که ایران چو باغی است خرم بهار

احمد  مسجد جامعی
وزیر پیشین فرهنگ و ارشاد اسلامی 

یک روز قبل از تهدید به نابودی تمدن ایرانی از سوی دونالد ترامپ، سه‌شنبه گذشته ساعت 20 و 30 دقیقه شب، برای سفری یک‌روزه بلیت قطار تهران به مشهد را داشتم. اواسط روز خبر لغو سفرهای ریلی اعلام شد. روز را به جست‌و‌جو و خبرگیری میدانی و دیدار این و آن گذراندم. به چند کتابفروشی، یک گالری، مراسم چهلم یکی از شعرای شهید جوان در امامزاده صالح بن زین‌العابدین(ع) در فرحزاد، یک جلسه کاری درباره تنظیم ساختاری مناسب برای بناهای آسیب‌دیده تاریخی ـ میراثی (همچون کاخ مرمر، کاخ و موزه ملی قرآن کریم ـ کاخ‌موزه گلستان، کاخ‌موزه سعدآباد، موزه مقدم) و بالاخره دیدار از کنیسه‌ای دایر و فعال واقع در خیابان بزرگمهر، خیابان فریمان، کوچه ملک که به ناحق در بامداد همان روز مورد حمله قرار گرفته بود، گذراندم. مقصد بعدی، دیدار با ناشران خیابان انقلاب بویژه کتابفروشی‌های آسیب‌دیده آنجا بود که به دلایل امنیتی راه‌ها را بسته و اجازه ورود به آن منطقه را نمی‌دادند. در عوض، میدان‌ها و خیابان‌های اصلی این مسیر، بنا به شواهد، آماده حضور شبانه مردم می‌شد. حضور انواع سبک‌ها و با سلیقه‌های متفاوت اجتماعی در کنار هم ذیل پرچم مقدس ایران و پخش سرودهایی که نام میهن و وطن و ایران در آن برجستگی داشت حال و هوای خاصی به این تجمعات داده بود.
در گفت‌وگو با ناشران، بحث تعدیل نیروی انسانی به دلیل مشکلات مالی از اهم مباحث مطروحه بود. ناشران عموماً رضایتی به این کار نداشتند و از سر ناچاری به این کار تن داده و در عین حال نگران عواقب معیشتی نیروهای خود بودند. البته گرانی کاغذ هم دغدغه مهم آنان بود.
حضور در مراسم غریبانه چهلم شاعر شهید جوان آقای سعید عسگری برای‌مان بغض‌آلود بود؛ مادر شهید، برادر او و جمع اندکی از دوستان. اما هرچه بود، صلابت و همدلی خانواده با ایران‌دوستی و نشانه‌های حب وطن در گفتار و کردارشان نمایان بود و پرچم سه رنگی که بر مزار شهید جلوه‌گری می‌کرد. نگرانی از آسیب‌های جبران‌ناپذیر به برخی بناهای مهم تاریخی ایران و پایتخت یکی از دغدغه‌هایی بود که در همان روز، قبل از نیمه‌شب چهارشنبه 19 فروردین‌ماه و آن ادعای گزاف تمدن‌ستیزانه، یکی دیگر از مباحث جلسه کارشناسی ما بود که برای آن ساختاری طراحی و تهیه کردیم تا در اختیار نهادهایی که از ما نظر خواسته بودند قرار گیرد. مشورتی که شهرداری تهران از ما خواسته بود.
نکته بارز در مقاومت ملی ایرانیان، شعار اتحاد و انسجام حول محور ایران بود و همه‌جا سه رنگ سبز و سفید و سرخ به چشم می‌خورد و نام بلند ایران طنین داشت.
ایران یعنی مجموعه اقوام، زبان‌ها و گویش‌ها، آداب و رسوم، هویت‌ها و فرهنگ‌ها، سلیقه‌ها و باورها و نگرش‌ها. در یک کلام، ایران یعنی همه ایرانیان در هر کجای عالم و همه ایران‌دوستان غیرایرانی. علاقه‌مندان به زبان و ادب پارسی و آیین ایرانی و حافظ، سعدی، فردوسی، خیام، ابن‌سینا، مولوی، عطار، نظامی، ابوریحان بیرونی، خوارزمی، خواجه‌نصیر طوسی، ملاصدرا، شیخ اشراق، کلینی، صدوق و امیرکبیر که نه‌تنها دل در گرو این مرز و بوم، بلکه این تمدن و فرهنگ و آیین دارند.
کار زیبای سینا جعفریه، مانی کومار و شایلان عشایری، هنرمندان جوان ایران در گالری ثالث روایتی متفاوت از این مرز و بوم داشت. نقشه جغرافی ایران به رنگ «سبزآبی»، بلاتشبیه با نقاط مینیاتوری سرخ‌فام در جای‌جای نقشه و با رنگ سفید گسترده بی‌انتها در بالا و پایین آن، طنازی می‌کرد و باغ ایرانی را به تصویر می‌کشید. در دو سوی این بوم، ماکت کلاهک دو موشک متفاوت همچون سربازان سرافراز هخامنشی جلوه‌گری داشت. موشک‌هایی با پوشش آیینه و صفت آیینه‌گی که از ویژگی‌های شعری و هنری ماست و یادآور بناهای کهن ایرانی است. قطعات کوچک آیینه که در عین جدایی به هم پیوسته‌اند و یکدیگر را کامل می‌کنند و هر کسی خود را در آن می‌بیند؛ آیینه و آیینه‌گی که تمدن ایرانی را بازتاب می‌دهد. این را در فردای ادعای «نابودی تمدن ایرانی و بازگرداندن به عصر حجر» بار دیگر یافتم، جایی که در بازدید دوباره از کنیسه به‌ظاهر ویران کلیمیان عیان شد. من نگران حفاظت آثار ارزشمندی بودم که در هر مکان مقدسی وجود دارند و هویت‌بخش آنجا هستند.
علی‌رغم آن‌که صبح خیلی زود بود و در طول شب گذشته، ایرانیان نگران اتفاقاتی بودند که خواب را از چشمشان ربوده بود، از خوش‌اقبالی در همان کوچه با استقبال یکی از مدیران نشر، آقای ابراهیم‌زاده که دفتر و منزلش در همان کوچه بود روبه‌رو شدم. با اعتماد به نفس و صدایی پرشکوه چنین گفت: «ما اهالی کوچه تصمیم داریم کوچه را بهتر از گذشته، خودمان آباد کنیم. حالا هم نان بربری و پنیر تبریز و چای ایرانی آماده است تا دیگر همسایگان هم کم‌کم برسند.»
با فال حافظ سخن را به پایان بردیم. چنین آمد: «فتنه می‌بارد از این سقف مقرنس برخیز، تا به میخانه پناه از همه آفات بریم» این میان، به همین مناسبت بسته‌ای شیرینی به زباله‌گردی اهدا کردم. با تعجب پرسید مگر امروز عید است؟ گفتم نه؛ صلح شده است. با صراحت گفت: «برای امثال ما جنگ و صلح چه فرقی دارد؟» او نمی‌دانست. البته من هم نمی‌دانم. اما به نظرم لسان‌الغیب در همان غزل پاسخ داده است: «قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند، بس ندامت که از این حاصل اوقات بریم»
در این گشت و گذار، ایران برایم همچون کوه دماوند بلند و باصلابت و باشکوه تداعی شد و چون گفتم دماوند، جا دارد از کار بزرگ هنرمند گرانمایه، علی قمصری یاد کنم که این روزها جسم و جان و تار و هنرش را برداشت و در مقابل نیروگاه دماوند آماده شد تا همگی را فدای ایران کند.
که ایران چو باغی است خرم بهار
چو ایران نباشد تن من مباد

صفحات
آرشیو تاریخی
شماره هشت هزار و نهصد و نود و شش
 - شماره هشت هزار و نهصد و نود و شش - ۲۰ فروردین ۱۴۰۵