کارگردان «سرزمین فرشتهها» از پیوند خانواده، کودک و سرزمین می گوید
وطن تمام دارایی ماست
نیلوفر ساسانی
گروه فرهنگی
«خانواده همان وطن است. وطن تمام دارایی ماست. باید مراقبش باشیم و در روزهای سخت تاریخ همراهش بمانیم.» این جمله را بابک خواجهپاشا در میانه گفتوگویمان میگوید؛ جملهای که اگر کمی در کارنامه کوتاه او مکث کنیم، بیشتر شبیه یک کلید برای فهم جهان فیلمهایش به نظر میرسد. فیلمسازی که پیشتر هم در گفتوگویی با «ایران» تأکید کرده بود برای ایرانیها خانواده بالاترین ثروت و دارایی است؛ همان جایی که ریشههای اخلاقی و عاطفی انسان شکل میگیرد و اگر ترک بردارد، چیزی عمیقتر از یک رابطه خانوادگی آسیب میبیند. شاید به همین دلیل است که مسیر دو فیلم مهم او، از «در آغوش درخت» تا «سرزمین فرشتهها»، در ظاهر مسیری از یک خانه به یک سرزمین است، اما در باطن از یک مفهوم واحد حرف میزند: امنیتِ خانه. در «در آغوش درخت» او به یک خانواده در آستانه فروپاشی نزدیک میشود و جهان را از زاویه نگاه کودکانی میبیند که شکاف میان پدر و مادرشان را نه با تحلیلهای بزرگسالانه، بلکه با اضطراب و سردرگمی تجربه میکنند. فیلم از دل همین نگاه کودکانه یادآوری میکند که فروپاشی یک خانه فقط پایان یک رابطه نیست؛ حادثهای است که میتواند زیست و روان کودکان را برای همیشه تحتتأثیر قرار دهد.
این نگاه در «سرزمین فرشتهها» گستردهتر میشود. فیلمی که درباره مقاومت یک زن فلسطینی در مراقبت از کودکانی است که قربانی جنگ شدهاند؛ اثری که در دوره اخیر جشنواره به عنوان بهترین فیلم برگزیده شد و در دل خود همان اندیشهای را حمل میکند که خواجهپاشا بارها به آن اشاره کرده است: زمین تا زمانی که لبخند کودکان بر آن جاری است، ارزش زیستن دارد.
در چنین مسیری، خانواده، کودک و جنگ دیگر سه موضوع جدا از هم نیستند. گفتوگوی پیش رو تلاشی است برای نزدیک شدن به همین پیوند؛ پیوندی که در جهان فیلمهای بابک خواجهپاشا، خانه را به وطن و رنج کودکان را به مسألهای انسانی بدل میکند.
شما از فروپاشی یک خانواده در «در آغوش درخت» به فاجعهای در مقیاس غزه در «سرزمین فرشتهها» رسیدهاید؛ آیا برای شما این دو در اصل دو روایت از یک زخماند: ناامنشدن خانه؟
قطعاً برای انسان چیزی ارزشمندتر از خانواده وجود ندارد. خانواده مهمترین پایگاه تربیتی و اخلاقی یک انسان است؛ جایی که الگوهای زیستی و اخلاقی در آن شکل میگیرند و به آدم جهت میدهند. وقتی این بنیان فرومیریزد، فرد در واقع بخشی از تکیهگاههای اصلی خود را از دست میدهد. از این منظر، فروپاشی یک خانواده و فروپاشی یک وطن چندان از هم دور نیستند. گاهی خانواده متشکل از چند نفر است و گاهی در مقیاسی بزرگتر، یک سرزمین میتواند همان نقش را برای انسان ایفا کند. به همین دلیل برای من هر دو روایت، در اصل به یک زخم برمیگردند؛ زخمی مشترک و دردی واحد که نامش ناامنشدن خانه است.
در آثار شما کودک فقط شاهد بحران نیست، معیار سنجش آن است. چرا وقتی پای رنج و خشونت وسط میآید، به نگاه کودک برمیگردید؟
کودکان هنوز در جایگاه قدرت نیستند و در مقام تصمیمگیری قرار ندارند. آنها بیش از هر چیز تأثیر میپذیرند. جهانِ خودشیفتهای که ما در آن زندگی میکنیم، معمـولاً اولیــــن قربانیانـــــــش کودکان هستند؛ کسانی که هیچ نقشــــــی در شکل دادن به بحرانها ندارند اما بیشترین آسیب را میبینند.
به همین دلیل وقتی از زاویه نگاه کودک به خشونت و جنگ نزدیک میشویم، تأثیر آن عمیقتر و عریانتر دیده میشود. قهرمانان کودک معمولاً تراژدیهای قدرتمندتری خلق میکنند، چون معصومیتی در نگاه آنها هست که خشونت جهان را بیپردهتر آشکار میکند.
ساختن دکور جنگ و زیستن در جهان «سرزمین فرشتهها» چه تغییری در درک شما از اضطرابِ زندگی زیر سایه تهدید ایجاد کرد؟
هم ساخت دکور و هم تحقیقاتی که انجام دادم و سفرهایی که به مناطق جنگزده داشتم، یک باور را برای من روشنتر کرد: زندگی زیر سایه جنگ و اضطراب، بهتدریج به فروپاشی روانی انسان منجر میشود. جنگ فقط ویرانی فیزیکی نیست؛ مهمتر از آن، فرسایش روح و روان مردمی است که مدام در معرض تهدید زندگی
میکنند. به نظرم یکی از دلایلی که جهان اجازه نمیدهد برخی نقاط آرامش واقعی را تجربه کنند، همین است: وقتی آرامش روانی یک جامعه بههم بریزد، امکان رشد و اوج گرفتن از آن گرفته میشود.
امروز که خبر حمله و ناامنی دیگر برای ما فقط مربوط به جایی دور نیست، این تجربه فیلم برای شما چه معنای تازهای پیدا کرده است؟
راستش من همان زمان که فیلم را میساختم هم به این باور رسیده بودم. برای من مسأله تازهای نیست. ما در نهایت یک پیکریم و تفاوتی اساسی میان رنجهای انسانها وجود ندارد؛ باوری که با خون کودکان جان نگیرد ابتدا آنها را هدف میگیرد.
شما بهعنوان یک پدر و فیلمساز، وقتی بیرون خانه خبر تهدید و حمله پررنگ میشود، اولویتتان چیست؟ حفاظت از آرامش خانواده یا صادقبودن درباره ترس؟
به نظرم در قدم اول باید اضطراب را از فضای خانواده دور کرد. خانه باید تا حد امکان محل آرامش باشد. بعد از آن میشود با توضیح و روشنگری، شرایط پیرامونی را به شکل درست برای اعضای خانواده روشن کرد. البته درباره کودکان کمسنوسال موضوع حساستر است، چون آنها اساساً درک روشنی از مفهوم جنگ ندارند. در چنین شرایطی مهمترین وظیفه ما مراقبت از روح و روان آنهاست.
اگر بخواهید امروز از دل همه این تجربهها یک جمله به پدر و مادرهایی بگویید که این روزها با اضطراب اخبار جنگ زندگی میکنند، آن از زبان کارگردان است یا از زبان پدر؟ و آن جمله چیست؟
بیشتر از زبان یک پدر میگویم. کودکان نباید در معرض مستقیم اخبار و تأثیرات خشن جنگ قرار بگیرند، چون هنوز آمادگی درک حقیقت تلخ جهان پیرامون را ندارند. اگر قرار است با این واقعیتها مواجه شوند، باید به زبان دیگری برایشان ترجمه و هضم شود؛ زبانی که اضطراب، صداهای ترسناک و نگرانیها را برای آنها قابل فهم و قابل تحمل کند. تأثیر این مواجههها گاهی سالها بعد در روان کودکان آشکار میشود و به همین دلیل باید با دقت و مسئولیت با آن برخورد کرد.

