حریم این حرم حرمت دارد
راضیه تجار
نویسنده و مدرس
کلاس دوم دبستان بودم و نماینده. آوردن و بردن پرچم ایران که روی میز معلم میگذاشتند وظیفه من بود. آن روز بعد از زنگ پایان کلاس، غیر از پرچم، دوات پر از جوهر شیشهای روی میز را هم با خودم به دفتر میبردم که پایم به معجرِ در گیر کرد. برای اینکه زمین نخورم دوات پر از جوهر را انداختم پرچم را نه. دوات شیشهای شکست. دفتر مدرسه و لباس ناظم پر از لکههای جوهر شد اما پرچم ایران همچنان در اهتراز ماند.
هر صبحگاه بر بلندای میلهای پرچم بالا کشیده میشد تا دانشآموزانی که صف بسته بودند، سرود «ای ایران» را سر دهند. میخواندیم: «سبز و سرخ و سفید ای درفش کیان» پرچم آن بالا به همراه نسیم سر میجنباند و درخت سرو توی باغچه هم.
کلاس پنجم دبستان بودم. معلمی داشتیم که سخت دوستش داشتم. یک بار به چه خاطری، خاطرم نیست تصمیم گرفت نقشه بزرگ ایران را روی کاغذ سفید «شومیز» بکشد. بزرگِ خیلی بزرگ و به کمک دو سه تن از بچههای کلاس که یکی هم من بودم مرزها و حدود هر استان را با ملیله و منجوق مشخص کنیم.
آنجا بود که با فراخناکی این کهن سرزمین بیشتر آشنا شدم و زیر نور عصرگاهی، همانگونه که ملیلهها و منجوقها را ردیف میکردم، با سرانگشت بوسه بر خطوطی میزدم که برقابرقشان دل را میبرد. وه چه بزرگ و زیبا بود ایران. یکی دو ماه مانده به پایان امتحان نهایی سال آخر دبیرستان، نقشه ایرانی خریدم و به خود وعده دادم بعد از پایان آخرین امتحان خانواده را راهی سفر به دو بندری کنم که مثل دو گوشواره برلیان بر گوشهای دریای خزر بود. بندر آستارا و بندر ترکمن. شب و روز نداشتم تا آخرین امتحان که تمام شد و راهی شدیم.
«های نپریشی به غفلت گیسوانم باد
لحظه دیدار نزدیک است»
و آن لحظه دیدار، چه این سو و چه آن سو! چه شکوهی داشت برای دل ۱۸ ساله من. ایران من، ایرانِ جان.
بعد از ازدواج سفری پیش آمد برای ادامه تحصیل همسرم به ایتالیا. کشوری که مردمش شباهتهایی با ما دارند. ظاهراً باید احساس شادی میکردم اما تا مدتها به گوشهای دنج پناه میبردم تا به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار که از جهان ره و رسم سفر براندازم و این وقتی بود که با وجود بودن یار در کنارم آن نقشه پر از ملیله و منجوق زیر نور عصرگاهی مثل آهنربا قلبم را به سوی خود میکشید. به همین خاطر زودتر از موعد برگشتم.
چند سال پیش دعوتی داشتم به همراه نویسندهای دیگر به ترکیه. گفتند اول با هواپیما به قطر میروید و از آنجا ترکیه. چند ساعت معطلی در فرودگاه آنقدر زجرم نداد که آن نوشته بالای سرم در هواپیما. «خلیج عربی!» شکنجه بدی بود. تمام مدت لعن فرستادم به آنهایی که حرمت خلیج همیشه فارس را نگه نداشته بودند. پیش آمد سفر به یکی دو سه کشور دیگر و در این سفرهای کوتاه دیداری بود از موزه کشورها. هر بار آه از نهادم برآمد، لبم را میگزیدم و قلبم فشرده میشد. اینها همه مال ماست. مال ایران جان ما. انگشت اشارهام رو به آثاری بود که هویت ایرانی داشتند؛ در ترکمنستان شاعر معروف مخدومقلی، در فرانسه آنچه از تخت جمشید به غارت بردهاند، در قونیه مثنوی معنوی؛ مثنویای که به خط فارسی چون طاووسی به ناز در ویترین شیشهای پر باز کرده و فریاد میزد مال ایرانم اما مدعی بودند شاعرش از آنِ آنهاست. عشق به ایران نه تنها در دل من که در دل اکثریت ایرانیهاست، مگر آنهایی که روحشان را به شیطان فروختند و شدند بیوطن. من از نسلی هستم که سه جنگ را تجربه کرده. در دفاع مقدس اول، زمانی که اولین بمبها در فرودگاه مهرآباد تهران انداخته شد در مطب دکتر بودم، برای معاینه کودکی که قرار بود دو ماه و نیم دیگر زاده شود. جنگ که تمام شد او ۸ ساله شده بود و کودک درون من هم بزرگ و بزرگ و بزرگتر. این اتفاق نه فقط در من بلکه در اکثریت افراد جامعه افتاد. دفاع مقدس، مسهای وجود را طلا کرد. خون شهدا اکسیر بود. واژگانی چون غیبباوری، شهادت، امداد غیبی، ایثار، مقاومت، آزاده، دشمنستیزی و وطنپرستی در فرهنگ لغات برجستهتر شدند و چون فسفر درخشیدند، نترسیدن به جای ترس، ماندن به جای رفتن، حداقلخواهی به جای زیادهخواهی، مرگ با عزت به جای ماندن به ذلت، برافراشتن چتر دعا برای نجات، بیش از پیش به آسمان چنگ انداختن به جای نگاه به زمین و خیابان را تسخیر کردن با نوای: «این گل پرپر از کجا آمده/ از سفر کربُبلا آمده». به جای کنارهگیری حضورِ زنان بلندقامتِ مستوره و مردان باصلابت آهنین و سایه بلند امام و دستی که آرام آرام دعوت میکرد به حضورِ مقاومت، صبوری و استقامت تا آنجا که امام دامنکشان رفت و رهبری دیگر آمد.
دههها گذشت. دفاع مقدس اول به ظاهر تمام شد. گرچه خاطرهاش پیوسته بود و تجاربی که از آن ۸ سال به دست آمده بود کارکرد خود را داشت. خصوصاً با رهبریِ رهبری حکیم. تا آنکه جنگ ۱۲ روزه آغاز شد، باورش سخت بود. گرچه امواج دههها، تجربهها، دیدهها و شنیدهها و آن واژه «بصیرت داشتن» که مثل تیر به هدف نشسته بود کارساز بود برای ملتی که ساخته شده بودند. در جنگ ۱۲ روزه هم، نام امام و شهدا ما را میبرد به کربلا. در آن روزها گیر نوشتن آخرین اثرم بودم. گویی واکسن ضدترس زده بودم و دلم قرص بود که پیروزیم. در تهران عزیز ماندم. هربار که گفت آخ، گفتم جانم و اینک جنگ سوم یا بهتر بگویم دفاع مقدس سوم. جنگی برای یک اربعین. با شهادت رهبر عزیزمان شروع شد و فعلاً در محاق دو هفته صبوری. در این مدت ۴۰ روز هم اینجا ماندم در تهران عزیز. شهر پدر و مادرم، زادگاه پدر پدرم و مادر مادرم، زادگاه پدر پدر پدرم و مادر مادر مادرم. اما جدا از این شهر شریف، دشمن نابکار زخمههایی به پیکر ایران جان زده و چون گرازی کثیف چنگ و دندان نشان داده و ممکن است باز نشان دهد. اما در هر حال ما پیروزیم همانطور که پوست مغولها را کندیم و وارونه تنشان کردیم!
ایستادیم پای وطن، وطن که مرزهایش را خون غیرتمندان و بیگناهان چراغانی کرده است چون برقابرق؛ همان منجوقها و ملیلهها. حریم این حرم حرمت دارد.

