روایت ایران از شب تاریکی که در آن ققنوس دیگری متولد شد

معجزه ای به نام حلما

مرجان قندی
گروه اجتماعی


سحرگاه دوشنبه سوم فروردین ۱۴۰۵ ناگهان فضا تیره و تار شد و خاک، غبار و سکوت مرگبار همه جا را پر کرد.پدر، مادر و دو فرزندشان(یک دختر و یک پسر) در حمله وحشیانه صهیونی- آمریکایی به منزل مسکونی در تبریز شهید شدند، اما گویی روح آن چهار فرشته در گوش امدادگر زمزمه کردند: «پایت را آهسته بلند کن که زیر پایت، زیر سنگ و خاک خرابی‌ها، حلمای ما، آرام نفس می‌کشد...»
کارشناسان اورژانس تبریز پس از نجات و انجام خدمات فوریت‌های پزشکی، با قربان‌صدقه‌های پدرانه سعی می‌کردند حلمای کوچک را آرام کنند تا برای ادامه روند خدمات درمانی به بیمارستان برسانند. سید معین بابائی، کارشناس بالینی فوریت‌های پزشکی شاغل در اورژانس تبریز، حلما را در آن شب هولناک از نیروهای هلال احمر تحویل گرفت. او در گفت‌وگو با «ایران» درباره اتفاقات آن شب می‌گوید: «شب حادثه حوالی ساعت ۳:۳۰ بامداد بود که مأموریت حمله به ساختمان مسکونی را دریافت کردیم. محل مورد اصابت، طبقه دهم برج مسکونی بود. صدای جیغ و فریاد از همه طبقات مجتمع به گوش می رسید. همسایه‌ها با استیصال و وحشت به زور می‌توانستند از آن مهلکه فرار کنند؛ هرکدام به فکر جان خود و بچه‌هایشان بودند. چندین نفر از بچه‌ها و خانم‌ها از شدت اضطراب دچار حمله عصبی شده بودند و قادر به راه رفتن و حتی صحبت کردن هم نبودند.»
او که سابقه ۱۰ سال خدمت در فوریت‌های پزشکی اورژانس تبریز را دارد، توضیح می دهد:« راه پله ها با آوار مسدود شده بود. صدای جیغ و کمک افراد گیر افتاده در برخی از طبقات به گوش می رسید. به زور راه را باز کردیم و راهی واحدی شدیم که هیچ چیز از آن باقی نمانده بود. دنبال نشانه‌ای از حیات بودیم که در میان بهت و سکوت همه، ناگهان صدای ضعیف گریه کودک به گوشمان رسید. با احتیاط شروع به برداشتن آوار کردیم و ناگهان معجزه‌ای نمایان شد و حلما تنها بازمانده خانواده پنج نفره در آن واحد از زیر خاک و آوار سالم بیرون آمد. همه امدادگران اشک شوق می ریختند. به سرعت کارهای درمانی این طفل معصوم را انجام دادیم و سریع او را به بیمارستان منتقل کردیم.»

بهانه‌های حلما برای آغوش مامان و بابا
محمدحسن قاری راثی دایی شهیده رقیه حاجبی اصغری،مادر حلما میرزاده در گفت‌وگو با «ایران»، از آن شب تلخ می‌گوید: «روز سوم فروردین صدای پدافند هوایی آمد و متوجه شدیم دوباره دشمن قصد حمله دارد. نصف شب بود که همسایه‌های خواهرزاده‌ام با خواهرم تماس گرفتند و اطلاع دادند که خانه رقیه خانم، در این حمله مورد اصابت قرار گرفته است. به ما هم خبر دادند و به آنجا رفتیم و همانجا متوجه شدیم همه عزیزان ما شهید شده‌اند و فقط حلما توسط نیروهای هلال احمر و اورژانس نجات پیدا کرده است.»
او می‌گوید: «سریع خودمان را به اورژانس و پیش حلما  رساندیم. بچه اصلاً حال طبیعی نداشت و هنوز در شوک بود. اما الحمدلله در بیمارستان از همه نظر معاینه شد و بعد از اینکه کادر درمان گفتند مشکل جسمی ندارد، مرخص شد. خدا را شکر در حال حاضر وضعیت جسمی‌ حلما خوب است و مشکل خاصی ندارد. فقط روی صورتش کمی جراحت سطحی دارد.»
حلما به دلیل سن خیلی کمی که دارد، متوجه اتفاق تلخی که برایش افتاده نیست، اما چون خیلی دختر بابایی بوده، بهانه نبود پدرش را می‌گیرد. او می گوید:«حلما ۱۶ ماهه است و تازه زبان باز کرده و اسم پدرش جزو اولین کلماتی است که یاد گرفته و حالا اسم حمید از زبانش نمی‌افتد و مدام اسم پدرش، «حمید» را صدا می‌زند اما جوابی نمی شنود...»
با توجه به اینکه حلما همه اعضای خانواده‌اش را از دست داده، قاری راثی توضیح می‌دهد: «حلما مادربزرگ، عمه و خاله‌‌ای دارد که خیلی مراقبش هستند، اما در حال حاضر کنار خاله‌اش در خانه مادربزرگش است. آنقدر مردم نسبت به اتفاقی که برای حلما افتاده محبت دارند که به دختر تبریز شناخته شده است.»

صفحات
  • صفحه اول
  • سیاسی
  • دیپلماسی-اجتماعی
  • صفحه آخر
آرشیو تاریخی
شماره هشت هزار و نهصد و هشتاد و نه
 - شماره هشت هزار و نهصد و هشتاد و نه - ۱۰ فروردین ۱۴۰۵