در حافظه موقت ذخیره شد...
همسر دبیر سابق شورای عالی امنیت ملی روایت کرد
چرا پیکر شهید لاریجانی در قم دفن شد؟
قصهای که برایم گفتند شنیدنی بود. از زبان خودشان بخوانید:« از جنگ دوازده روزه دیگر هر لحظه منتظر شهادت آقای آملی (لاریجانی) بودم. اصلاً مرتضی برای همین کار و شرکتش را رها کرد و رفت پیش او. میترسید اتفاقی برای پدرش بیفتد و بعداً پشیمان شود که میتوانسته خطری را از او دور کند و نکرده. خانه که نمیآمدند. دیر به دیر میدیدیمشان. آن هم کوتاه و ناگهان.
یک بار در همین دیدارهای گاه به گاه پرسیدم: «علی اگه شهید بشی، تکلیف چیه؟» آقای آملی هیچ وقت دوست نداشت بار باشد. هیچ چیز را به آدم اجبار و الزام نمیکرد. این بار هم از آن لبخندهای متفکرش زد و گفت: «هرجا برای شما راحتتر باشه خاکم کنید.»
اصرار که کردم گفت: «همیشه آرزو داشتم در صحن امیرالمؤمنین دفن شوم.» نجف به دنیا آمده بود و ارادتش به امیرالمؤمنین فوق تصور بود.
بعد ادامه داد: «اگه نشد مشهد، اگه نشد قم و اگه نشد هر جای تهران.» آقای آملی که شهید شد وسط جنگ بودیم. امکان بردنش به نجف که منتفی بود. برای مشهد برنامهریزی کردیم و قرار شد روز چهارشنبه تشییع در تهران باشد و روز پنجشنبه در قم و روز شنبه در مشهد. مردم تهران و قم سنگ تمام گذاشتند.بعد از مراسم تشییع در قم تولیت آستان حضرت معصومه و بزرگان شهر قم اصرار کردند که شهدایتان را همین جا دفن کنید و مشهد نبرید. میگفتند: آقای لاریجانی دوازده سال نماینده مردم قم بوده در مجلس و باید همین جا دفن شود. مستأصل شده بودم. نمیدانستم چه کار کنم. همیشه در تصمیمات مهم یا به آقای آملی مراجعه میکردم یا به مرتضی. حالا هر دویشان توی تابوت بودند و من باید برای محل قبرشان تصمیم میگرفتم.
تولیت آستان گفتند هر جای حرم که شما بگویید ما آمادگی تدفین داریم. حتی نزدیکترین جا به ضریح. گفتم: «نه، آقای آملی که با ویژه بودن مخالف بود. مگر اینکه مثلاً جایی کنار مزار پدرم و پدر خودش باشد.» به من گفتند آن قبرها مال خیلی وقت پیش هستند و عموماً یک طبقه بودهاند و نقشهاش هم دستمان نیست. نمیدانیم جای خالی دارد یا نه. ولی تا صبح به شما خبر میدهیم.
بعد از صحبتها حضرت معصومه را زیارت کردم. به دلم بود که اگر قسمتشان قم باشد خودشان یک نشانهای میفرستند. داشتیم از حرم خارج میشدیم که آمدند دنبالمان. «حاج خانم برگردید. برگردید.» پشت سر نمایندگان آستان رفتیم همان قسمتی که مزار پدر و پدرشوهرم بود. با تعجب اشاره کردند به سنگ مرمری که برداشته بودند.
درست بین مزار شهید مطهری و آیتالله آملی لاریجانی یک قبر دو طبقه خالی و سیمان شده تمیز و آماده وجود داشته که کسی از آن خبر نداشت! فهمیدم که پدرها دوست دارند پسرها را در آغوش خودشان نگه دارند. پدرم خیلی آقای آملی را دوست داشت و عشق آقای آملی هم به او تا آخر عمرش پابرجا بود. مرتضی هم خیلی به هر دو پدربزرگش ارادت داشت. من هم تسلیم شدم و رضایت دادم. تازه بعد از دفن بود که یاد خواب تکرار شوندهام افتادم. در طول پانزده سال گذشته چندین و چندبار این خواب را دیده بودم. که وارد محوطه مزار پدرم میشوم و میبینم که قبر شکافته. با عجله میدوم که چهره پدرم را در قبر ببینم و تا میرسم میبینم مرتضی است! یعنی گاهی مرتضی بود و گاهی هم آقای آملی. و حالا هر دوی آنها آنجا بودند. درست همانجا که من چهل و هفت سال مینشستم و برای پدرم و بعدها پدر همسرم فاتحه میخواندم. آن نقطه دردآشناترین نقطه کره زمین بود. جایی که همه درددلهای من را شنیده و اشکهایم را دیده بود. و حالا شده آغوش عزیزترینهایم. انگار که هر خاکی خودش انتخاب میکند میزبان که باشد. خاک قم هم علی و مرتضی را انتخاب کرد. حالا همه اشک هایم را یک کاسه میکنم و همان جا میریزم. برای پدر و همسر و پسرم که هر سه فدای راه حق شدند.»

