در حافظه موقت ذخیره شد...
ایراندوستِ آگاه
یادکردی از اصغر دادبه که در روزهای نوروز امسال از رنج تن رها شد
روزنامهنگار
اصغر دادبه همواره به دلبستگی خود به فرهنگ ایران و زبان فارسی سرافراز و سربلند بود و همه همت خود را بیدریغ بر سر این راه نهاد.
کاظم موسوی بجنوردی
اصغر دادبه که حدود ساعت هشتونیم شب چهارشنبه، پنجم فروردین در منزل دخترش در رشت دار فانی را وداع گفت، دستکم این سه ماه آخر را در رنج بسیار گذراند. تومور مغزیاش عود کرد و حاد شد و در همین مدت کوتاه چنان شدت گرفت که طومار زندگی آن ادیب منطقدان، آن فیلسوف زبانشناس، آن طناز نقاد، آن ایراندوست دانشنامهنگار، آن سعدیپژوه حافظگستر را درهم پیچید چنانکه میگویند در این روزها و شبها چنان این دیو بدخیم بر جسم و جانش مستولی شده بود که نسیانش مانع از آن بود تا کسی را بشناسد و حتی گمان نمیکنم شانزده روز پیش هم، زادروز 79 سالگیاش را متوجه شد. هیچ یارای آن را ندارم که تصویری از این روزهای مریضاحوالیاش ببینم. دوست دارم آخرین تصویرم از او هم، آخرین حضور عمومیاش باشد، شب 98 سالگی استادش، سیدفتحالله مجتبائی، هجدهم آذر سال گذشته در مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی. و صد درد و هزار دریغ که آنچنین غریبانه و بیخبر و بیحضور باشکوه شاگردان و دوستان و دوستدارانش و بدرقه آنان، در قطعه 9 بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد.
بزرگامردی که به قول نصرالله پورجوادی «مهمترین خصلتی که من و دوستان دیگر در اصغر دادبه دیدهایم، علاقه و مهری است که به فرهنگ ایران و زبان فارسی داشته است»، به ایراندوستیِ شداد و غلاظی که داشت، میشناختیمش. به دغدغهوارگی و البته دردمندیاش نسبت به زبان فارسی. سخت غمش را داشت و غصهاش را میخورد. در این سالها هر جا بر مرکب سخن سوار شد یا مطلبی قلمی کرد، محال بود در آن مجال و مقال، از ایران چیزی نگوید و ننویسد و این کهنبوم را نصبالعین خود قرار داده بود. همیشه و همه حال همت و حمیتش پاسداری و پاسبانی از زبان فارسی بود. از فتور و قصور دولتمردان میگفت که در خواب غفلتند و مصادیق و معاییر فرهنگمان را دولتهای دیگر دارند به تاراج میبرند. خصیصهای که تا همان دم آخر با او بود چنانکه در آخرین گفتوگوی رسانهایاش پیش از تشدید بیماری (خبرگزاری مهر، 25 آذر 1404) بر این مهم تصریح و تأکید کرد که «بنده در چند سخنرانی مختلف، از طریق پیامهایی که به مردم منتقل کردهام، نسبت به این مسأله هشدار دادهام که برخی جریانها تلاش میکنند کاری کنند که جوانان ما با بزرگان ادب فارسی بیگانه شوند. دشمن این را میخواهد و وظیفه ما این است که اجازه ندهیم چنین اتفاقی رخ دهد. راهش این است که از سنین بسیار پایین، کودکانی که چهار یا پنج ساله هستند و هنوز ذهنیتشان بهطور کامل شکل نگرفته، اگر از پدر و مادرشان بخواهیم روزانه چهار یا پنج دقیقه جملهای از گلستان یا بیتی از سعدی یا حافظ برایشان بخوانند، این مفاهیم در ذهنشان ماندگار میشود. تجربه نشان داده که این روش بسیار مؤثر است. بنده شخصاً این مسیر را سالهاست دنبال میکنم و نتایج آن را بهخوبی دیدهام.» مسألهای که در همه این سالها، وجه توجهش شده بود. او بسیار کوشید تا وجهه درسته جامعه و جوانان را، دانشگاه و مردم را به این مهم هشیار کند که زبان فارسی «وطن معنوی» ماست و زبان، تنها ابزار ارتباط نیست، بلکه خانه وجود و صیانتگر تمامیت ملی ماست و همین ایراندوستی آگاهانه و خردورزانه او بود که متمایزش میکرد. بهویژه در این سالها کوشید به تصمیمگیران و برنامهنویسان مملکت بفهماند بریدن نسل جدید از ریشههای حکمی و ادبی، آنان را در برابر تندبادهای فرهنگی، بیدفاع و هویتباخته خواهد کرد. او که خود در سعدیشناسی از قلهنشینان و در حافظپژوهی دریایی از فضل؛ معلمی دوستداشتنی و محبوب و مشکور شاگردانش در همه این چهار دهه تدریس در گروه فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی بود چنانکه سیدفتحالله مجتبائی دربارهاش گفته است:«من ۸۰ سال معلمی کردهام و کمتر دیدهام کسی در امر معلمی و از نظر شیوه تدریس و حسن رفتار به پای دکتر دادبه برسد» و البته در همه این سالها شاگردپرور بود اما مریدطلب نبود. سخنوری ممتاز و بینظیر چنانکه به قول امید طبیبزاده؛ «میتوانست عمیقترین و پیچیدهترین مفاهیم عرفانی و ادبی شاعران بزرگ پارسیسرا را چنان شیوا و شیرین بیان کند که هم متخصصان ادبیات و هم مردم عادی از افاضاتش بهرهمند شوند و نکتههای بکر و بدیع بیاموزند.» منش و روش خاص خود را داشت. از ایران دم میزد اما به زر و زور و تزویر تن نمیداد، چنانکه محمدجعفر یاحقی گفته است:«اخلاق ایشان برای همه آشکار بود؛ ایشان آزادگی خاصی داشت. سر به هر کاری و به هر کسی و هر جایی فرود نمیآورد. با هیچ دستگاه و تشریفاتی همکاری خاصی نداشت.»
به اعتقاد کوروش کمالی سروستانی؛ «به فرهنگ ایرانی بهعنوان عنصری زنده، پویا و سرشار از کارآمدی، آگاهی و انساندوستی مینگریست. زبان فارسی را بنیادیترین پایه هویت ملی ایران میشناخت. به فردوسی عشق میورزید. حافظ را میستود و با سعدی زندگی میکرد. دقت نظر، حافظه قوی و رشکانگیز، نکتهسنجی و ارج گذاشتن به آثار پژوهشگران پیشین و همعصر از ویژگیهای توأمان او بود.» و نیز اکبر ایرانی؛ «دکتر دادبه، ادیبی است مؤدب، فرزانهای است فروتن و بیادعا، خوشخلق و خوشپوش و خوشرو. در سخنوری کممانند و در جذب مخاطب و تأثیرگذاری، بیانی سحرانگیز دارد. اهل درد وطن است و لفظ و مفهوم ایران و هویت ملی با جانش عجین است و در خطابههایش موج میزند. زبان فارسی را حلقه پیونده همه اقوام ایرانی میداند و بر قومگرایانی که زبان را اسباب تفرقه و تجزیه قرار میدهند، میتازد و همواره کشورهای نوظهوری که با سرقت فرهنگی قصد جعل هویت برای خود را دارند نکوهش
میکند.»
همچنین سیروس شمیسا بر این عقیده است که «حافظه بسیار قوی او باعث شده است که نقاوهای از اشعار نغز فارسی را به خاطر داشته باشد و در خطابههای خود بجا و بسزا از آنها استفاده کند. دادبه، مردی است مدیر و مدبر که میتواند برنامهریزی داشته باشد و گروهی را رهبری کند. به قول سعدی «فرّ فرماندهی» دارد. اگر کاری را از او بخواهد تا جایی که بتواند از نفوذ خود در یاران استفاده کرده و آن را به سامان میرساند.»
این شاگرد برحق مهدی حمیدی شیرازی، امیرحسن یزدگردی، احمد مهدوی دامغانی، جواد مصلح، غلامحسین صَدیقی، ابوالحسن جلیلی و امیرحسین آریانپور با آن تهلهجه یزدی بسیار شیرینش، اگرچه درسآموخته فلسفه اما دلباخته ادبیات فارسی بود به همین دلیل هم ربع قرن بخش ادبیات مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی را اداره کرد، از آغاز تابستان ١٣٧٨ و بنا به توصیه عبدالحسین زرینکوب که بیمار بود و در پی کسی میگشت تا جانشینش شود:«من دو مدافع داشتم؛ یکی خود ایشان، و دیگر استاد مجتبائی، و البته شماری مخالف از «کوچکان»، اما آن دو بزرگ کجا و آن کوچکها کجا! «کوچکان» تا مدتی از کوشش علیه من بازنایستادند و در نهایت «عِرض خود بردند و زحمت ما داشتند». برای ادامه و استمرار کاری فرهنگی-ملی آمده بودم. بنا نبود اینگونه کارهای نابخردانه در من اثر بگذارد و مرا از راهی که پیش گرفتهام، بازدارد.» راهی که منتج و منجر به کارنامهای درخشان شد مشحون از ۶٩ تألیف مدخل و ۴١٩ ویرایش مقاله؛ از جمله «تَجَسُّمِ اَعْمال»، «تَجْرید»، «تَخْییل»، «اَنْوَری»، «بَهاریّه»، «بوسْتان»، «بَراعَتِ اِسْتِهْلال»، «باطِنیّه»، «حُسْنِ تَعْلیل»، «بازْگَشْتِ اَدَبی»، «ایهام»، «ایجاز وَ اِطْناب»، «اِدْراک»،
و «خُسْرو و شیرین».
او که شش سال پیش، کتابخانه شخصیاش مشتمل بر ۸۸۳ جلد کتاب و ۱۱۳ عنوان مجله در زمینههای ادبیات و فلسفه اسلامی را به دایرةالمعارف بزرگ اسلامی اهدا کرد و اکنون به نام خود او و بهصورت جداگانه نگهداری میشود، آثاری چون «کلیّات فلسفه» و «فخر رازی» را نگاشته، «الحکمة العرشیّۀ» ملاصدرا و «کلیّات نجیب کاشانی» را تصحیح کرده، «دیوان ظهیر فاریابی» و «حواصل و بوتیمارِ» امیرحسن یزدگردی و «حافظ (زندگی و اندیشه)؛ (مجموعه مقالات)» را فراهم آورده است و «فرهنگ اصطلاحات کلامی» -که متن تکمیل شده رساله دکترایش بود که در 14 خرداد 1359 در دانشگاه تهران دفاع کرده بود-، «رساله منطق هنر شهر» و «شناختشناسی در فلسفه اسلامی» را آماده چاپ داشت، همینروزهای پیش از بیماری، کتاب «رندی آموز و...: مجموعه مقالههای حافظپژوهی» را از سوی انتشارات فرهنگ معاصر، در ۶۱۸ صفحه و با بهای ۸۰۰ هزار تومان بیرون داد تا معلوممان شود او لحظهای از غور و غوص بازنمانده بود و ایستایی برایش معنایی نداشت؛ نوشتههایی مکتوبشده بین سالهای 1365 تا 1401. در فرازی از یکی از همین جستارها نگاشته است: این ادیب یزدی در بخشی از همین کتاب تازهاش نوشته است:«آشنایی من با شعر حافظ حدود چهار- پنج سالگی آغاز شد. نخست، در پرتو زمزمههای گاهگاهی پدرم و زمزمههای بیش از گاهگاهی پدربزرگم. هر دو غالباً اشعاری را زمزمه میکردند که بعدها دانستم اشعار حافظ است. آن روزها خانهها، حتی خانههای –به تعبیر امروز- طبقه متوسط خانههای نسبتاً بزرگی بود با حیاطهای بالنسبه وسیع که غالباً در میان آنها باغچهای قرار داشت. حدود یک متر یا اندکی بیشتر پایینتر از سطح حیاط. از حیاط به «رو-خونه(Roo-khoona)» تعبیر میشد در برابر «تو-خونه
(Too-khoona)».
اصغر دادبه که بر این اندیشه بود که اشعار فارسی به ویژه حافظ نشان از صلحطلبی مردم ایران دارد و این همان مکتب اخلاقی ماست و جوانان باید بدانند که جز آستان ایران، پناهی نداریم»، در سختترین روزهای تاریخ ایران معاصر که شقیترین ابنای بشر به شنیعترین کارها مشغولند و آن همه خون ریختهاند و خانه و مغازه و مدرسه و بیمارستان را ویران کردهاند، تنهایمان گذاشت
و رفت.
برای حسن ختام شاید بد نباشد این خاطرهنگاری او را از سفرش به جزیره بوموسی در سال 1392، برای یک سخنرانی به مناسبت افتتاح کتابخانه شعبه دانشگاه پیام نور در آن جزیره مرور کنیم؛ «دومین روز اقامتمان، دهمین روز اردیبهشت بود؛ روز ملی خلیج فارس. مراسمی برپا شد. بخشی از آن مراسم چشمگیر و تکاندهنده بود: جوانان دانشجو و دانشآموز، به همراه دیگر حاضران، در فضایی اطراف دریای پارس، دست در دست هم حلقه زده بودند و سینهها سپر ساخته تا به زبان حال فریاد برآورند که گرداگرد ایران حلقه میزنیم، در برابر دشمن سینه سپر میکنیم و با همه وجود به دفاع از آب و خاک و ارزشهای خود، برمیخیزیم... ما هم به این جمع پیوستیم و این حرکت نمادین در من، که شاعر هم نیستم، اما با شعر زندگی میکنم، بداهه تأثیری ژرف بر جای نهاد. احساس کردم که شوری در من پدید آمده است؛ شوری که فرمان میدهد: بگو، بسرای! به یاد دارم که این بیت در ذهنم شکل گرفت: به حکم حب وطن هر کجای این بر و بوم/ چو پیکریست که با جانمان گره خوردهست.»

