درختی که ریشه در آسمان دارد
چند روایت از درهمتنیدگی زندگی و جنگ از جنگ تحمیلی اول تا جنگ تحمیلی سوم
محمود جوانبخت
نویسنده
زن میگوید: «از بعد از این ماجرا هر درختی که میبینم، میگویم آفرین درخت... آفرین به تو که نگذاشتی بچه ۲۲ روزه من روی زمین بیفتد... او را در آغوشت گرفتی و نگذاشتی بیفتد روی زمین و استخوانهایش بشکند... چهقدر شرف داشتی تو درخت...»
احتمالاً شما هم این روزها حرفهای بانوی سرافرازی را که ۸ نفر از خانوادهاش در جنگ تحمیلی اخیر به شهادت رسیدهاند، شنیدهاید. ویدیویی از حرفهای او در فضای مجازی و رسانهها به صورت گسترده منتشر شده است. زن خیلی محکم حرف میزند و چه حرفهایی هم میزند. دلت از سنگ هم باشد میلرزد با شنیدن کلام او. بدن بیجان نوه ۲۲ روزهاش را روی درخت پیدا کردهاند... از شدت انفجار بچه پرت شده به آسمان...
حرفهای این بانوی بزرگوار را که شنیدم یاد ننه سولماز افتادم؛ ننه سولمازِ داستان کوتاه «درخت کلاغ». مجید قیصری مجموعه داستانی دارد به اسم «زیر خاکی» و «درخت کلاغ» یکی از داستانهای این مجموعه است. راوی، سرایدار پیر مدرسهای دخترانه است که بمباران شده است. احتمالاً اشاره قیصری به مدرسه دخترانهای است که زمان جنگ تحمیلی ۸ ساله، در شهر میانه بمباران شد. سرایدار پیر مدرسه هنوز در خرابه مدرسه زندگی میکند و مدام به یاد دختربچههایی است که تا چند روز پیش سر و صدا و هیاهویشان از در و دیوار مدرسه بالا میرفت و حالا جای سر و صدای بچهها را صدای گنجشکها و کلاغهای فراوانی گرفته است که به طرز عجیبی دوروبر تک درخت حیاط مدرسه میچرخند و همین حسابی پیرمرد را کلافه کرده و البته ننهسولمازی که هر روز به مدرسه میآید و سراغ سولمازش را میگیرد. آن ساعتی که مدرسه بمباران شد، سرایدار پیر رفته بود دنبال کاری و برای همین زنده مانده است. زنده مانده است تا برای ما از مدرسه و بچهها بگوید. از کلاسهای ویران و نیمکتهای سوخته و از تک درختی که حالا شده محل تجمع گنجشکها و کلاغهایی که گویی بر گرد این درخت در حال طوافاند و با سر و صدایشان میخواهند چیزی بگویند. پیرمرد دیگر طاقت نمیآورد و تبری پیدا میکند و میافتد به جان درخت... باید خودتان داستان را بخوانید تا جگرتان بسوزد وقتی که درخت بر زمین میافتد و...
هنوز هم وقتی یاد پای قطع شده سولماز میافتم که پرت شده روی درخت حالم عوض میشود. این همه سر و صدای پرندهها برای این بوده که حواس پیرمرد را به آن پای قطعشده جلب کنند... در سطرهای پایانی داستان، ننهسولماز با تحفهای برای پیرمرد از راه میرسد از باب تشکر بهخاطر پیدا شدن تکهایی از بدن پاره تنش...
حالا با حرفهای مادربزرگی که از جنازه نوه شهیدش روی درخت میگوید، میبینم که واقعیت از ادبیات و از خیال جلوتر زده است... آنچه در وسط معرکه اتفاق افتاده، نَفَس تخیل را بریده است... تو گویی خود، داستانی است که به جای نوشته شدن، به واقعیت در آمده... و البته دوباره نوشته خواهد شد، آنچنان که پیشینیان چنین کردند و نوشتند و حالا در گنجینه ادبیات جنگ و دفاع ایرانیان، داستانهایی از جنس «درخت کلاغ» بسیاراند. داستانهایی که آنچه بر سر ننهسولمازها آمد را ماندگار کردهاند... ماجرای مادربزرگِ نوزاد ۲۲ روزه و نوهای که پرتشده روی درخت و درخت با شرفی که برای او آغوش گشود هم نوشته خواهد شد...
سند ماندگار بلوغ روحی
از همان ساعتی که در صبح نهم اسفند صدای انفجار در تهران و سایر شهرها به گوش رسید و خبر رسمی شروع جنگ اعلام شد، مردانی هم از راه رسیدند و در سراسر ایران مشغول کنترل امنیت خیابانها و کوچهها شدند و به مراقبت از جان و مال شهروندان پرداختند؛ با تمهیداتی در معابر که اصطلاحاً ایست - بازرسی نامیده میشود... در میانشان از نوجوانان ۱۶، ۱۷ ساله هست تا پیرمردان ۷۰، ۸۰ ساله... کسانی که حمیت و همت والایی دارند برای حفظ موجودیت این سرزمین، اما در حوالی دهه دوم جنگ بود که دشمن زبون شروع به کوبیدن پستهای ایست - بازرسی کرد و در چند جای تهران و سایر شهرها، این مردان غیور را هدف گرفت و تعدادی از آنها را به شهادت رساند و تعدادی هم مجروح شدند. از فردای آن روز ولی نه تنها ایست – بازرسیها کم نشد و جمعیتشان اندک، بلکه داوطلبان بیشتری به خیل این مراقبان امنیت پیوستند، البته با آموزشهای تازهای که چگونه در معابر حضور داشته باشند تا در صورت حمله دشمن آسیبها به حداقل برسد. در یکی از این ایست – بازرسیها، یکی از فرماندهان بسیج، مراقبان امنیت را که اغلب جوان و نوجوان بودند جمع میکند و به آنها توصیه میکند که کپه کپه یک جا توقف نکنند و تک تک و دو نفر دو نفر با فاصله از هم پاسداری بدهند. معنی حرفش این بوده که اگر دشمن حمله کرد، همه با هم شهید نشوید، بلکه تعداد کمتری شهید شوید! دوستی که خود آنجا حضور داشت، تعریف میکرد که بچهها شروع کردند به شوخی کردن و سر به سر فرمانده گذاشتن که: «حاجی، تو را به خدا بیخیال شو... ما چیزیمان نمیشود... بادمجان بم آفت ندارد... کسی توی ما نوربالا نمیزند...» (نوربالا زدن اصطلاحی بود بین رزمندگان ۸ سال دفاع مقدس که به هرکس که اخلاص بالایی داشت و احتمال شهادتش میرفت، میگفتند فلانی نوربالا میزند). این را که شنیدم یاد «خداحافظ کرخه» داوود امیریان افتادم. اولین کتاب او که حالا دیگر یکی از سرشناسترین نویسندگان ایرانی است در عرصه داستان نوجوان. در «خداحافظ کرخه» امیریان گوشهای از خاطراتش از حضور در جبهه را نوشته. افتتاحیه کتاب معرکه و بهیادماندنی است... داوودِ ۱۵ ساله تاریخ تولدش را در شناسنامه دستکاری کرده و یک سال بالا برده (۱۳۴۹ را تبدیل کرده به ۱۳۴۸). مسئول ثبتنام ولی زرنگتر از این حرفها است که یک نوجوان بتواند سرش شیره بمالد. رو به داوود میگوید: «پسر ما رو سیاه نکن، روزی صد نفر مثل تو اینجا ما رو دست میاندازن!» امیریان هر چه اصرار میکند طرف قبول نمیکند تا اینکه میزند به سیم آخر و با گریه و زاری میگوید: «برادر! تو میخوای پانکی بشم؟ میخوای مفسد بشم؟ به خدا اگر نذاری برم جبهه فاسد و دزد میشما، اون دنیا جلوی امام حسین رو میگیرم و از دست تو شکایت میکنم...» بالاخره مسئول ثبتنام نرم میشود و...
یک بار دیگر باید بروم سر وقت «خداحافظ کرخه». به گمان من یکی از بهترین و صمیمیترین کتابهای خاطرات جنگ است. یکی از زیباترین سندهای ماندگار از بلوغ روحی نوجوانان و جوانان وطن عزیزمان ایران...
لابهلای خانههای ویرانشده
جوادیه را هم زد. محلهای که در آن به دنیا آمدهام و تا چند سال پیش هم آنجا زندگی میکردم. فردایش رفتم به محل اصابت. کوچهای در انتهای محله را زده بود که خانههای کوچک 50،40 متری کم نبودند در آن. شدت تخریب بالا بود. مثل اغلب آدمها من هم به محله زادگاهم، به محلهای که در آن بزرگ شدهام و خانه پدریام هنوز در آن پا برجا است، تعلق خاطر زیادی دارم. به این کوچه هم که حالا بخشی از آن ویران شده، زیاد رفت و آمد میکردم. یک وقتی خانه یکی از بستگانمان در حوالی این کوچه بود. در گرگ و میش دم غروب غم عجیبی بر دلم سایه انداخت. به هر خانه ویران که میرسیدم، به قصه آدمهایی که تا همین چند روز پیش در آن زندگی میکردند، فکر میکردم. به غمها و شادیهایشان... به ناکامیها و کامیابیهایشان... چه کسانی قرار است قصه آنها را بنویسند؟ یاد دختر جوانی افتادم که دلش میخواست قصه بنویسد. اسمش «آسیه» بود. آسیه رمان «آواز نیمهشب»، اثر داوود غفارزادگان. عجب رمانی است؛ جاندار و محکم، با یک راوی درجه یک و پرداخته. رمانِ روان و بدون دستاندازی که نویسنده در فضاسازی و دیالوگنویسی بسیار چیرهدست ظاهر شده. توی خرابهها پرسه میزدم و به داوود و رمان کمتر قدر دیدهاش فکر میکردم. داوود غفارزادگان حق بزرگی بر گردن داستان جنگ دارد. علاوه بر این، حق معلمی بر گردن تعدادی از نویسندگان جوان سالهای پس از جنگ دارد. او، هم داستانهای خوب جنگی مثل همین «آواز نیمهشب» نوشت و هم در تشویق و یاد دادن و حتی تصحیح و نقد و پیشنهاد برای اصلاح داستانهای منتشر نشده دوستان نویسنده، بسیار دست و دلباز بود. بیدریغ کمک میکرد و حرف حساب از ادبیات داستانی کم در چنته نداشت. یادم هست یک وقتی که درباره «آواز نیمهشب» حرف میزدیم، گفت این رمان حاصل تجربیات او است از زندگی در جوادیه، در دوران جنگ و بمباران... به شخصیت آسیه فکر میکردم. دختری حساس و تیز و باهوش... او در یکی از همین خانههای کوچک زندگی میکرد. با پدرش که راننده ماشین سنگین بود و برادرش آصف که رفته بود جبهه و احمد برادر دیگرش که او هم دلش میخواست برود و مادرش، مامان اختر و مادربزرگش... لابهلای خرابهها صدای آسیه را میشنیدم که میگفت:«میرسیم به سر کوچهای. احمد مردم را کنار میزند و میرویم جلوتر... ترس برم داشته، بوی دود، بوی گوشت سوخته و صدای داد و فریاد همه جا را پر کرده. جلو پایمان پر از خردهشیشه و تکههای سنگ و آجر است. احمد با دست انتهای کوچه را نشان میدهد. خانهای آن ته خراب شده... جلوتر مردی میانسال میان خرابهها نشسته و سنگ و آجرها را کنار میزند. چراغقوهها که به صورتش میخورد قیافهاش را میبینم. داد میزند زن و بچهام این زیرند. فریاد میکشد کاری بکنید. خواهرزادهام هم بود. امانتی است به خدا، از شهرستان آمده بود بچهها را ببرد. چند نفر میروند از دستهاش میگیرند و میخواهند بکشندش کنار. دستهاش را ول میکند. خاک و سنگ را برمیدارد و میزند به سر و صورتش. نفسم بند آمده یکهو بغضم میترکد...» بغض من هم ترکید لابهلای خانههای ویرانشده و دیوارهای فروریخته...
مردم در میدان
ساعتی از افطار گذشته، در یکی از میدانهای محل تجمع مردم، نشسته بودم گوشهای و در حال خودم بودم... هر از گاهی صدای پدافند هم بلند میشد و پشتبندش صدای تکبیر مردم که به آسمان میرفت. نظرم جلب شد به کمی آنسوتر... به خانوادهای که زیر شلیک پدافند خودی و پهپاد و موشک دشمن با آش رشته از مردم پذیرایی میکردند... مادر پای دیگ بود و همسرش کاسهها را میچید تا او پر کند و پسرها و دخترهاشان هم کاسهها را میبردند بین جمعیت... آن سوتر آسمان ستارهباران بود از شلیک پدافند ولی این زن و مرد و بچههاشان انگار نه انگار که خبری است... روی جدول خیابان نشسته بودم و ضمن مزه مزه کردن لیوانی چای، آنها را تماشا میکردم... افطار پر و پیمان خورده بودم و جایی برای آش رشته نبود وگرنه میرفتم و یک کاسهاش میگرفتم... دختر نوجوانشان با چه شور و حالی سینی پر از کاسههای آش را جلوی مردم میگرفت یا به مادرش در پر کردن کاسهها کمک میکرد... یک لحظه فکر کردم که دختر نوجوان از توی کتاب «دا» بیرون آمده و یکی از شخصیتهای کتاب است یا اصلاً خود خانم حسینی، راوی «دا» است... حسینی یک جایی از کتاب روایت کرده که در روزهای مقاومت خرمشهر، چطور با ماشین غذا رفته به خط مقدم، به جایی که جوانها در حال جنگیدن بودند. میگوید:«جلو میرفتم و به هرکس میرسیدم غذا میدادم. مدافعان از دیدن غذای پخته و گرم تعجب میکردند و میگفتند الان وقتش نیست این رو بخوریم. بعضیها هم میگرفتند و تشکر میکردند... از اینکه غذاها را به اینجا رسانده بودیم احساس خوشحالی میکردم. فکر میکردم غذا را به دست کسانی رساندهایم که واقعاً استحقاق خوردنش را داشتند. قوت میگیرند و بهتر دفاع میکنند. دلشان هم آرام میگیرد که کمی عقبتر کسانی به فکرشان هستند... برگشتم تا باز هم از توی وانت غذا بردارم. همینطور که دیگها را جلو میکشیدم، شنیدم یک نفر میگوید:«خواهر برای چی شما اومدی تو خط؟ گفتم: خودت برای چی اومدی؟ گفت:خب اومدم بجنگم. گفتم: خب منم اومدم به شماها غذا برسونم.»
ادبیات جنگ، ادبیات زندگی است
ادبیات جنگ، ادبیات زندگی است، هر چند از زخم و تلخی و فراق و آوارگی روایت میکند، ولی در عمق و باطنش زندگی جریان دارد و اصلاً ادبیات خود زندگی است و کتابها آینههایی هستند برای نشان دادن این زندگی...
وقتی با یکی از سرداران حرف میزدم که چند نفر از دوستانش را در این جنگ از دست داده و او از غم دلش گفت و از اندوهِ فراق دوستانش، ولی در پایان گفت با این همه باید ادامه بدهیم و ادامه میدهیم و پای کار هستیم تا پیروزی... حرفش یادم را برد به شهادت احمد سلیمانی، دوست صمیمی حاج قاسم سلیمانی که با هم فامیل هم بودند. روایتش را آقامرتضی سرهنگی در کتاب پرارج و گرانقدر «قاسم» نوشته است. وقتی احمد شهید میشود، غم و اندوه سنگینی سراسر وجود حاج قاسم را فرا میگیرد ولی... توی کتاب آقامرتضی سرهنگی از قول او نوشته:«تا یادش میافتادم گریهام میگرفت، ولی چارهای نبود، باید دوری احمد را باور میکردم... خودم را در کارهای جنگ غرق کردم. اگر میخواستم بنشینم و به احمد و بچههای دیگر لشکر فکر کنم، حتماً دیوانه میشدم...»
درباره احمد سلیمانی، رفیق و همرزم حاج قاسم، محسن مؤمنی هم کتابی خواندنی نوشته است به اسم «ریشه در آسمان».
ادبیات جنگ در این بیش از چهار دهه، تصویر مردمی را پیش روی ما گذاشته که بارها و بارها خم شدند ولی هرگز هیچ تندبادی نتوانست آنها را بشکند. در این مقاومت و ایستادگی که امروز شاهدش هستیم، حتماً ادبیات ایران هم سهمی دارد... در این جانهای شعلهوری که بیهراس از مرگ در میدان حاضراند، رد پایی از بارقههای ادبیات جنگ را هم میتوان دید... ادبیاتی که در امتداد هزار سال ادبیات فارسی که سرچشمهاش به شاهنامه میرسد، راوی انسان ایرانی است که پشتش به فرهنگ و تمدنی غنی استوار است... به فرهنگی که تجاوز هیچ بیگانهای را تاب نمیآورد و از جان خود هم برای محافظت از وطن و سرزمین دریغ ندارد... این جنگی که هنوز پایان نیافته هم سهمی در ادبیات ما خواهد داشت، شاید حتی بیشتر و غنیتر از گذشته، چرا که به پشتوانه بزرگی به اسم ادبیات جنگ هشت ساله تکیه کرده است.

