پایگاه آمریکایی بررسی کرد؛ چرا جنگ و «اقدامات پنهانی» علیه ایران تضعیف‌کننده منافع ایالات متحده است؟

مداخله گرایی علیه «اول آمریکا»

چشم‌انداز تلاش دونالد ترامپ، رئیس‌جمهوری آمریکا درباره ایران، تندروترین صداها را در میان اعضای دولت برانگیخته است. اما خستگی آمریکایی‌ها از جنگ، مظنونین همیشگی را مجبور کرده است که هنر توجیه و دفاع را اصلاح کنند. بسیاری اکنون به جای درخواست حمله به ایران، استدلال می‌کنند که می‌توان از طریق روش‌های مخفیانه به همان نتیجه دست یافت. برخی بدون ارائه ذره‌ای مدرک ادعا می‌کنند که یک حمله گسترده می‌تواند ایران را بدون اینکه سربازان آمریکایی هرگز پا به این کشور بگذارند، سرنگون کند. برخی دیگر از این سؤال که تغییر رژیم چگونه خواهد بود، به طور کلی طفره می‌روند، زیرا می‌ترسند که آمریکایی‌ها از پاسخ آن راضی نباشند. همان طور که هیأت تحریریه وال استریت ژورنال اخیراً بیان کرده است: «سؤالات محتاطانه‌ای در مورد بهترین راه‌ها برای کمک به  این ادعا وجود دارد اما هدف درستی است که آمریکا و جهان را امن‌تر می‌کند.»
واضح است که نئوکان‌ها در لفاظی تخصص دارند، نه سیاست درست. تغییر حکومت در ایران، چه از طریق عملیات مخفی و چه از طریق اقدام نظامی، با اصول «اول آمریکا» سازگار نیست. چنین اقدامی نه تنها منافع آمریکا را تضعیف می‌کند، بلکه شخصیت این کشور را نیز تخریب می‌کند.
طرفداران چنین سیاست‌هایی فرض می‌کنند که آمریکایی‌ها اقدامات پنهانی را جذاب‌تر می‌دانند، زیرا کمتر خشونت‌آمیز و نیازمند منابع است. با این حال، اثربخشی این تاکتیک به ناآشنایی عموم مردم با سابقه طولانی عملیات‌های شکست‌خورده سیا در جهان اسلام توسط واشنگتن بستگی دارد. اگر آمریکایی‌ها می‌دانستند که دولت‌شان بارها برای تغییر رژیم پنهانی در خاورمیانه تلاش کرده است و در بیشتر موارد نتیجه‌ای معکوس داشته است، بدون هیچ تردیدی ادامه چنین سیاستی را رد می‌کردند.
در مقابل، نئومحافظه کاران کاملاً از این سابقه آگاه هستند. آنها به سادگی از پذیرش آن خودداری می‌کنند زیرا مانور لفظی آنها فوراً قدرت خود را از دست می‌دهد. این امر روشن می‌کند که اتخاذ این تاکتیک توسط آنها نه از یک تغییر واقعی در باور، بلکه از تشخیص این امر ناشی می‌شود که اقدام نظامی آشکار سابقه‌ای غیرقابل دفاع دارد و در بین آمریکایی‌ها عمیقاً نامحبوب است. جان بولتون، مشاور سابق امنیت ملی، نمونه‌ای از این مورد است: او ادعا می‌کند که با «نیروی زمینی» مخالف است، اما از استفاده از «منابع اطلاعاتی» برای تقویت جنبش‌های مخالف ایران حمایت می‌کند.

تجربه شکست خورده
آنچه بولتون به راحتی از قلم می‌اندازد این است که تجربه تغییر رژیم هماهنگ‌شده توسط سیا، در 28 مرداد بیش از دو دهه بعد شرایطی را ایجاد کرد که به ظهور جمهوری اسلامی ایران  امروز منجر شد. در سال ۱۹۵۳، عملیات آژاکس سیا، محمد مصدق، نخست‌وزیر ایران را برکنار کرد. این سازمان از تبلیغات، رشوه و پرداخت پول برای اعتراضات استفاده کرد تا اختلاف داخلی ایجاد کند و شاه را به نمایندگی از منافع نفتی غرب به قدرت بازگرداند. از این نظر بسیار محدود، این عملیات موفقیت‌آمیز بود. با این حال، در معنای وسیع‌تر، یک شکست استراتژیک بود. این عملیات باعث ایجاد نارضایتی و بدبینی عمیق نسبت به شاه شد که بسیاری از ایرانیان او را عروسک خیمه‌شب‌بازی غرب می‌دانستند. این بی‌اعتمادی تقریباً سه دهه احساسات ضد آمریکایی را دامن زد که در انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ و پایان حکومت شاهنشاهی به اوج خود رسید.
به عبارت ساده، استفاده از «منابع اطلاعاتی» برای ایجاد تغییر رژیم در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، شرایط مشکل‌ساز امروز را ایجاد کرد. در واقع، روش ترجیحی بولتون برای تغییر رژیم قبلاً امتحان شده و آزمایش شده است. علیرغم تفاوت‌های عملی آن با مداخله نظامی، معمولاً نتیجه مشابهی را به همراه دارد: افزایش بی‌ثباتی منطقه‌ای و کاهش منابع آمریکایی. این امتناع لجوجانه از درس گرفتن از اشتباهات گذشته، اگر تا این حد غم‌انگیز نبود، خنده‌دار می‌بود.
پیامدهای جنگ  علیه ترور از شکست‌های نظامی یا فرسایش آزادی‌های مدنی داخلی، هر چقدر هم که جدی باشند، بسیار فراتر می‌رود. جنگ صلیبی آرمان‌گرایانه، خشونت تلافی‌جویانه‌ای را برانگیخت که جان غیرنظامیان و سربازان آمریکایی را گرفت. جدیدترین نمونه پاییز گذشته رخ داد، زمانی که یک تبعه افغان که در یک گروه شبه‌نظامی تحت حمایت سیا خدمت می‌کرد، به دو عضو گارد ملی در واشنگتن دی‌سی حمله کرد و یکی را کشت و دیگری را به شدت زخمی کرد. این یک حادثه منفرد نبود، بلکه بخشی از یک الگوی بسیار بزرگ‌تر بود که ریشه در انگیزه دستگاه سیاست خارجی برای تغییر شکل جهان اسلام با زور اسلحه داشت.
با وجود این، تندروها همچنان ایران را فرصتی برای دنبال کردن یک ماجراجویی بی‌ثمر دیگر در خاورمیانه می‌دانند. اما این بار، کشور مورد نظر آنها جمعیتی بالغ بر ۹۰ میلیون نفر، سیاست مبهمی در زمینه مهار هسته‌ای و بزرگ‌ترین برنامه موشک‌های بالستیک در منطقه دارد.
برخی از جناح راست با تحریک مداخله ایالات متحده در ایران، همان اصول «اول آمریکا» را که ادعای رعایت آنها را دارند، قربانی کرده‌اند، یعنی این اصل که سیاست خارجی یک ملت باید «منافع مشروع خود را به گونه‌ای پیش ببرد که بافت اخلاقی آن حفظ شود.» این یک تحول تأسف‌بار است و نباید اهمیت آن را بدیهی دانست.

لفاظی ها و تردیدهای ترامپ
در حال حاضر، لفاظی‌های ترامپ در مورد ایران حداقل نگران‌کننده است. شاید وسوسه‌انگیز باشد که این اظهارات را به عنوان رجزخوانی و استقرار نیروها را صرفاً به عنوان یک علامت‌دهی رد کنیم، اما رئیس‌جمهوری در حال انجام یک بازی بسیار خطرناک است. او در واقع به تهران اولتیماتوم داده است: یا غنی‌سازی اورانیوم را کنار بگذارید، تولید موشک‌های بالستیک را متوقف کنید و به حمایت از متحدان مسلح منطقه‌ای پایان دهید، یا برای جنگ با ایالات متحده آماده شوید. مشکل اساسی این است که این شرایط تمام اهرم ایران در مبارزه ژئوپلیتیکی خود برای حفظ چندقطبی بودن با اسرائیل در خاورمیانه را تشکیل می‌دهد. این تصور که تهران ممکن است «به سرعت» با چنین شرایطی موافقت کند، خیال‌پردازی است. هرگونه ارزیابی هوشیارانه از وضعیت، به شکست مذاکرات اشاره دارد. با استقرار کشتی‌های جنگی ایالات متحده در دریای عرب، ترامپ ممکن است مجبور شود به وعده‌های خود عمل کند. بعد از آن چه اتفاقی می‌افتد؟ تقریباً مطمئناً هیچ چیز خوبی نخواهد بود.
در عین حال، به نظر می‌رسد ترامپ در مورد استفاده از نیروی نظامی دچار تردید است. به گفته مقاماتی که در گزارش روز پنجشنبه
( 16 بهمن) نیویورک تایمز به آنها اشاره شده است، رئیس جمهوری مشتاق دستیابی به توافق با تهران است و «تهدید به اقدام نظامی با هدف سوق دادن ایرانی‌ها به مذاکره مطرح شده است.» در چند روز گذشته، دستیاران او طیف وسیعی از گزینه‌های نظامی را به او ارائه داده‌اند. با این حال، ترامپ نگران عملی بودن این گزینه‌هاست.
چنین عملیاتی قابل تصور است اما در عمل، سابقه تاریخی آن بی‌رحمانه است. از عراق تا لیبی، جنگ‌های تغییر رژیم در منطقه تنها به درگیری‌های بی‌پایان و بی‌ثباتی منجر شده است. اما به نظر می‌رسد رئیس جمهوری از این واقعیت آگاه است که هم عدم تمایل او به صدور مجوز هرگونه حمله گسترده، چه «قاطع» و چه غیر آن و هم تمایل او به مشارکت در دیپلماسی را توضیح می‌دهد.
گزارش‌های عمومی نشان می‌دهد که چهار عامل محاسبات ترامپ را شکل می‌دهند. اول، بهانه برای هرگونه اقدام نظامی از بین رفته است. دوم، مشاوران ارشد او هشدار دادند که نیروهای آمریکایی در منطقه فاقد تجهیزات نظامی لازم برای انجام یک حمله گسترده و همچنین مقاومت در برابر تلافی احتمالی هستند. ترامپ از آن زمان تجهیزات خود را به خاورمیانه منتقل کرده است، اما تا چه حد حاضر است موقعیت آمریکا را در سایر عرصه‌ها تضعیف کند؟ سوم، دو متحد کلیدی منطقه‌ای - عربستان سعودی و امارات متحده عربی - استفاده از حریم هوایی خود را برای حمله احتمالی آمریکا رد کرده‌اند. چهارم، به او اطلاع داده شد که هرگونه تلاش جدی برای سرنگونی حکومت، چه قاطع باشد و چه نباشد، احتمالاً باعث یک درگیری طولانی مدت خواهد شد. در مجموع، این واقعیت‌ها در قلب تردید رئیس جمهوری برای صدور مجوز حملات قرار دارد.
در هسته خود، دکترین سیاست خارجی ترامپ، میراث جنگ‌های ابدیِ نهاد حاکم که در خدمت منافع آمریکا نیستند و به تبع آن، تلاش برای تغییر حکومت در ایران را رد می‌کند. ماه گذشته، دولت استراتژی امنیت ملی ۲۰۲۵ خود را منتشر کرد که در آن تعهد خود را به دفاع از نیمکره غربی و پایان دادن به جنگ‌ها را ابراز کرد. رئیس جمهوری از درگیری‌های طولانی و طولانی بیزار بوده است؛ گاهی اوقات به دلیل آزردگی مشاوران و دبیران تندروی خود. بیایید امیدوار باشیم که او همچنان چنین باشد.
 منبع: The American Conservative

 

برش

مبانی تاریخی «اول آمریکا» 
بدتر از همه اینکه، مدافعان این اردوگاه از فداکاری بزرگ دیگری که باید برای تحقق چشم‌اندازشان در مورد رژیم چنج رژیم انجام شود، غافل هستند: همان مبانی «اول آمریکا»، حداقل آن طور که بنیانگذاران آن را درک می‌کردند. به نقل از  آنجلو کودویلا در کتاب آخرش، «ظهور و سقوط آمریکا در میان ملت‌ها»، معنای اصلی «اول آمریکا»، یعنی دنبال کردن آنچه به نفع شخصیت آمریکایی ماست و منافع مشروع ما را پیش می‌برد - به طور خلاصه، کاملاً به کار خود مشغول بودن در حالی که دیگران را به کار خود وا می‌گذاریم‌- اساس سیاست خارجی موفق ایالات متحده از سال ۱۸۱۵ تا ۱۹۱۰ بود، همان طور که به بهترین شکل توسط جان کوئینسی آدامز توصیف و توسط جانشینان او اجرا شد. این سیاست خارجی است که آمریکا با آن در صلح بزرگ شد. این وعده اعلامیه استقلال را برای به دست آوردن «جایگاه جداگانه و برابر ما در میان قدرت‌های زمین» محقق می‌کند. این یک عقل سلیم است.
مفاهیم اینجا عمیق هستند. کودویلا ادعا می‌کند که هیچ تصمیم سیاست خارجی ایالات متحده، صرف نظر از اینکه چه منافع مشروعی را ممکن است در خدمت داشته باشد، نمی‌تواند به درستی «اول آمریکا» نامیده شود، مگر اینکه به شخصیت ملت سود برساند. و شخصیت یک ملت چیست اگر اوج آن ویژگی‌های اخلاقی متمایز برای مردم آن نباشد؟ بنیانگذاران این ملت خاص، علیرغم برخی اختلافات‌شان، موافق بودند که اخلاق ریشه عمیقی در احترام به حقوق خدادادی هر فرد دارد.
بنیانگذاران آمریکا  معتقد بودند که هر ملتی حق دارد سیستم حکومتی خود را بدون تحمیل خارجی ایجاد کند. این کلمات را نمی‌توان به لفاظی صرف تقلیل داد. در عوض، این حقیقت جهانی باید به عنوان «دانه‌ای که کل درخت کشورداری آمریکایی از آن رشد کرده است» پذیرفته شود. جان کوئینسی آدامز، یکی از بزرگ‌ترین دولتمردان این کشور و خالق دکترین مونرو، معتقد بود که این حقیقت، یک اصل سیاست خارجی را که برای هر جمهوری واقعی ضروری است، نشان می‌دهد: «اینکه هر ملتی منحصراً قاضی مناسب‌ترین دولت برای خود است و هیچ ملت دیگری نمی‌تواند به طور عادلانه با زور برای تحمیل دولت دیگری بر آن دخالت کند.»

صفحات
آرشیو تاریخی
شماره هشت هزار و نهصد و پنجاه و هفت
 - شماره هشت هزار و نهصد و پنجاه و هفت - ۲۳ بهمن ۱۴۰۴