نگاهی به دو اپیزود ابتدایی «اهل ایران»

سبــــــز به رنگ خــــــون

محمد جلیلوند
منتقد

جنگ یکی از موضوع‌های کلیدی برای طرح روی پرده سینما یا قاب کوچک است که خیلی زود تبدیل به ژانر شده و قابلیت ترکیب با سایر ژانرها را دارد. فرقی هم نمی‌کند که آثار ساخته شده مربوط به جنگ جهانی اول و دوم بوده یا به جنگ دوازده روزه و جنگ چهل روزه اخیر ایران با آمریکا و اسرائیل بازگردد. زیر شاخه فاجعه که در دهه هفتاد میلادی به خلق فیلم‌های زیادی منتهی شد، یکی از زیرشاخه‌های ژانر است که به خوبی با مختصات و ویژگی سینمای جنگ ترکیب می‌شود و سریال اپیزودیک «اهل ایران»، محصول مرکز سریال سوره، نیز از همین الگو استفاده کرده و قصه خود را در روزهای جنگ به تصویر کشیده است.
محمدحسین مهدویان پس از تجربه «نیم‌شب» که پس از پایان جنگ دوازده روزه ساخته و این روزها روی پرده سینماهای کشور است، طراحی کلی «اهل ایران» به تهیه‌کنندگی محمدرضا منصوری را برعهده داشته است و کارگردانی هر اپیزود آن برعهده یک نفر است. در اپیزود اول با نام «رستگاری در گاندی»، مهدی یزدانی‌خرم که سرپرستی تیم نویسندگان کار را هم به عهده دارد، قصه‌ای براساس اتفاقی واقعی نوشته شده و ماجرامحور پیش می‌رود. سیمین ماندگار به عنوان پرستار شیفت شب وارد محوطه بیمارستانی می‌شود که مردی میانسال به نام کلانتر به عنوان سرکارگر فنی مشغول کار است. از خلال گفت‌و‌گوی کوتاه ردوبدل شده بین این دو، شخصیت‌های اصلی کار تا حدود زیادی شکل می‌گیرند که یک کاشت اطلاعات ساده هم در دل خود دارد.
موشک خوردن بیمارستان و گیر افتادن این دو داخل ساختمان، نقطه عطف اپیزود یاد شده به حساب می‌آید که تعلیق نسبتاً خوبی هم در آن جریان دارد. آن هم با استفاده از الگوهای آشنا و امتحان پس داده‌ای که می‌خواهد تماشاگر را در بیم و امید نسبت به فرجام کار نگه دارد. تلاش ماندگار برای نجات جان دختری که خودکشی ناموفقی داشته، داستانکی در دل قصه اصلی به حساب می‌آید که قصه مربوط به جوان هم محله کلانتر آن را تکمیل می‌کند. داستانکی که هر چه قصه جلوتر می‌رود، با تکیه بر رابطه میان ماندگار و کلانتر پررنگ‌تر شده و نقطه عطف دوم را سبب می‌شود. محسن بهاری در مقام کارگردان تلاش کرده تا به تصویری منطبق بر واقعیت رسیده و آن را به تصویر بکشد که تا حدودی هم در این امر موفق نشان داده است. هر چند که می‌توانست به لحاظ وجوه بصری صاحب کیفیت متفاوت‌تری باشد.
در اپیزود دوم با عنوان «خون سبز»، مهدی یزدانی‌‌خرم بیشتر روی وجوه ایران و ایرانی بودن که تم اصلی و مرکزی سریال هم به حساب می‌آید مانور داده و برخلاف «رستگاری در گاندی»، شخصیت محور پیش می‌رود. آن هم با تکیه بر مرد مسنی به نام کریم ملقب به کریم بیتلز که زمانی در لبنان و جبهه جنگ هشت ساله در کنار شهید چمران بوده است. ایده تولید پرچم، موتور حرکت این اپیزود است که نقطه عطف اول آن نیز براساس رفاقت کوروش و علی و به شهادت رسیدن دومی بر اثر انفجار موشک شکل گرفته و سپس به کریم و کارگاه‌اش گره می‌خورد. یزدانی‌خرم برای کریم شناسنامه پروپیمانی تدارک دیده که روی تک تک وجوه آن نیز مانور می‌دهد؛ از علاقه کریم در جوانی به گروه بیتلز و خالکوبی روی دست‌اش تا شیفته چمران و ناصر حجازی بودن‌اش که حال به عشق‌اش به ایران گره خورده است. شخصیتی تا حدودی متفاوت و کمی شلوغ که بیشتر برای یک مینی سریال مناسب است تا یک اپیزود از مجموعه‌ای که در مدت زمانی کوتاه نوشته و ساخته شده است. در نقطه مقابل کریم، کوروش و خواهرش به عنوان نسل جدید قرار دارند که لایه چندانی نداشته و از توجه بیش از حد نویسنده و کارگردان «خون سبز» به کریم، آسیب دیده‌اند. در عین حال، اپیزود یاد شده می‌توانست نقاط عطف بیشتری داشته و داستان‌های فرعی را جدی‌تر بگیرد.
در قصه‌هایی از این جنس که براساس قهرمان شکل گرفته و پیش می‌روند، حضور بازیگری کارکشته اهمیت بسیار دارد که در اپیزود «خون سبز» شاهد آن هستیم. کاظم هژیرآزاد از آن دسته بازیگرهایی است که معمولاً فاصله خود را از نقش کم کرده و برای باورپذیری آن تلاش می‌کند. او انتخاب مناسبی برای ایفای نقش کریم بوده و به باور تماشاگران خود می‌نشیند؛ مردی از نسل گذشته که پا به پای زمان پیش آمده و حال نیز در جایی که قرار گرفته، کاری را که بابتش قول داده را آرام و باوقار به سرانجام می‌رساند. علی سرآهنگ در این اپیزود تلاش کرده تا ایران و ایرانی بودن مدنظر نویسنده کار را با استفاده از تکنیک‌های سینمایی و شیوه روایت خطی به تصویر بکشد و در این مسیر هم تا حدودی موفق بوده که البته گاه شتابزدگی‌هایی هم در کارگردانی‌اش به چشم می‌خورد که با توجه به تولید سریع آن تا حدود زیادی هم طبیعی به نظر می‌رسد.