روایت «نادیا پرماه» عکاس از حمله به پل B۱ بیلقان کرج در روز سیزدهبدر
پای روایت حقیقت باید ایستاد
مرجان قندی
گروه گزارش
سیزدهم فروردین امسال، روزی که طبق سنت ایرانی ها قرار بود خانوادهها ساعاتی خوش را در طبیعت بگذرانند، برای اهالی کرج و بهویژه مناطق اطراف پل B1 بیلقان، طور دیگری رقم خورد. درست در ساعاتی که بسیاری از خانواده ها به دامان طبیعت اطراف این پل رفته بودند تا سیزده خود را به در کنند، این پل مورد حمله دشمن صهیونی-آمریکایی قرار گرفت و صدای انفجارهای پیدرپی و دود و آتش فضا را پر کرد. در میان تصاویر منتشرشده از حمله به پل B1، یک عکس بهطور خاص در شبکههای اجتماعی وایرال شد؛ تصویر دختری جوان که دوربینش را در بغل گرفته و با شجاعت می خواست لحظات حمله را ثبت کند. این تصویر بهتنهایی روایتی عمیق از آن روز ارائه میدهد؛ عکاسی که در آن لحظات هم مرگ را میدید و هم مصمم بود تا جنایت دشمن را برای تاریخ ثبت کند. نادیا پرماه، عکاس جوان کرجی، جزو معدود عکاسانی بود که خود را به این محل رساند تا لحظات تلخ این حمله را ثبت کند. تصاویر او تضاد دردناک میان آرامش ازدسترفته یک روز بهاری و واقعیت خشن جنگ را بهوضوح به تصویر میکشد.
روایت پرماه، عکاس ۳۲ساله کرجی از روز سیزدهم فروردین با جزئیات و دقیق است. او می گوید:«روز سیزدهم فروردین در منطقه جهانشهر مشغول عکاسی از مردمی بودم که برای تفریح آمده بودند. تا اینکه صداهای مهیب به گوشم رسید همان موقع همکارم با من تماس گرفت و خبر را به من داد و متوجه شدم پل مورد اصابت موشک های دشمن قرار گرفته و سریع خودم را برای عکاسی به آنجا رساندم.»
او توضیح میدهد: «با همکارم حدود بیست دقیقه در آنجا عکاسی کردیم که پل دوباره مورد حمله دشمن قرار گرفت. حقیقتاً اگر بخواهم احساس اولیهام بعد از دومین حمله را بگویم، با توجه به حضور تعداد زیاد بچههای کوچکی که آنجا بودند، در شوک بودم و به جای عکاسی مدام تکرار میکردم که بچههای کوچک اینجا هستند! »
پرماه می گوید: «کمی که از دومین حملات گذشت، من عکاسی را شروع کردم، اما همکارم از همان لحظه اول با تمرکز تمام، همه لحظات را عکاسی کرد حتی لحظه ای را که موشک در آسمان بود هم ثبت کرد. اما من در آن لحظات اول بیشتر به بچههای کوچکی که همراه خانواده ها در روز سیزده بدر برای بازی و دیدن پل به آنجا آمده بودند،فکر می کردم و ذهنم بیشتر درگیر آنها بود. اما در آخرین اصابت موشک ها به پل من هم عکاسی را شروع کردم. بخش دیگری از ماجرا که ذهنم را درگیر کرده بود این بود که در حالی که پل تکه تکه می شد و مستقیم روی سر همه
می ریخت اصلاً نمیتوانستم به آدمهای اطرافم کمک کنم. من و همکارم حدود چهل متر با محل اصابت بمب فاصله داشتیم. نکته مهم این بود که چون ما نزدیکتر بودیم، پرتابههای ریزتری به ما برخورد میکرد. هر دو ما زخمهای سطحی و کبودیهایی داریم، اما افرادی که از ما دورتر و به پل نزدیک بودند، جراحتهای بسیار شدیدتری برداشتند.»
نجات از مهلکه
پرماه درباره عکسی که از لحظه انفجار دوربین به دست دارد و در شبکههای اجتماعی وایرال شد، میگوید: «این عکس را عارف فتحی، عکاس خبرگزاری اسانان، در همان شرایط سخت از من گرفت. زمانی که حمله شروع و پل بمباران شد، همه چیز به آسمان پرتاب میشد؛ از سنگ تا موتورسیکلت هر چیزی که فکرش را بکنید از بالای سرمان می گذشت و دوباره روی سر ما میریخت.»
او درباره فداکاری و نحوه محافظت همکارش از او می گوید: «آقای فتحی متوجه شد که من دارم به زخمیهای اطرافم نگاه میکنم؛ افرادی که در فاصله چند متری ما روی زمین خوابیده بودند، برای همین دستش را جلوی چشم من گرفت و با آرنج سر من را محکم نگه داشته بود تا چیزی به سرم برخورد نکند. همزمان، با یک دست دیگرش عکاسی میکرد. این واقعاً برادری و فداکاری او در حق من بود.»
پرماه میگوید: «به جرات میگویم اگر او نبود، فکر نمیکنم من الان زنده از آن مهلکه نجات پیدا می کردم؛ مهلکهای که پر از دود و آتش و پرتابه بود و هر چیزی که روی آسمان معلق بود، به سمت ما فرود میآمد.»
پرماه، این تجربه را در کنار تمام بحرانهای دیگر زندگی حرفهایاش قرار میدهد و می گوید:«من از سال ۹۴ در خبرگزاری ها کار
می کنم و در ده سال فعالیت عکاسی خبری ام، رویدادهای بحرانی مختلفی را عکاسی کردهام؛ از زلزله و سیل چالوس و رانش زمین تا کرونا و جنگ دوازدهروزه. در همه این بحرانها حضور داشته ام. حتی در همین جنگ سیو چند روز هم شرایط بسیار سختی را تجربه کردم؛ در مناطق مسکونی که دشمن حمله کرد، ساختمانهایی که در حال ریزش بود، مرکز دیالیزی که بخار گاز سمی اش را تنفس کردیم و تا مرز بیهوشی رفتیم و ...اما تجربه این حمله، آنقدر به من نزدیک و شدید بود که تا به حال از نزدیک لمسش نکرده بودم. بعد از این اتفاق، واقعاً احساس میکنم زندگی یکبار دیگر به من این فرصت را داده که دوباره روایت کنم، عکس بگیرم و با عکسهایم حرف بزنم.»
او با تاکید بر اینکه خیلی خیلی لحظات سخت و متفاوتی را تجربه کرده، می گوید: «فکر میکنم احساسم در حرف نمیگنجد که بگویم در آن لحظات چه کشیدیم، آن روز چه اتفاقی افتاد و چه صحنههایی را دیدیم.»
پرماه درباره عکاسی بحران میگوید: «رشته تحصیلی من عکاسی خبری است و حدود ده سال است در این حوزه فعالیت میکنم، تجربههای تئوری و عملی زیادی هم داشته ام. همه اینها در کنار هم قرار گرفت و کمک کرد تا بتوانم شرایط را بهتر مدیریت کنم و با تمرکز بیشتری در بحران حاضر شوم و عکاسی کنم. با این حال، ماجرای سیزده فروردین برایم کاملاً متفاوت از همه بحرانهایی بود که در این سالها تجربه و عکاسی کردهام.»
راویان حقیقت
او میگوید: «من معتقدم هر کسی که فعالیت در حوزه خبر را انتخاب میکند، چه خبرنگار و چه عکاس، باید راوی حقیقت باشد. عمده فعالیت و علاقه من همیشه عکاسی ورزشی بوده؛ قبل از جنگ معمولاً رویدادهای مربوط به فوتبال، قایقرانی، بسکتبال، هاکی و خیلی رشته های ورزشی دیگر را برای خبرگزاریها عکاسی میکردم. اما وقتی تصمیم میگیری خبرنگار یا عکاس خبری یک مجموعه باشی، باید بدانی که همیشه شرایط گل و بلبل نیست، یک روز مشغول عکاسی از دشت آفتابگردان و زیباییهای طبیعت می شوی، روزی دیگر از شکوفههای بهاری؛ اما بخشی از کار هم جنگ است، بخشی زلزله، بخشی سیل و بخشی هم کرونا و بیماری. بحران و خبر از روایت واقعی جدا نیستند. وقتی انتخاب میکنی خبرنگار یا عکاس خبری باشی، باید بپذیری که هر چیزی ممکن است اتفاق بیفتد و تو وظیفه داری آن را روایت کنی. از نظر من دخترهای این سرزمین هم اگر این مسیر را انتخاب کردهاند، قطعاً شجاعتش را دارند که در هر زمینه ای ورود کنند. چون فقط به این دلیل که من به عنوان یک دختر عکاس زیر بمباران عکاسی کرده ام، نمی شود گفت شجاعت به خرج دادم؛ هر کس، در هر موقعیتی هست و با هر توانایی کاری را برای حفظ وطن انجام می دهد لقب شجاع می گیرد. من هم در محل مورد حمله حاضر شدم چون باور دارم باید تا آخرین قطره توانم پای روایت حقیقت بایستم.»
پرماه میگوید: «در طول جنگ تحمیلی، صحنههای دلخراشی از جنگ را عکاسی کردهام. روزهایی بود که پیکر شهدا هنوز در میان آوار ساختمانها بود و جراحتهای شدید، مانند قطع دست و پا، در شرایط مختلف دیده میشد. اما یکی از تأثیرگذارترین روزها، روز تحویل سال بود. آن روز به منازل مسکونی در منطقه مهرویلا که مورد اصابت موشک قرار گرفته بودند، رفتیم تا عکاسی کنیم. نیروهای آتشنشانی و هلال احمر حدود ده ساعت به دنبال یافتن پیکر یک کودک هفت ساله بودند. درست دو ساعت مانده به تحویل سال، پیکر کودک پیدا شد. من در آن لحظه شروع به عکاسی کردم. سعی کردم احساساتم را مدیریت کنم و بر آنها غلبه کنم تا بتوانم کارم را انجام دهم. اما از زمانی که به سمت خانه برمیگشتم، در تمام مسیر، در خیابان، در خانه، هنگام تحویل سال و بعد از آن، بیوقفه گریه میکردم و آرام نمی گرفتم.»
برش
ثبت لحظات ماندگار برای آینده
این عکاس جوان میگوید: «این روزها در شرایطی زندگی میکنیم که زیرساختهایی که مستقیماً به مردم مربوط میشود هدف حمله قرار میگیرد؛ زیرساختهایی مثل همین پل B1 که شاهکار مهندسان ایرانی بود و در جهان زبانزد شده بود. فکر نمیکنم نسلهای قبل، مثلاً در سیسالگی، اینقدر در موقعیتهای گوناگون قرار گرفته باشند؛ منظورم فقط بحران نیست، بلکه تجربه شرایط کاملاً متفاوت است. من و هم نسل هایم جنگ را دیدهایم، زلزله را دیدهایم، سیل را دیدهایم و هزار اتفاق مختلف دیگر. برای همین واقعاً دوست دارم عکسهایم در آینده بتواند برای بچههایی که امروز کوچک هستند، پاسخگوی پرسشهای شان باشد. اگر روزی از آنها درباره این روزها پرسیده شد، با دیدن عکسها بتوانند بفهمند چه اتفاقی افتاده بود. در واقع مهمترین هدفم از عکاسی این روزها همین است؛ اینکه فردا کسی با دیدن تصاویر دیگر سوالی در ذهنش نماند که چه شد.»

