اشعاری در رثای رهبر شهید انقلاب حضرت آیت‌الله خامنه‌ای

داغ بر دل نشسته

آیت‌الله خامنه‌ای، رهبر شهید انقلاب از سال‌های کودکی با شعر و ادبیات مأنوس بود و شعر نقش پررنگی در زندگی ایشان داشت. در جوانی با انجمن‌های شعر و شاعران مطرح در ارتباط بودند. ایشان که شاعر و شعرشناس ممتازی بودند پس از قرار گرفتن در جایگاه رهبری هم همواره دغدغه گسترش زبان فارسی را داشتند. هر سال ماه رمضان و در شب میلاد کریم اهل بیت امام حسن مجتبی دیدار شاعران و اهالی فرهنگ و ادب فارسی با رهبر معظم انقلاب با حال و هوای معنوی و روحانی خاصی برگزار می‌شد و شاعران مختلف در این محفل اشعارشان را می‌خواندند. امروز که روز میلاد امام حسن مجتبی (ع) است و چند روزی از شهادت ایشان گذشته، به لطف جناب آقای علیرضا قزوه بخشی از اشعاری که در رثای رهبر شهید انقلاب گفته شده در اختیار ما قرار گرفته و در صفحه امروز می‌خوانید.

از غربتی به غربت دیگر

یوسفعلی میرشکاک
شاعر

هو یاعلی مدد
در همراهی با سوگ فراگیر رهبر شهید شیعیان و شهدای خرد و کلان این جنگ و توابعش...
انالله واناالیه راجعون

از غربتی به غربت دیگر روان شدیم
سیلی‌خور جفای زمین و زمان شدیم
بر اسب‌ریس بی‌سروپایی نشان شدیم
هنگامه اسارت بی‌ترجمان شدیم
در مقدم بهار سراپا خزان شدیم
    
راهی به هیچ سو نگشود آزمون ما
پایان گرفت قصه بی رنگ خون ما
در زیر خاک ماند سر سرنگون ما
تا کی دوباره بال گشاید جنون ما
افسانه عداوت ناهمزبان شدیم
    
بر باد رفت بود و نبودی که داشتیم
ناگفته ماند سر و سرودی که داشتیم
شد اشک وآه گفت‌وشنودی که داشتیم
شد شوره زار شوکت رودی که داشتیم
بر خش‌کرود کشتی بی‌بادبان شدیم
    
عاشق به خود نیامده از یاد می‌رود
از بیستون حادثه فرهاد می‌رود
نقش تمام ناشده بهزاد می‌رود 
فردای ما نیامده بر باد می‌رود
بنگر که چون غبار به کویت وزان شدیم
    
بر نطع مرگ سرخ هیاهوی ما نگر
در جست‌وجوی یار تکاپوی ما نگر
صحرای کربلاست کجا؟! کوی ما نگر
آیینه سوختیم ... سر و روی ما نگر
تن واگذاشتیم و به یکباره جان شدیم
    
«رفتیم و داغ ما به دل روزگار ماند»
از ما به کوی یار خطی از غبار ماند
هرچند نام و یاد ز ما یادگار ماند
در مرگ ما نشان بلند تبار ماند
از بیکران رسیده سوی بیکران شدیم
    
آل علی است دایره بی‌کرانگی
خود را زیاد برده به ذوق یگانگی
با خون گشوده قفل در جاودانگی
با جان ما یکی شدگان بی‌تنانگی
با این تبار همسفر بی‌نشان شدیم
    
رفتیم اگر، ز خاطر یاران نرفته‌ایم
چون خاک جز به خانه باران نرفته‌ایم
جز رو به سوی شاه سواران نرفته‌ایم
بنگر به رنگ وبوی بهاران... نرفته‌ایم
تن را به خاک داده به جان جاودان شدیم
    
از دست رفته خاک‌نشین ستمکش است
بیچاره آنکه بر سر جان در کشاکش است
تا مرگ سرخ ساغر صهبای بی‌غش است
پروانه پیر هم که شود مست آتش است
ما نیز فصل تازه این داستان شدیم
    
تقدیر شیعه سیر و سفر با محرم است
همزاد اشک وآه و فغان، مرگ و ماتم است
خونی که یادنامه حوا و آدم است
خورشیدوار بر سر بام دو عالم است
خون خدا شدیم و به پیری جوان شدیم
    
سنگ فسانه‌ایم صبوری مدار ماست
شنزار تشنه‌ایم زمستان بهار ماست
آن‌سوی مرگ موقف دیدار یار ماست
برتن مباد سر... که شهادت عیار ماست
این بس که با حسین علی هم‌عنان شدیم
    
گیرم کسی مقیم حریم حرم نماند
یا این حریم نیز دگر محترم نماند
شد رستخیز ناگه و نقش ستم نماند
وز هرچه بر صحیفه هستی رقم نماند
ما را همین بس است که بی‌آشیان شدیم
    
از غربتی به غربت دیگر مسافریم
برسنگلاخ آتش و خنجر مسافریم
همراه خاندان پیمبر مسافریم
بر نطع مرگ با تن بی‌سر مسافریم
از آن زمان که امت صاحب زمان شدیم


به امام شهید

مصطفی محدثی خراسانی
شاعر

آزادِ جهان شدی و در بند شهید
بر روی لبت همیشه لبخند شهید
بعد از تو که بودی پدر این مردم
شد ملت ما تمام، فرزند شهید


ای زنده‌تر ز زنده

مهدی باقرخان
شاعر

تقدیم به امام الشهدا آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای (نور الله مرقده)

هر سو بلند گریه امّن یجیب شد
دردت برای قلب مریضان طبیب شد
    
ای زنده‌تر ز زنده که خون شهادتت
مصداق نصر و معنی فتح قریب شد
    
آن همرکاب شاه شهیدان تمام عمر
گاهی زهیر و گاه جناب حبیب شد
    
با اینکه هست روی زمین حجت خدا
دنیا به چشم ما همه بعدت عجیب شد
    
توفیق و بخت عاشق و معشوق دیگر است
ما را فراق و وصل شما را نصیب شد
    
یک چند فیض برده کنار تو گر کسی
چون علم دوست بود ادیب و خطیب شد
    
آن یوسف امید که با رفتنش به عرش
از چشم دور گشت و به دل‌ها قریب شد
دهلی نو، هندوستان


داغ بی‌پایان

سیده فرشته حسینی
شاعر

مرد میدان عمل، ای صادق‌الوعد وطن
چون علی بی‌باک در میدان جنگ تن‌ به‌ تن
    
اوج فخر و منزلت با تو معاصر بودن است
از شکوهت دم زدن، بر شأن خود افزودن است
    
نوح کشتی‌بان، که تنها از خدا فرمان‌بری
حضرت موسی، که از موج بلا محکم‌تری
    
دست‌های فاتح‌ تو آیه‌ فتح‌المبین
گام‌های استوارت اقتدار مسلمین
    
بیرق سقاست عمری در ید مجروح تو
زینب کبری است پشت همت نستوه تو
    
خطبه‌خوان روزهای بی‌کسی مرتضی
روضه خوان روضه‌های جانگداز کربلا
    
از فراق کربلا یک عمر حسرت داشتی
حرف‌ها با جانماز و مهر تربت داشتی
    
رهبرم ای نائب و فرمانبر صاحب‌الزمان
ای غرور قوم ما، از چه شکستی ناگهان
    
قاتلت، ای داغ بی‌پایان، گرفت از ما تو را
دست نحس دشمن ایران، گرفت از ما تو را
    
در غمت هر چند قلب ما همه بیت‌العزاست
رفتی اما راه تو همواره پیش روی ماست
    
دست دشمن قطع، دست ملت ما برتر است
این نبرد از هر نبرد دیگری روشن‌تر است
    
روزگار قاتلت از رنگ شب تاریک‌تر
انتقامت از رگ گردن به او نزدیک‌تر
    
گوش کن «الله فی‌الساحه» خدا همراه ماست
رو به میدان کن دعای مقتدا همراه ماست
    
موسیِ ما بود پشت نیل، دریا شاهد است
در دلش ردی نبود از ترس دنیا شاهد است
    
سالیان سال دشمن را هراسان کرده بود
خواب اسرائیل را عمری پریشان کرده بود
    
در تمام عمر زیر بیرق عباس بود
در دلش حب‌الوطن بالاترین احساس بود
    
اهل سازش بود؟ این را در مرام او ببین
ترس در دل داشت؟ از حسن ختام او ببین
    
در غمش تنها نبین ایرانیان غرق غم‌اند
صاحبان این عزا آزادگان عالم‌اند
    
ای عزیزان جسم می‌میرد ولی جان زنده است
تا ابد سیدعلی در قلب ایران زنده است


هستند دلیران شما

راشین گوهرشاهی
شاعر

خبری نیست به جز بودن یاران شما
آسمان غرق شده در تب باران شما.‌‌..
    
باغبان رفت، ولی تاب درختان باقیست
تا خدا هست همانست نگهبان شما
    
چه کسی گفت وطن بی‌سر و سامان شده است؟
وطن افراشته دل بر سر و سامان شما
    
وطن آیینه عشق است کران تا به کران
تا دگر بار نسوزند نهالان شما
    
همه سرویم و سپر بر دل خود کاشته‌ایم
تا نگیرد تبر خصم  به دامان شما
    
گرچه هر کنج دل از آتش غم می‌سوزد
ایستادیم نسوزد گل بستان شما
    
هر کدام آرشی و هر که کمانی در دست
می‌نویسیم که هستند دلیران شما


ای قافله‌سالار

میلاد حبیبی
شاعر

برایت گریه کردم، شعر گفتم، شعر کوتاهی
به شوق آفرینی،«خوب بود»ی، طیب‌اللهی
    
دلم تنگ تو بود و تا اذان صبح را گفتند
شب دلتنگی‌ام آمیخت با اشک سحرگاهی
    
به چشمت زل زدم، گفتم عجب یاقوت و مرجانی
قدم برداشتی گفتم عجب سروی، عجب ماهی
    
چه در روح جوانت بود ای حسن خدادادی
که با موی سپیدت نیز این اندازه دلخواهی
    
به سمت قله می‌رفتیم آه ای قافله‌سالار
کمر بر قتل تو بستند دزدان سرراهی
    
غمت سنگین‌تر از تاب من است و چاره‌ای هم نیست
به دوشش می‌کشد انگار کوهی را پر کاهی
    
دلم می‌سوزد و می‌سوزد و می‌سوزد و ای داد
نهان دارم هزار آتشفشان را پشت هر آهی
    
در آغوش شهادت رفت دور از چشم ما مردم
حکیمِ شاعرِ مردِ نبردِ آیت‌اللهی
مسیر شیدایی

شعبان کرم‌دخت
شاعر

به احترام روح بلند رهبر معظم انقلاب که عاشقانه به دیدار رفت

مگو تمام شد و بر زمین سری افتاد
عَلَم به دست علمدار دیگری افتاد
    
جوانه‌های فراوان و تازه می‌روید
اگر به باغ، درخت تناوری افتاد
    
ببین در آینه‌ آسمان که خونین است
چه آفتابی در صبح خاوری افتاد!
    
صفای میکده‌ عاشقان تماشایی‌ست
تَرَک اگرچه فراوان به ساغری افتاد
    
برای دیدن شیدایی خودش برخاست
مگو که قامت گلگون رهبری افتاد
    
نگین بماند از انگشتر فروزانش
مباد اینکه بگویند منبری افتاد
    
پُر از حکایت عشقیم و لذت دیدار
که جان ما همه در دست دلبری افتاد
    
برای فتح روانیم و راه‌ها باز است
که شور جنگ به بازوی لشکری افتاد
    
بگو به این‌ همه سر در مسیر شیدایی
در این میانه غریبانه سروری افتاد
    
هنوز «خامنه‌ای» حرف می‌زند با ما
مگو به خاک، صدای دلاوری افتاد
    
مدینه شاهد خوبی‌ست، در زمانه‌ ما
«علی» دوباره نگاهش به خیبری افتاد
اسفند ۱۴٠۴/ بابلسر

پیغامبر امید

سارا رمضانی
شاعر

پیغامبر امید شد رهبر ما
رسواگر هر پلید شد رهبر ما
در معرکه مخفی نشود مرد نبرد
در بیت خودش شهید شد رهبر ما
یار صاحب زمان رفت

علیرضا قزوه
شاعر

به حضرت سیدعلی خامنه‌ای شهید

الا ای بزرگان، بزرگ جهان رفت
سران را بگو سرور سروران رفت
    
به جانان بگویید کاو جان ما بود
به جانان بگویید کآن جان جان رفت
    
بجز آسمان هیچ راهی نمانده ست
در این خاکدان تا کجا می‌توان رفت؟
    
سلیمان ما بود و با فرشی از جان
به معراج، صبحی سوی آسمان رفت
    
نشستیم در خویش و کاری نکردیم
دریغا دریغا که آن کاروان رفت
    
سلامم به آن شمع تا صبح روشن
به دیدار پروانگان ناگهان رفت
    
یکی روح عاشق سفر کرد از این جسم
یکی مرد عرشی از این خاکدان رفت
    
تویی شعله گر شعله افتاد در دل
تویی آتش ار آتشی بر زبان رفت
    
خبر مثل یک تیر مغز مرا سوخت
خبر مثل یک تیغ بر استخوان رفت
    
تهمتن‌ترین رستم داستان بود
که پیروز تا آخر هفت خوان رفت
    
دلی داشت دلتنگ جمع شهیدان
سحرگاه وصل آمد و شادمان رفت
    
کم از خشم صور قیامت نبود آن
خروشت، صدایت که تا بیکران رفت
    
سرش خم نگردید در پیش بتها
خلیل سرافراز، آن غیب‌دان رفت
    
دریغا گلستان ما شد سیه‌پوش
دریغا سهی سرو این بوستان رفت
    
غریبا دل من، غریبا دل ما
که آن آشنا با علوم جهان رفت
    
همه فیلسوفان عزادار اویند
دریغا که آن عارف نکته‌دان رفت
    
سحرگه سری سود بر آسمان‌ها
که آن سرو، آن سایه، آن سایه‌بان رفت
    
دلم دست بوس دو چشمان او بود
که اشکم ز پی کاروان کاروان رفت
    
بگو مهربانی از این پس یتیم است
مگر باورت نیست آن مهربان رفت
    
یکی فرصتی بود و یارش نگشتید
بمویید یاران که تیر از کمان رفت
    
الا خیل خفاش، خورشید او بود
چرا حرمت عشق از یادتان رفت؟
    
به خورشید تابان چه دشنام دادید؟
سیه رو بمانید کآن جاودان رفت
    
بمویید ای لاله‌های عزادار
که سرو سرافراز باغ جنان رفت
    
یکی یار قرآن، یکی فخر دوران
یکی صاحب قرن و صاحبقران رفت
    
بخندید بر قاتل مرده او
خیالش که خورشید ما از میان رفت
    
به صاحب زمان تسلیت گوی باشید
بزرگ جهان، یار صاحب زمان رفت


زعیم بیدار

مصطفی جلیلیان مصلحی
شاعر

️داغ تو اگرچه تلخ و جانکاه، عزیز!
با ماست همیشه مهر آن ماه، عزیز!
همواره گواه نهضت عاشوراست
آیینگیِ آن دل آگاه، عزیز!
    
️پیروز تویی که اهل تقوا بودی
از ننگ یزیدیان مبرا بودی
برچید بساط سفلگان را عزمت
آن رهبر آزاده و مولا بودی
️راه تو ادامه دارد و زنده تویی
در مکتب خون، شهید پایندهتویی
ای پنجره طلوع در قرن جدید!
بیداریِ انقلابِ آینده تویی
    
چون سرو دلیر و راست قامت بودی
پاینده جبهه شهامت بودی
ای روح مجاهدت، زعیم بیدار
الگوی سرافرازی امت بودی

مشهد مقدس