چشم‌انداز پنهان فردا

 اسماعیل آذر
شاعر و مدرس

زندگی آدمی، اگر با اندکی تأمل به آن بنگریم، سرگذشتی است آمیخته با رنج و شادی. هیچ انسانی را نمی‌توان یافت که سراسر عمرش در یک حال ثابت گذشته باشد؛ نه کسی همواره شاد است و نه کسی تا پایان عمر در اندوهی پیوسته به‌سر می‌برد. زندگی طبیعتی سیال دارد؛ گاه لبخند بر لب می‌نشاند و گاه اشک به چشم می‌آورد. در مسیر این راه دراز، کامیابی و ناکامی، بیم و امید، آرامش و اضطراب، همگی به نوبت سراغ انسان می‌آیند و بخشی از تجربه زیست‌مان را شکل می‌دهند.
با این همه، در میان مردم تصوری رایج است که به اتکای آن معتقدند هرکسی به شغل یا ثروتی آنچنانی دست یابد خوشبخت است؛ نگاه و خواسته‌ای به ظاهر دلنشین که در باطن، حقیقت استواری به شمار نمی‌‌آید. خوشبختی پیش از آنکه در بیرون از انسان باشد، در درون او شکل می‌گیرد. انسانی که دلش آرام است و درونش از رضایت لبریز، در همان لحظه خوشبخت است، حتی اگر ظواهر زندگی‌اش چندان پر زرق و برق نباشد.
بیشتر آنچه ما به نام حادثه و اتفاق می‌شناسیم، در حقیقت در درون ما معنا پیدا می‌کند. رخدادها در بیرون اتفاق می‌افتند، اما تأثیرشان در جان آدمی شکل می‌گیرد. ذهن و روان ماست که به این رخدادها معنا می‌دهد و بر اساس همان معنا، واکنش نشان می‌دهد. از این روست که گاه دو انسان با یک حادثه مشابه روبه‌رو می‌شوند، اما واکنش‌های کاملاً متفاوتی از خود بروز می‌دهند.
 
آموزه‌های کهن
انسان تا زمانی که در آرامش است، کمتر به این حقیقت و داشته‌های خود می‌اندیشد و هنگامی که زندگی در مسیر هموار پیش می‌رود، نه گله‌ای بر زبان می‌آید و نه دغدغه‌ای ذهن را می‌آزارد. اما همین که گرهی در کار می‌افتد و حادثه‌ای خاطر آدمی را می‌آشوبد، پرسش‌های تازه آغاز می‌شود: چه باید کرد؟ چگونه باید از این تنگنا عبور کرد؟ نظیرسؤالات و دغدغه‌هایی که وقوع جنگ اخیر به ذهن اغلب‌مان تحمیل کرده و نگرانیم که چه در انتظارمان است.
برای پاسخ دادن به این پرسش، بد نیست نگاهی به یکی از داستان‌های کهن بیندازیم؛ ماجرای سیزیف در اساطیر یونان. می‌گویند سیزیف بابت ارتکاب به خطایی، مورد خشم خدایان قرار گرفت و مجازاتی عجیب برایش تعیین شد. او محکوم شد سنگی عظیم را از دامنه کوهی تا قله آن بالا ببرد. اما هر بار که به قله می‌رسید، سنگ از دستش می‌لغزید و دوباره به پایین می‌غلتید و او ناگزیر بود مرتبه‌ای دیگر از دامنه آغاز کند و سنگ را تا قله بالا ببرد. این کار بی‌پایان، شب و روز تکرار می‌شد. روزی سیزیف دریافت که این سرنوشت اوست؛ سرنوشتی که گریزی از آن نیست و از روزی که این حقیقت را پذیرفت، آرام‌تر شد. متوجه شد مقاومت بیهوده در برابر امری که گریزناپذیر است، تنها بر رنج او می‌افزاید. در شرایط فعلی هم پذیرش وضع موجود، اولین گام در مسیر رهایی از آشفتگی است.
شاید سطح نگرانی‌های برخاسته از وقوع جنگ را نتوان با مشکلات و دغدغه‌های دیگر مقایسه کرد، اما مشکلات هنگامی طاقت‌فرسا می‌شوند که ما از پذیرفتن واقعیت سر باز می‌زنیم. اولین گام در رویارویی با دشواری‌ها آن است که بپذیریم آنچه رخ داده، رخ داده است. پس از پذیرش است که ذهن انسان آرام می‌شود و می‌تواند به جست‌وجوی راه‌حل بپردازد. فرض کنید روزی از خانه بیرون می‌آیید و درمی‌یابید که خودروی شما به سرقت رفته است. اولین واکنش طبیعی، هراس و آشفتگی است اما به محض آنکه واقعیت ماجرا را ببینیم و بپذیریم، ذهن‌مان از التهاب فاصله می‌گیرد و می‌توانیم منطقی بیندیشیم، به پلیس اطلاع دهیم و راه‌هایی برای یافتن آن بیابیم. آرامش ذهن، امکان عمل درست را فراهم می‌کند.
در شرایط فعلی، بعد از پذیرش واقعیت و عبور از ناباوری، باید به عنصر مهم دیگری در زندگی‌مان اتکا کنیم که آن «امید» است. اگر امید را از انسان بگیرند، چیزی از او باقی نمی‌ماند جز پوسته‌ای خالی. انسانی که امید ندارد، به تدریج در ورطه‌ نومیدی فرو می‌رود؛ حالتی که آرام آرام توان حرکت و اندیشیدن را از آدمی می‌گیرد.
در تاریخ آمده است که اسکندر مقدونی روزی سرداران خود را گرد آورد و از فتوحات بسیارش سخن گفت. سپس اعلام کرد که می‌خواهد دارایی‌های فراوانی را که به دست آورده است میان دیگران ببخشد. یکی از نزدیکانش پرسید: «پس برای خود چه نگاه می‌داری؟» اسکندر اندکی تأمل کرد و پاسخ داد «امید را». انسانی که امید دارد، گویی همه چیز دارد؛ و آن که امید را از دست داده باشد، حتی اگر همه دارایی‌های جهان را در اختیار داشته باشد، باز تهی‌دست است و این مهم‌ترین مسأله‌ای است که در مواجهه با انبوه دغدغه‌های نگران کننده این روزها نباید فراموش‌مان شود.
در متون دینی نیز بارها بر همین معنا تأکید شده است. در قرآن کریم آمده انسان نباید از رحمت الهی نومید شود؛ زیرا درهای رحمت خداوند همواره گشوده است. توصیه‌ای که در ادبیات عرفانی‌مان به روشنی و مکرر بر آن اصرار شده است. مولانا در مثنوی می‌گوید:
انبیا گفتند نومیدی بد است / فضل و رحمت‌های باری بی‌حد است
مولانا در این بیت یادآور می‌شود که جهان تنها عرصه دشواری‌ها نیست. در کنار هر تنگنا، روزنه‌ای از گشایش نیز وجود دارد؛ به شرط آن‌که انسان چشم امید خود را نبندد. در شرایط فعلی یکی از پناهگاه‌های مهم انسان می‌تواند مطالعه و روی آوردن به آثار ادبی و حکمی باشد. کتاب‌ها تنها مجموعه‌ای از کلمات نیستند؛ هر کتاب تجربه زیسته انسانی دیگر است که در اختیار ما قرار می‌گیرد. گاه خواندن یک داستان، یک شعر یا یک روایت حکیمانه می‌تواند آرامشی در دل انسان ایجاد کند که هیچ چیز دیگر جای آن را نمی‌گیرد.
 
یادآوری‌های ادبی  
آثار کهن ادبیات فارسی در این زمینه گنجینه‌ای بی‌مانند هستند. برای نمونه «بوستان» و «گلستان» سعدی، تنها آثاری ادبی نیستند؛ مدرسه‌ای از حکمت زندگی‌اند. سعدی با زبانی شیرین و مثال‌هایی ساده، درس‌هایی از اخلاق، انسانیت و تدبیر در زندگی به خواننده می‌آموزد. خواننده در میان حکایت‌های او، خود را می‌یابد و گاه پاسخ بسیاری از پرسش‌های درونی‌اش را در همان سطرها پیدا می‌کند. همچنین مراجعه به زندگی و اندیشه بزرگان فرهنگ و اندیشه نیز می‌تواند در مواجهه با نگرانی وقوع این جنگ الهام‌بخش باشد. در تاریخ ادبیات ما، سرگذشت بسیاری از اندیشمندان و عرفا نشان می‌دهد که آنان نیز با دشواری‌های فراوان روبه‌رو بوده‌اند، اما با صبر و اندیشه از آنها عبور کرده‌اند. شناخت این تجربه‌ها یادآوری می‌کند که رنج و دشواری، بخشی طبیعی از مسیر زندگی است.
در نهایت باید پذیرفت که انسان از آینده آگاهی ندارد. هیچ‌کس نمی‌داند فردا چه رخ خواهد داد و در پس پرده روزگار چه سرنوشتی نهفته است. همین ناآگاهی نسبت به آینده، گاه سبب هراس ما می‌شود اما شاعران بزرگ ما بارها یادآور شده‌اند که پس این پرده همیشه چهره‌ای تیره ندارد. آنچنان که حافظ شیرازی، آن شاعر ژرف‌اندیش، قرن‌ها پیش چنین سروده است:
هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب / باشد اندر پرده بازی‌های پنهان، غم مخور
به قول حافظ، ما از رازهای نهفته جهان بی‌خبریم. چه بسا در پس حادثه‌ای که این‌چنین سبب نگرانی‌مان شده و تلخی‌اش کام‌مان را زهر کرده است، فردایی روشن نهفته باشد. بنابراین نومیدی نه تنها سودی ندارد، بلکه چشم انسان را بر امکان‌های آینده می‌بندد.
اگر بخواهم سخن را جمع‌بندی کنم، می‌توان گفت در رؤیارویی با دشواری‌های امروز دو اصل راهگشا وجود دارد: اول پذیرش واقعیت، و دوم حفظ امید. آنچه رخ داده است باید پذیرفته شود تا ذهن بتواند راه‌حل را بیابد؛ و امید باید زنده بماند تا انسان نیروی حرکت را از دست ندهد. در این جهان شاید تنها یک حقیقت باشد که گریزی از آن نیست و آن مرگ است. در برابر مرگ، اراده انسان کاری از پیش نمی‌برد. اما جز آن، بیشتر مشکلات زندگی راهی برای گشودن دارند. باید اندیشید، جست‌وجو کرد و راه را یافت. در کنار همه این‌ها، نیرویی دیگر نیز هست که می‌تواند رنج‌های انسان را سبک‌تر کند؛ نیرویی که نامش «عشق» است. «عشق»، خواه به انسان، خواه به زندگی، خواه به حقیقت، نیرویی است که دل آدمی را از تاریکی نومیدی می‌رهاند. پس اگر روزی تنگنایی پیش آمد، اول آن را بپذیریم، سپس با امید و اندیشه در پی گشودن آن برآییم. جهان، با همه دشواری‌هایش، هنوز ظرفیت روشنایی‌های بسیار دارد؛ کافی است چشم دل را از امید تهی نکنیم.

 

صفحات
  • صفحه اول
  • سیاسی
  • دیپلماسی
  • بین الملل
  • اجتماعی
  • انرژی
  • اقتصادی
  • اندیشه - گزارش
  • خودرو
  • حوادث
  • ورزشی
  • زیست بوم
  • ایران زمین
  • کتاب
  • صفحه آخر
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و یازده
 - شماره نه هزار و یازده - ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵