهری با حافظه‌ای آمیخته از اسطوره، ویرانی، آواز و سوگ. علومی در نوشته‌ای مشهور، از محله‌ای می‌گوید که نامش در شاهنامه و داستان «هفتواد» آمده است. همین جمله‌ کوتاه، کلید فهم جهان اوست: نویسنده‌ای که کودکی‌اش را در سایه‌ اسطوره زیسته، طبیعی‌ است که بعدها مرز میان واقعیت و خیال را جدی نگیرد. در آثار او، اسطوره هرگز تزئینی نیست، عنصری زنده است که به زندگی روزمره‌ مردم نفوذ کرده و آن را معنا می‌بخشد.
محمدعلی علومی تحصیلات دانشگاهی‌اش را در رشته‌ علوم سیاسی در دانشگاه تهران گذراند؛ رشته‌ای که در نگاه اول بی‌ربط به داستان می‌نمود اما به او نگاهی ساختاری، تاریخی و معطوف به قدرت بخشید. این نگاه تحلیلی، بویژه در رمان‌های طنزش، کاملاً محسوس است؛ طنز او فراتر از شوخ‌طبعی معمول و برآمده از شناخت سازوکارهای قدرت، تاریخ و ایدئولوژی است. با این حال، علومی آگاهانه زبان داستان را از دل فولکلور بیرون کشید. او بارها گفته بود که نوشتن را خودآموز یاد گرفته است؛ و این خودآموختگی اتفاقاً یکی از امتیازهای او بود. اولین آموزگارانش مردم عادی بودند؛ روستایی‌ها، عشایر، رهگذران، آدم‌هایی که نامی در تاریخ نداشتند اما حامل قصه بودند. همین تجربه‌ زیسته باعث شد آثارش بوی خاک، آواز و خاطره بدهند. علومی به ‌جای تقلید از سبک‌ها، صدا ساخت؛ صدایی که شبیه هیچ‌کس نبود.
ورود جدی او به مطبوعات از دهه‌ شصت و با روزنامه‌ «اطلاعات» آغاز شد اما نقطه‌ عطف کارش حضور در مجله‌ «ادبستان» در اوایل دهه‌ هفتاد بود؛ جایی که به گردآوری فرهنگ مردم پرداخت. در همان سال‌ها شاگرد سید ابوالقاسم انجوی شیرازی شد؛ شاگردی‌ای که برای او پیوندی عمیق با سنت فرهنگ عامه‌ ایران به همراه داشت. علومی آخرین گفت‌وگوی‌ مطبوعاتی با انجوی شیرازی را انجام داد؛ گفت‌وگویی که امروز، بیش از یک مصاحبه، سندی تاریخی است.
در آثار داستانی علومی، از «سوگ مغان» تا «ظلمات»، «پریباد» و «امیر ساباط» همواره نوعی اندوه کهن جاری است؛ اندوهی که نه شخصی است و نه صرفاً اجتماعی، بلکه ریشه در تاریخ و حافظه‌ جمعی دارد. «سوگ مغان» را می‌توان یکی از پیچیده‌ترین رمان‌های او دانست؛ متنی که در آن، فروپاشی روانی فرد با فروپاشی اسطوره و تاریخ درهم می‌آمیزد. بسیاری، نثر این رمان را با «بوف کور» هدایت مقایسه کرده‌اند اما علومی حتی در این شباهت‌ها نیز مستقل می‌ماند؛ زیرا جهان او به‌شدت بومی و اقلیمی است.
در کنار این وجه تاریک و اسطوره‌ای، طنز برای علومی نقش حیاتی داشت. او طنز را سلاحی برای نقد می‌دانست، نه ابزاری برای سرگرمی. رمان‌هایی چون «شاهنشاه در کوچه دلگشا»، «من نوکر صدامم» یا «وقایع‌نگاری بن‌لادن» نمونه‌هایی از طنز آگاه، پژوهش‌محور و تاریخی‌اند؛ آثاری که نشان می‌دهند خنده می‌تواند شکل دیگری از اندیشیدن باشد. همین نگاه باعث شد رمان «آذرستان» در سال ۷۷ به‌عنوان کتاب برگزیده‌ سال انتخاب شود و «شاهنشاه در کوچه دلگشا» عنوان برنده‌ سی سال رمان طنز ایران را از آن خود کند.
علومی تنها داستان‌نویس نبود؛ پژوهشگری جدی در حوزه‌ طنز و ادبیات کلاسیک ایران نیز به‌شمار می‌رفت. پژوهش‌های او درباره‌ طنز در مثنوی مولانا، گلستان سعدی، بوستان و نیز طنز معاصر ایران، نشان می‌دهد او طنز را سنتی ریشه‌دار و اندیشمند می‌دانست. بنا به توصیه‌ عمران صلاحی، این مسیر پژوهشی را با وسواس و دقت ادامه داد و مجموعه‌ای از آثار مرجع در این حوزه از خود به‌جا گذاشت. با همه‌ اینها، علومی هرگز اهل حضور پررنگ در محافل ادبی نبود. به تعبیر علی‌اصغر شیرزادی، او «یکه و یگانه» بود؛ نویسنده‌ای مستقل که حتی در خواب، داستان می‌آفرید. زندگی شخصی‌اش نیز ساده و بی‌هیاهو بود؛ سال‌هایی در تهران با دوست و همشهری‌اش ایرج بسطامی هم‌خانه بود، با لهجه‌ بمی حرف می‌زد و پیوندش را با زادگاهش هرگز قطع نکرد.
محمدعلی علومی، سرانجام ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۳ در ۶۳ سالگی در همان شهر بم چشم از جهان فروبست؛ شهری که از آن برخاسته بود و بارها آن را در داستان‌هایش بازآفریده بود. مرگ او پایان یک زندگی بود، نه یک صدا. آثار علومی همچنان می‌مانند، چون از دل مردم آمده‌اند و به حافظه‌ جمعی بازمی‌گردند. او نویسنده‌ای بود که نشان داد ادبیات، اگر با ریشه‌ها پیوند بخورد، می‌تواند هم اندوه را روایت کند و هم طنز را، هم تاریخ را و هم رویا را.
نگارنده در سفری به کرمان، درست یک سال پس از درگذشت علومی، او را از دل خاطرات کسانی که از نزدیک می‌شناختندش و از خلال برنامه‌ای طنز شناخت. این روایت‌ها پرده‌ای تازه از منش و درک او گشود و پس از خوانش آثارش، جهانی زنده و بی‌همتا در من شکل گرفت؛ جایی که طنز، اندوه و اسطوره درهم می‌آمیخت.

صفحات
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و بیست و دو
 - شماره نه هزار و بیست و دو - ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵