روایت حسین محمدی در گفت و گو با « ایران» از پای «لانچر» تا شنیدن خبر تولد فرزندش
شجاعت از دست و بازوی تو گیرد نام
مرجان قندی
گروه گزارش
روزی که حسین محمدی، رزمنده جوان هوافضا، در مقابله با دشمن صهیونی ـ آمریکایی، دست و پاهایش را کنار لانچر برای دفاع از میهن جا گذاشت، طعم شیرین پدر شدن مرهمی شد بر زخمهای تنش. همان روز که آتش و دود، اطراف او را گرفته بود، دخترش به دنیا آمد و روشنایی تازهای به زندگیاش بخشید. حسین فقط یک جانباز ۲۲ ساله نیست، او تصویری زنده از نسلی است که معنای شجاعت را دوباره تعریف کردهاند؛ نسلی که وقتی پای حفظ امنیت کشور و مردم به میان میآید، بدون مکث قدم پیش میگذارند. شجاعت او فقط در میدان نبرد معنا پیدا نکرد؛ در روزهایی هم که در بیمارستان با دردهای سخت جسمی دستوپنجه نرم میکرد، با لبخندی آرام به عکس دخترش نگاه میانداخت و میگفت: «زندگی همینجاست.» او، سوم خرداد ۱۴۰۳، در گلزار شهدا با زهرا پیوند ازدواج بست؛ انتخابی که از همان ابتدا نشان میداد مسیر زندگیاش با معناهای عمیقتری گره خورده است. ازدواجی ساده، بیتکلف و سرشار از ایمان که بعدها تصویرش در ذهن مردم ماندگار شد. امروز نام حسین محمدی برای بسیاری یادآور ایستادگی است؛ جوانی که با وجود جراحتهای سنگین، با صدای آرام اما محکم، روایتگر عشق به وطن و خانواده است. او حالا نمادی از امید و اراده شده؛ چراغی که راه را برای خیلیها روشن میکند تا بدانند حتی در سختترین روزها هم میتوان سرافراز ماند و ادامه داد. وقتی پای دفاع از خاک به میان آمد، حسین محمدی نه تنها دست و پاهایش، که تمام هستیاش را پای لانچر دفاع گذاشت. حسین جزئیاتی تکاندهنده درباره اتفاقات آن روز میگوید: «بعد از آمادهسازی موشک برای شلیک، میخواستیم سراغ آماده کردن موشک بعدی برویم. همین که سوار ماشین شدیم، ناگهان آسمان نارنجی شد و بچهها با وحشت صدایم زدند: «حسین!» در ماشین باز شد و همه به بیرون پرت شدیم.» او به آن لحظات حساس و وصیت خود برای نامگذاری فرزندش اشاره میکند و میگوید: «تا آن لحظه هیچکس خبر نداشت که من قرار است پدر شوم، حتی فرماندهها. چون اگر میگفتم، اجازه نمیدادند به مأموریت بروم. برای اولین بار میخواستم پدر شوم، با همسرم خیلی ذوق روز به دنیا آمدن دخترم را داشتیم. با هم از قبل اسم «حنانه» را برایش انتخاب کرده بودیم. اما جنگ شروع شد و وقتی به همسرم گفتم در همان روز زایمانش باید به مأموریت بروم، خودش با رضایت قلبی ساک لباسهایم را برایم بست. بعد از حمله به لانچر وقتی وضعیت خودم را دیدم به بچهها گفتم قرار است دخترم امروز و فردا به دنیا بیاید، به خانوادهام بگویید اسمش را «رقیه» بگذارند.»
محمدی به همراهی دوستانش تا رساندن او به بیمارستان اشاره میکند و میگوید: «چیزهایی در آن لحظات میشنیدم مثل اینکه: «حسین دست و پا نداره!»، «زنده میمونه؟» و... از آن لحظه به بعد بیهوش بودم تا وقتی که من را به بیمارستان رساندند. وقتی دکتر بالای سرم آمد، از او آب خواستم و میدانستم چه اتفاقی برایم افتاده است. میدیدم دوستانم هم زخمی و جانباز شدهاند، اما با وجود درد، همه نگران من بودند.»
محمدی درباره نحوه کنار آمدن با ظاهر و تواناییهای جدیدش توضیح میدهد: «من دستهایم را برای حضرت ابوالفضل(ع) دادم. جانم را هم حاضر بودم برای میهنم فدا کنم. دیدن لبخند خانواده و آرامش همسرم، تمام دردها را از یادم میبرد. برایم مهمتر از هر چیز این است که مردم خوشحال باشند. وقتی دخترم را بغل کردم و لبخندش را دیدم، یادم رفت چه چیزهایی را از دست دادهام.»
این جانباز جنگ رمضان از احساسش هنگام بازگشت به خانه پس از حدود یک ماه مجروحیت و مداوا میگوید: «اصلاً نگران نداشتن دست و پاهایم نبودم. خوشحال بودم که بعد از حدود سی روز به خانهام برگشتم. میدانستم خانوادهام هم خوشحال هستند که من را که تازه پدر شدهام، در خانه و در کنار خودشان میبینند.»
حسین از تقارن جانباز شدنش با تولد دخترش یاد میکند و آن را نقطه عطفی در زندگیاش میداند. او با آرامشی خاص میگوید: «با اینکه برای روز تولد دخترم خیلی انتظار کشیدم، اما وقتی فهمیدم همزمان با مجروحیتم، دخترم به دنیا آمد، حس عجیبی داشتم؛ انگار خدا به من در ازای از دست دادن بخشی از بدنم، هدیهای ارزشمند داد.»
او درباره لحظهای که پس از روزها توانست برای اولین بار فرزندش را در آغوش بگیرد، میگوید: «وقتی بغلش کردم، به من آرامشی داد که احساس کردم همه دردهایم آرام گرفتند. از همان لحظه، دخترم نور زندگیام شده است. نگاهش که میکنم، تمام سختیها آسان میشود. انگار خدا به من امید تازهای برای زندگی داده است.»
راه را غلط نرفتم
حسین درباره واکنشهای پس از جانباز شدنش و وایرال شدن فیلمی از او، به سکوت و نگرانی خانوادهاش اشاره میکند و میگوید: «خانوادهام نمیخواستند من آن فیلم را ببینم. یکی از شبکههای معاند در مورد من صحبت کرده بود. اما وقتی بالاخره فیلم را نگاه کردم، خوشحال شدم که آنها از این موضوع که جوانان ایرانی جانشان را برای ایران میدهند، ناراحت هستند. این اتفاق انگار مهر تأییدی بود بر کارم و به من نشان داد که راه را غلط نرفتهام.» او با بیان اینکه واکنشها، چه از سوی خانواده و دوستان و چه از سوی شبکههای معاند، به او انگیزه بیشتری برای ادامه راهش دادهاند، میگوید: «با دیدن واکنشها، هم ناراحتی خانواده و دوستانم را درک کردم و هم خوشحالیشان را از اینکه توانستهام در راه وطن مؤثر باشم. این اتفاق باعث شد که با اطمینان بیشتری قدم بردارم و بدانم که فداکاریام بیثمر نبوده است.» این جانباز جنگ رمضان عشق و همراهی خانواده را عاملی کلیدی در عبور از سختیها میداند و میگوید: «داشتن خانواده بخصوص فرزند تازه متولد شده و همسری که همیشه همراه و همپایم است، در روند بازیابی روحی و جسمیام بسیار مؤثر است و شرایط را برایم بهتر میکند.»
او روزهای سختی را بعد از جانباز شدن پشت سر گذاشته است، اما خودش معتقد است نگاهش به زندگی عمیقتر شده است. حسین در این باره میگوید: «پی بردم که این دنیا چقدر فانی و بیارزش است. این درک، برایم تلنگری شد برای اولویتبندی ارزشهای زندگی؛ مثل عشق به وطن، خانواده، دوستان و...»
تهتغاری که بزرگ خانواده شد
محمد محمدی، برادر این جانباز که رابطهاش با برادرش، حسین آقا را گرم و صمیمی توصیف میکند، درباره ویژگیهای برادر جانبازش میگوید: «حدود ۱۷ سال از برادرم بزرگترم. حسین خیلی مؤمن و فعال در انجام مسائل فرهنگی و همیشه کمکرسان به نیازمندان است، همچنین با بچهها فوقالعاده مهربان است. خوشحالم که حالا خودش پدر شده است.»
او با این تأکید که جانبازی هم نتوانست از تواناییهای برادرش کم کند و حتی به جنبههای قویترشدن شخصیت او کمک کرده است، میگوید: «برادرم حسین با اینکه تهتغاری خانوادهمان است اما از اول همه او را به عنوان پسر خوب و قوی خانواده میشناختیم. حالا پس از جانبازیاش، استقامت و روحیه قوی او بازهم باعث شد به او این حس را داشته باشیم که او بزرگ ماست، نه تهتغاری.»
محمد درباره زمانی که خبر جانبازی برادرش را شنید، میگوید: «همه اعضای خانواده، فامیل و حتی آشنایان وقتی خبر را از دوستان حسین شنیدیم، نگرانی وصفنشدنی را تجربه کردیم. همه مشتاق بودیم تا هرچه زودتر به عیادت حسین برویم و از نزدیک جویای حالش شویم.»
از همان ابتدای این اتفاق، محمد و سه برادر دیگر حسین خود را موظف دیدند که در کنار خانواده، حامی و پشتیبانش باشند، محمد میگوید: «در مسیر بهبودی حسین با تمام وجودم هر حمایتی بتوانم انجام میدهم، کاش میتوانستم دستانم را به برادرم اهدا کنم تا کمی از رنج او کم شود. با این حال به او گفتهایم که نگران چیزی نباشد، ما برادرها دست و پایش میشویم.»
برادر این جانباز، با وجود ایمان و استواری حسین از همان لحظات اولیه، به «ای کاش»هایی اشاره میکند که در زندگی وجود دارند. او ابراز تأسف میکند که در لحظه مجروحیت برادرش در کنار او نبوده و از این بابت که نمیداند برادرش در آن لحظات چه رنجی را متحمل شده، خیلی ناراحت است. او میگوید: «میدانم حتی در آن شرایط خاص، حسین نیازی به دلداری از سوی من نداشته. چیزی که من شنیدم و در فیلمهایی که همرزمانش گرفته بودند، دیدم؛ حسین حتی در آن شرایط هم روحیه قویاش را حفظ کرده و دیگران را دلداری میداد و نوحه میخواند که گواهی بر این مدعاست. من همیشه از نزدیک شاهد بودم که حسین میخواست جانش را در راه وطن و آرمانها فدا کند و حالا جانبازی او مهر تأییدی بر این خواسته اوست.»
محمد، عموی رقیه میگوید: «شب قبل از این اتفاق ما همه منتظر بودیم تا برادرزادهام (فرزند حسین) به دنیا بیاید. همسرم شب قبل از آن، پیش همسر حسین رفته بود تا تنها نباشد که روز به دنیا آمدن او با جانباز شدن پدرش همزمان شد.» او، ایثار برادرش را تجلی عشق عمیق او به وطن میداند و میگوید: «پیش از جنگ تحمیلی سوم هم حسین میل قلبی به شهادت و فدا شدن داشت، حالا با اتفاقی که برایش افتاد، این عشق در همه ما برادران دوچندان شده و نگاهمان را به جانفدایان وطن عمیقتر کرده است.»
بــــرش
برای پیروزی همه باید پای کار باشیم
حسین که خود از نسل دهه هشتادیهاست با اشاره به شرایط کنونی و وظیفه نسل جوان، میگوید: «این روزها حضور پررنگ در خیابانها و نشان دادن حمایت از نیروهای مسلح و دفاع از وطن از هر چیزی مهمتر است. بهنظرم، رزمنده فقط کسی نیست که پای لانچر میایستد و موشک شلیک میکند، رزمنده همه مردم باشرافتی هستند که هر شب در میدانها حضور دارند، همه پزشکها و پرستارانی که در این شرایط پای کار ایستادهاند و... ما ایرانیها مردم باشرفی هستیم. ایثار و فداکاری فقط به معنای حضور در میدانهای نبرد نیست، هر کدام از ما در هر عرصهای که کشور به آن نیاز دارد، میتوانیم پای کار باشیم. حضور در راهپیماییها، حمایت از نیروهای مدافع و دفاع از ارزشهای دینی و ملی، مصداقهایی از ایثار است که نیازمند شجاعت، بصیرت و عشق واقعی به وطن است.» این جانباز میگوید: «سرمایه هر کسی در این دنیا ممکن است فرزند یا فرزندانش باشد. از این رو، بهترین میراث برای نسلهای بعد به نظرم تربیت صحیح آنها در راستای حفظ تمدن اسلامی است.»

