جنگ رمضان چگونه پایان عصر برتری آمریکا را رقم زد؟
استراتژی برنده ایران
تریتا پارسی
عضو اندیشکده کوئینسی
جنگ اوکراین، یک فرض اساسی در مورد تسلط قدرتهای بزرگ را در هم شکست: جنگ علیه ایران نیز محدودیتهای مشابهی را برای قدرت آمریکا آشکار میکند.
برای دههها، استراتژی کلان ایالات متحده بر برتری استوار بوده است - این باور که قابلیتهای نظامی آمریکا، این کشور را قادر ساخته تا ثبات جهانی را حفظ کند و نتایج را در مناطق مختلف شکل دهد.
پس از شکست در عراق و افغانستان، بسیاری از آمریکاییها به یک نتیجه قطعی رسیدهاند: هزینه برتری دیگر پایدار نبوده و در خدمت منافع ایالات متحده نیست. راهبردی که به تسلط نظامی در همه جا و همیشه وابسته باشد، ناگزیر به معنای جنگیدن در جایی و همیشه است. جنگهای بیپایان آمریکا تصادفی نیستند؛ آنها محصول این رویکرد هستند و اگر یک نقطه نادر توافق در یک کشور عمیقاً متفرق وجود داشته باشد، این است: آمریکاییها از جنگ خسته شدهاند.
با این حال، علیرغم مردم خسته از جنگ، فشار مالی فزاینده و سیاستمدارانی که وعده پایان دادن به جنگهای بیپایان را میدهند، رکود - و منافع اقتصادی قدرتمند مرتبط با جنگ- اعتیاد به برتریجویی را دست نخورده نگه داشته است.
اکنون سؤال این است که آیا فاجعه جنگ در ایران سرانجام این الگو را خواهد شکست؟ نشانههای اولیه نشان میدهد که پیامدهای آن ممکن است حتی از پیامدهای جنگ مورد نظر جورج دبلیو بوش در عراق نیز فراتر رود.
این را در نظر بگیرید: ایالات متحده در کمتر از سه هفته در جنگ عراق پیروز شد. تسلط نظامی آن هرگز مورد تردید نبود. با این حال اما صلح را از دست داد و پس از آنکه شورشها در کشور حاکم شد، نتوانست ثبات را به عراق بازگرداند.
با این حال، در ایران، ایالات متحده حتی در مرحله نظامی هم پیروز نشد. ایران از جغرافیا و تاکتیکهای نامتقارن برای تضعیف قدرت آمریکا و ایجاد یک شکست استراتژیک استفاده کرد. حتی تکاندهندهتر اینکه، ادعاهای اولیه مبنی بر اینکه حملات هوایی ایالات متحده به طور قابل توجهی قابلیتهای پهپادی و موشکی ایران را تضعیف کرده است، اکنون اغراقآمیز به نظر میرسد. درس روشن است: کنترل آسمان، کنترل نتایج را تضمین نمیکند. بدون اراده برای استقرار نیروهای زمینی - و بدون توانایی تبدیل قدرت هوایی به نتایج قاطع - برتری آمریکا به طور فزایندهای توخالی به نظر میرسد.
دوم، همانطور که استفن والت اشاره کرده است، اگرچه جنگ عراق در نهایت شکست خورد، اما به هدف فوری خود یعنی سرنگونی صدام حسین دست یافت. در ایران، به نظر میرسد عکس این اتفاق در حال رخ دادن است. جنگ به جای تضعیف حکومت، آن را تقویت کرده و انسجام داخلی را تحکیم کرده است.
والت خاطرنشان میکند که اگرچه جنگ عراق منطقه را بیثبات کرد، اما پیامدهای جهانی آن نسبتاً مهار شد. این جنگ باعث بحران نفت، کمبود گسترده مواد غذایی یا اختلالات عمده در زنجیره تأمین نشد. در مقابل، جنگ ایران، بازارهای انرژی را دچار آشفتگی کرده است - قیمت نفت و گاز را به بالاترین حد خود رسانده و باعث ایجاد شرایط اضطراری انرژی در چندین کشور شده است. همچنین ممکن است چشمانداز ژئوپلتیک خلیج فارس را برای سالهای آینده اساساً تغییر داده باشد.
همانطور که استفن ورتهایم استدلال کرده است، برتری همیشه یک انتخاب بوده است، نه یک ضرورت. جنگ ایران نشان میدهد که این استراتژی دیگر حتی ممکن است یک استراتژی قابل اجرا نباشد. استراتژیای که بر اساس تسلط بر تشدید جنگ بنا شده باشد، زمانی که خود تشدید جنگ بیش از حد خطرناک میشود، متزلزل میشود. استراتژیای که بر پیروزیهای قاطع متکی است، زمانی که حریفان میتوانند به طور مداوم بنبست ایجاد کنند، ازهم میپاشد. آنچه در عوض پدیدار میشود، نوع متفاوتی از نظم بینالمللی است؛ نظمی که نه با سلطه، بلکه با انکار متقابل تعریف میشود. در این جهان، قدرتهای بزرگ نمیتوانند به راحتی اراده خود را تحمیل کنند و کشورهای کوچکتر میتوانند با هزینهای قابل تحمل در برابر آنها مقاومت کنند.
محتملترین نتیجه بنبست فعلی بین ایران و آمریکا نه توافق است و نه بازگشت به جنگ، بلکه یک موازنه طولانی و ناپایدار است. این نیز از نشانههای زمانه است. ایالات متحده ممکن است از مذاکرات کنارهگیری کند، اما بعید است که دوباره وارد یک جنگ تمامعیار شود. نه به این دلیل که فاقد توانایی است، بلکه به این دلیل که فاقد آزادی استراتژیک برای استفاده از آن است.
برای کشورهایی که تصمیم گرفتهاند به حمایت آمریکا وابسته باشند، این باید یک زنگ خطر باشد.
این به معنای فروپاشی اتحادها نیست. اما به این معنی است که آنها تغییر خواهند کرد. متحدان بیشتر به دنبال ایجاد حفاظ خواهند بود، روابط امنیتی خود را متنوع خواهند کرد و به جای تکیه بر یک ضامن واحد، تأکید بیشتری بر توازن قدرت منطقهای خواهند داشت.
از این نظر، جنگ ایران نه یک گسست، بلکه تسریعکننده روندی است که از قبل در جریان بوده است. عراق و افغانستان محدودیتهای اشغال و رژیم چنج را آشکار کردند. ایران اکنون محدودیتهای خودِ اجبار را آشکار میکند. همانطور که مونیکا تافت در مؤسسه کوئینسی استدلال میکند، سایر قدرتهای کوچکتر برای محدود کردن مؤثر یک ابرقدرت به آبراه حیاتی مانند تنگه هرمز نیاز ندارند، شکلدهی زمین و جغرافیا کافی است. به طور خلاصه: استراتژی ایران در جاهای دیگر قابل تکرار است.
در مجموع، این درگیریها به جهانی چندقطبیتر اشاره دارند، نه به این دلیل که قدرتهای بزرگ جدید کاملاً ظهور کردهاند، بلکه به این دلیل که قدرتهای موجود دیگر نمیتوانند مانند گذشته تسلط داشته باشند.
خطر برای واشنگتن بیاهمیت نیست. این است که ما همچنان به دنبال استراتژیای هستیم که برای جهانی طراحی شده که دیگر وجود ندارد. همین امر در مورد کشورهایی که تصمیم گرفتهاند به برتری آمریکا تکیه کنند نیز صادق است.
برتری، نوید کنترل را میداد. جنگ ایران، محدودیت را آشکار کرد و در شکاف بین وعده و واقعیت، پایان یک دوره نهفته است. برنده کسانی خواهند بود که خود را با آن وفق میدهند.
منبع: Responsible Statecraft

