نگاهی به مینی سریال «هیولای درون من»؛تریلر روان‌شناختی نتفلیکس با بازی «کلر دینز» و «متیو ریس»

مرز باریک میان قربانی و هیولا

احسان اسیوند
منتقد و مترجم سینما

 
سریال «هیولای درون من»یکی از جاه‌طلبانه‌ترین تولیدات نتفلیکس در سال ۲۰۲۵ به شمار می‌آید؛ اثری در ژانر تریلر روان‌شناختی که تلاش می‌کند فراتر از معمایی جنایی یا سرگرمی صرف حرکت کند و به لایه‌های تاریک‌تر روان انسان نزدیک شود. این مینی‌سریال هشت‌قسمتی که در نوامبر ۲۰۲۵ منتشر شد، با تکیه بر نام‌های معتبر، از جمله کلر دینز و متیو ریس، توانست از همان هفته‌های اول، توجه منتقدان و مخاطبان جدی تلویزیون را به خود جلب کند و بحث‌های متعددی را پیرامون کیفیت روایت، بازی‌ها و رویکرد تماتیک خود برانگیزد.
«هیولای درون من» پروژه‌ای است که با حضور تهیه‌کنندگان اجرایی سرشناسی چون هاوارد گوردون (از چهره‌های کلیدی سریال Homeland) و جودی فاستر و کارگردانی گِیب راتِر، به‌عنوان اثری جدی و خلاقه، انتظارات را از همان ابتدا بالا برد و سریال را در جایگاهی فراتر از یک تریلر معمولی قرار داد. داستان سریال حول محور «اَگی ویگز» شکل می‌گیرد؛ نویسنده‌ای سرشناس و برنده جایزه پولیتزر که پس از مرگ دلخراش فرزند خردسالش، دچار فروپاشی روحی و انسداد خلاقیت شده است. او که از همسرش جدا شده و در انزوایی خودخواسته زندگی می‌کند، تلاش دارد کتاب تازه‌ای بنویسد اما در مواجهه با اندوه، خشم و احساس گناه ناتوان مانده است. در این میان، ورود همسایه‌ای جدید به زندگی او محرک اصلی روایت را شکل می‌دهد؛ مردی به نام «نیل جارویس»، تاجر املاکی مرموز که گذشته‌ای مشکوک دارد و مظنون به قتل همسر سابق خود است. از این نقطه، رابطه‌ای پیچیده و پرتنش میان این دو آغاز می‌شود؛ رابطه‌ای که همزمان ترکیبی است از کنجکاوی، وسوسه، ترس و نوعی کشش روانی خطرناک.
تم اصلی سریال، همان‌طور که از عنوانش پیداست، بر ایده «هیولای درون انسان» متمرکز است. از سویی دیگر، «هیولای درون من» کمتر علاقه‌مند است که صرفاً به سؤال «چه کسی قاتل است؟» پاسخ دهد و بیشتر می‌کوشد نشان دهد چگونه رنج، فقدان، قدرت و میل به کنترل می‌توانند مرزهای اخلاقی را در هم بشکنند؛ و سریال بارها این پرسش را پیش می‌کشد که آیا «شر» امری بیرونی است یا نتیجه شرایطی است که انسان را به لبه پرتگاه می‌رساند. در این معنا، اثر بیش از آنکه یک «معمای جنایی کلاسیک» باشد، یک «درام روان‌شناختی» تأمل‌برانگیز است. با همه اینها، نقطه اتکای اصلی سریال بدون تردید بازی‌های آن است. «کلر دینز» در نقش «اَگی ویگز»، اجرایی ارائه می‌دهد که بسیاری از منتقدان آن را یکی از پخته‌ترین نقش‌آفرینی‌های دوران حرفه‌ای او دانسته‌اند. «دینز» با ظرافتی مثال‌زدنی، زنی را تصویر می‌کند که همزمان شکننده و خطرناک است؛ شخصیتی که میان سوگواری، خشمِ فروخورده و عطش فهم حقیقت در نوسان است. نگاه‌ها، مکث‌ها و انفجارهای احساسی او نقش مهمی در ایجاد فضای سنگین و ملتهب سریال دارند. در مقابل، «متیو ریس» در نقش «نیل جارویس» حضوری بشدت چندوجهی دارد. او شخصیتی می‌آفریند که هم جذاب و آرام به نظر می‌رسد و هم تهدیدآمیز و غیرقابل‌اعتماد؛ مردی که تماشاگر، هرگز نمی‌تواند با اطمینان درباره گناهکار یا بی‌گناه بودنش قضاوت کند. شیمی رابطه میان دینز و ریس، یکی از مهم‌ترین دستاوردهای سریال است و بسیاری از صحنه‌های دو نفره آنها به ‌واسطه همین تنش کنترل‌شده، به ‌یادماندنی شده‌اند.
از منظر ساختاری، شکل روایت «هیولای درون من»، با ریتمی آرام و حساب ‌شده پیش می‌رود و بیش از آنکه بر شوک‌های ناگهانی یا پیچش‌های اغراق‌آمیز متکی باشد، بر انباشت تدریجی اضطراب و تردید استوار است. این رویکرد اگر چه برای برخی مخاطبان عادت ‌کرده به هیجان سریع ممکن است چالش‌برانگیز باشد، اما برای بینندگانی که به درام‌های شخصیت‌محور علاقه دارند، یکی از نقاط قوت اثر محسوب می‌شود. طراحی بصری سریال نیز، از خانه سرد و نیمه ‌تاریک اَگی گرفته تا فضاهای بسته و خفه‌کننده گفت‌وگوها، به‌ خوبی در خدمت این ریتم قرار گرفته و حس انزوا و ناامنی را تشدید می‌کند. موسیقی هم اغلب مینیمال و نامحسوس است و به ‌جای هدایت احساسات، اجازه می‌دهد تنش از دل موقعیت‌ها بجوشد.
بازتاب‌های منتقدان نسبت به سریال عمدتاً مثبت، هرچند نه یکدست، بوده است. بسیاری از رسانه‌های معتبر مانند گاردین و ورایتی، از بازی‌های اصلی، فضای روان‌شناختی و جاه‌طلبی مفهومی سریال تمجید کرده‌اند، در حالی که برخی دیگر به کندی روایت و ناهماهنگی در برخی خطوط داستانی فرعی اشاره کرده‌اند. در وب‌سایت‌هایی مانند راتن تومیتوز، امتیاز کلی سریال نشان ‌دهنده استقبال مناسب منتقدان است و در میان مخاطبان نیز واکنش‌ها حاکی از نوعی دوگانگی است: گروهی آن را اثری عمیق و درگیرکننده می‌دانند و گروهی دیگر معتقدند که سریال می‌توانست با فشردگی بیشتر، تأثیرگذاری قوی‌تری داشته باشد. با این حال، حتی منتقدان سخت‌گیر نیز عموما بر این نکته اتفاق نظر دارند که «هیولای درون من»، اثری متفاوت در میان تولیدات انبوه تریلرهای تلویزیونی است؛ و آنچه در نهایت سریال را متمایز می‌کند، تمرکز آن بر روابط قدرت و اخلاق است. سریال به‌ طور ضمنی به این مسأله می‌پردازد که چگونه جایگاه اجتماعی، ثروت و روایت‌های رسمی می‌توانند حقیقت را پنهان یا دستکاری کنند. همچنین نشان می‌دهد که کنجکاوی و میل به کشف حقیقت، اگر با زخم‌های حل‌ نشده همراه شود، ممکن است خود به شکلی از خشونت بدل گردد. در این مسیر، سریال مخاطب را وادار می‌کند که نه‌ تنها درباره شخصیت‌ها، بلکه درباره واکنش‌های خودش نیز تأمل کند.
در جمع‌بندی می‌توان گفت «هیولای درون من»، سریالی است که بیش از آنکه بخواهد همه را راضی کند، مخاطب خاص خود را هدف گرفته است. این اثر برای کسانی که به تریلرهای روان‌شناختی آرام، شخصیت‌محور و تأملی علاقه دارند، تجربه‌ای ارزشمند و درگیرکننده خواهد بود. بازی‌های قدرتمند، فضای سنگین و پرداخت جدی به مفاهیم اخلاقی و روانی، از آن اثری ساخته که تماشایش صرفاً دنبال‌کردن یک داستان نیست، بلکه ورود به جهانی است که در آن مرز میان قربانی و هیولا همواره در حال جابه‌جایی است. به عبارتی دیگر، «هیولای درون من»، شاید سریالی نباشد که با پیچش‌های پرزرق‌وبرق شگفت‌زده‌تان کند، اما بی‌تردید اثری است که پس از پایان، در ذهن باقی می‌ماند و مخاطب را به فکر وامی‌دارد؛ و همین، بزرگ‌ترین دلیل برای ترغیب به تماشای آن است.
منابع در روزنامه موجود است.

صفحات
آرشیو تاریخی
شماره هشت هزار و نهصد و سی و یک
 - شماره هشت هزار و نهصد و سی و یک - ۱۸ دی ۱۴۰۴