علی عزیزی، تکنیسین جوان اورژانس تهران از مأموریت‌های سنگین در دل بحران می‌‌گوید

با نجات مردم دوباره جان می‌‌گرفتیم

محدثه جعفری
گروه گزارش


وقتی ستون‌هایی از دود و گرد و غبار بالا می‌‌رفت، یعنی جنایت جنگی در یک گوشه‌ای از شهر رخ می‌‌داد، جنایتی که فقط برای اورژانس تهران در 40 روز تجاوز دشمن صهیونی_ آمریکایی با ۴ هزار و ۵۰۰ مأموریت و حضور مستقیم در خط مقدم همراه شد. مأموریت‌هایی که هر ثانیه آن در ذهن تک تک نیروهای اورژانس حک شده است. با شروع جنگ، سازمان اورژانس یکی از مراکزی بود که با تمام توان وارد میدان شد. نیروهای اورژانس اعم از، تکنیسین‌ها، اپراتورهای مرکز تماس و نیروهای فنی پای کار آمدند و در کنار وظایف جاری‎شان در محل‌هایی که مورد تجاوز دشمن قرار می‎گرفت، حضور یافتند و اقدام به نجات جان ۸ هزار مجروح تهرانی کردند و ۷ هزار و ۵۰۰ نفر را به مراکز درمانی رساندند و بقیه مجروحان را در محل درمان کردند.
علی عزیزی، تکنیسین 26 ساله‎ اورژانس از 9 اسفندماه با آغاز حملات ناجوانمردانه دشمن به کشورمان تا 15 فروردین به دور از خانه و خانواده‎اش شبانه روز در عملیات‎های مختلف حضور یافت تا جان تعداد بیشتری از هموطنانش را نجات دهد. او که حدود سه سال است به شکل دو شیفت و گاهی سه شیفت در پایگاه اورژانس استان تهران فعالیت می‎کند، درباره اتفاقاتی که طی 40 روز جنگ تحمیلی اخیر با چشم دیده و با دل و جان تجربه کرده به «ایران» می‎گوید: «نیروهای اورژانس روبات نیستند، انسان‎ هستند. وقتی برای کمک به مردم درمحل حادثه حاضر می‎شدیم، با صحنه‎هایی روبه‌رو می‌‌شدیم که برای فراموش کردن یا کاهش تأثیرات روانی‌اش به چندین جلسه روان‎درمانی نیاز داریم. متأسفانه بمب و موشک شوخی ندارد به همین دلیل وقتی به محل مورد حمله می‌‌رسیدیم، صحنه‌های دلخراشی می‌‌دیدیم. گاهی افرادی از زیر آوارها بیرون کشیده می‎شدند که حتی نمی‎توانستیم تشخیص بدهیم این فرد مرد بوده یا زن. تمام این وقایع در یاد ما ثبت شده. خاطرم هست برای یک مأموریت خیابانی به محل حادثه رفتیم، یک مادر به همراه فرزندش در محل انفجار بود. نمی‎د‎انید این مادر چطور پرپر می‌زد، فقط دو نفر نیاز داشتیم تا مادر را آرام کنند. برعکس زلزله که آوار در یک ناحیه تخریب می‎شود، در انفجار ترکش‎هایی از جنس سنگ، شیشه و فلز پرت می‌‌شود. موج انفجار سنگ‎ها و شیشه‎های بسیاری را به سمت آنها پرتاب کرده بود و سر، صورت و گردن بچه پر از ترکش شده بود. خوشبختانه موفق شدیم با احیا، آن کودک خردسال را به زندگی بازگردانیم و به جرأت می‎توانم بگویم با جان گرفتن کودک، مادر هم به زندگی برگشت و نیروهای اورژانس هم با دیدن این صحنه انگار جان دوباره گرفتند. البته همکاران من همیشه سر صحنه حفظ ظاهر می‎کنند و خودشان را قوی نشان می‎دهند اما دیدن مکرر صحنه‎های دلخراش و فریادهای از سر نگرانی پدر و مادرها در کنار آوارهای فرو ریخته، قلب هر آدمی را به درد می‎آورد. در روزهای جنگ هر وقت به پایگاه برمی‎گشتیم، هر کدام از نیروها در گوشه‎ای کز می‎کردند و در سکوت اشک می‎ریختند.»
او در مورد ایمن نگه داشتن صحنه حادثه می‌‌گوید: «قبل از جنگ رمضان، تجربه جنگ 12 روزه را داشتیم به همین دلیل این بار با آمادگی بیشتر و خطای کمتر وارد عرصه امداد و نجات مردم شدیم. در مدت حملات وحشتناک دشمن به مناطق مسکونی شاهد صحنه‎هایی بودیم که اگر کمی نکات ایمنی در آن رعایت می‌شد، می‎توانستیم جان‎های بیشتری را نجات بدهیم. با وجود اینکه در جنگ اخیر نیروهای اورژانس با آمادگی کامل حضور داشتند، اما گاهی نجات افراد با توجه به شدت مجروحیتی که پیدا کرده بودند، دشوار بود. شاید یکی از دلایلش جدی نگرفتن نکات ایمنی توسط مردم باشد. چون هنوز هم مردم از نظر رعایت نکات ایمنی در بحران، بسیار ضعیف عمل می‎کنند یا آن‌طور که باید آموزش‎های خودایمنی و مراقبت را نمی‎دانند یا رعایت آن نکات حیاتی را مهم نمی‌دانند. مثلاً وقتی اطراف اتوبان بسیج مورد حمله موشک‎های دشمن قرار گرفت، برای امدادرسانی با چالش همیشگی ازدحام جمعیت در محله حادثه روبه‌رو بودیم. موضوعی که در بحران پیشین هم بارها برای رعایت آن به مردم آگاهی دادیم و خواهش کردیم برای بازدید صحنه در محل حادثه حضور پیدا نکنند. یعنی رعایت نکردن همین نکته کوچک می‎تواند جان‎های بسیاری را به خطر بیندازد. در شرایطی که بحث ایمنی صحنه حادثه وجود دارد و هنوز نیروهای پلیس برای ساماندهی نرسیده‎اند، مردم باید خودجوش عمل کنند و برای رسیدن سریع‎تر نیروهای امدادی مسیر را باز نگه دارند. وقتی موج انفجار می‎تواند تا چند ساختمان در اطراف محل حادثه را دچار تخریب کند، یعنی افراد بیشتری نیازمند امداد و نجات هستند، موضوعی که به ثانیه‎ها گره خورده است. حضور افراد فاقد تخصص در صحنه حادثه می‌تواند حتی راه نجات مصدومان را مختل کند. مثلاً یک تیر آهن را به نیت کمک جابه‌جا می‌کنند، بدون آنکه متوجه باشند همان تیرآهن است که راه هوا را برای فرد زیر آوار مانده حفظ کرده و حالا او دیگر راه تنفسی ندارد. به همین دلیل باید امداد و نجات را به افراد آموزش دیده بسپارند و برای حفظ جان خود از صحنه حادثه دور شوند.»
 
نجات یک مادر و سه کودک 
با تعقیب صدا زیر آوار
روزی که محله افسریه مورد حملات دشمن قرار می‎گیرد، او با دیگر همکارانش به محل حادثه اعزام می‎شوند. درمیان صحبت‎هایش به نکته‎ای آموزشی و البته حیاتی برای زنده ماندن زیر آوار اشاره می‎کند: «چند ساختمان مسکونی مورد اصابت مستقیم و غیرمستقیم قرار گرفته بودند و متأسفانه شدت تخریب بالا بود، درمیان آوارها صدای ضربه‎هایی منظم توجه ما و نیروهای امدادی را جلب کرد. مادری با رعایت چند نکته ساده اما اصولی با ایجاد صدای منظم ضربه به تکه‎ای آهن نیروهای امدادی را از زنده بودن و محل آواری که روی او و سه کودک خردسالش ریخته بود، آگاه کرد. با دنبال کردن منبع صدا توانستیم مکان را به راحتی تشخیص دهیم و مادر و بچه‎هایش را از زیر خروارها آجر و سنگ زنده بیرون بکشیم. 
کسانی که زیر آوار می‌‌مانند نباید تقلا یا داد و فریاد راه بیندازند چون این اقدام باعث می‎شود جانشان به خطر بیفتد. طبق دستورالعمل‎های امداد و نجات، زیر آوار باید با استفاده از تکه سنگ به چوب یا آهن ضربه بزنیم و صدای خاص ایجاد کنیم تا گروه‎های امدادی با دنبال کردن صدا بدون آنکه انرژی باقی مانده بدنمان یا اکسیژن فضایی که در آن گیر افتاده‎ایم تمام شود، ما را پیدا کنند، چون احتمال دارد تا زمان نجات، چندین ساعت زیر آوار بمانیم.»

چندشاخه گل 
با یک دنیا عشق
مردم همیشه مهربان هستند، در ایام جنگ مهر و محبت بیشتر می‌‌شود. این تکنیسین جوان اورژانس تهران در مورد ابراز محبت مردم در این ایام به نیروهای امدادی می‎گوید: «برای مأموریتی اعزام شده بودم؛ زمانی که می‌خواستم سوار آمبولانس شوم، پشت شیشه ماشین چند شاخه گل، یک نامه با دست خطی کودکانه و یک دنیا عشق بود که از خدمات ما تشکر کرده بودند. با وجود خستگی که از مأموریت‎های پی در پی داشتم، آن روز کل خستگی 36 روز خدمت و مأموریت بی‎وفقه از بدنم بیرون رفت. واقعاً رفتار مردم بعد از جنگ 12 روزه خیلی با نیروهای اورژانس تغییر کرده است. متأسفانه در گذشته وقتی برای ارائه خدمت درمانی به محلی اعزام می‎شدیم، بعضی از بستگان بیمار به دلیل استرس و نگرانی به سمت ما حمله می‎کردند و گاهی با توهین حرف می‎زدند، اما جنگ 12 روزه باعث شد فرهنگ مردم در ارتباط با کار و خدمات نیروی اورژانس تغییر کند.»
 
سختی کاری که دیده نمی‎شود
او مجرد است اما مادری دارد که شب‌های سختی را با دلشوره از جان پسرش طی حملات وحشیانه دشمن به صبح رسانده است. این تکنیسین جوان می‎گوید: «مادرم هر روز با من تماس می‎گرفت تا مطمئن شود حالم خوب است. چون روزهای زیادی بود که یکسره در مأموریت جنگی بودم و به خانه نرفتم که با دیدنم آرامش بگیرد. در این مدت هم برادرم کنار مادرمان مانده بود و از او مراقبت می‎کرد اما هر بار که شدت حملات بیشتر می‎شد یا خبر حمله به پایگاه‎ها و ماشین‎های اورژانس منتشر می‎شد، مادرم هراسان تماس می‎گرفت. در روزهای پر استرسی که پشت سر گذاشتیم، کنار مادرم نبودم به همین دلیل فشار و استرس زیادی را تحمل کرد، امیدوارم دعای افرادی که جانشان را نجات دادیم قلب مادران و همسران نیروی‎های امدادی و اورژانس را التیام ببخشد تا شرایط کاری افرادی مثل من را درک کرده و صبوری کنند. ما همیشه شرمنده خانواده‎هایمان هستیم و از آنها می‎خواهیم به خاطر عشق به وطن و مردم، شغلی که داریم را درک کنند و مثل همیشه همراهمان باشند. شیفت‎های کاری نیروهای اورژانس به شکل 24/48 است. یعنی 24 ساعت فشرده مشغول کار هستیم و 48 ساعت استراحت داریم. با توجه به کمبود نیرو و آمبولانس، طی 24 ساعت فعال بودن، بالغ بر 17 مأموریت اعزام می‎شویم. 
همیشه یک کیف بزرگ همراهمان است که اصطلاحاً به آن «جامبگ» گفته می‎شود و حدود 50 کیلو وزن دارد. تصور کنید در این 17 مأموریتی که اعزام می‎شویم، حداقل 4 مرتبه مجبور هستیم این جامبگ 50 کیلویی را با خود به طبقه چهارم یک ساختمان بدون آسانسور ببریم و برگردیم و در این بین هم اگر بخواهیم بیماری را با خود به آمبولانس منتقل کنیم چه فشار جسمی را هر بار باید تحمل کنیم و... این تازه یک بخش ماجراست. نیروهای اورژانس در این 24 ساعت کاری زمانی برای خواب یا خوردن غذا ندارند. در حین گرم کردن غذا مأموریت اعلام می‎شود و باید فوراً به محل اعزام شویم و زمانی که برمی‎گردیم دیگر غذا خوردن معنی نمی‎دهد.»
 
حمله به اورژانس 
حمله به قلب خانواده‎هایمان بود
در جنگ 40 روزه دشمن کودک‌کش با نقض قوانین بین‎المللی به پایگاه‎های اورژانس و آمبولانس‎‌ها مستقیم و غیر مستقیم حمله ‎کرد و باعث شهادت چند تن از نیروهای اورژانس شد، عزیزی می‎گوید: «پایگاه نازی آباد را که زدند، دعا می‎کردم مادرم این خبر را نشود، چون می‎دانستم چه حالی پیدا می‎کند. 
این فقط شرایط من نبود تمام خانواده‎های کارکنان اورژانس در آن شرایط دچار اضطراب و دلهره می‎شدند. بی‎منت بگویم، یکی از قهرمانان شرایط بحرانی در کشور، خانواده‎های نیروهای اورژانس هستند. خانواده‎ها تمام این موارد را فداکارانه تحمل می‎کنند تا بخش خدمات درمانی در دل بحران برای سایر هموطنان لنگ نماند. این فداکاری جز عشق به مردم و وطن چیز دیگری نیست و ما قدردان خانواده‌هایمان هستیم.»

صفحات
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و ده
 - شماره نه هزار و ده - ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵