تحلیلی بر فیلم «نورنبرگ» ۲۰۲۵ از منظر چهارچوب سیستمی عصبی-شناختی
کالبدشکافی «هک معکوس» در معماری ذهن
جعفر انصاریفر
تحلیلگر سیاست و نورومدیا
«این تحلیل بر مبنای «چهارچوب تحلیلی سیستمی عصبی-شناختی» که بر پایه یافتهها و متون معتبر بینالمللی در حوزه علم اعصاب شناختی توسط نگارنده توسعه داده شده، صورت گرفته است.»
در پارادایم نبردهای نوین، سینما از یک ابزار بیانی صرف به مثابه یک «فایل اجرایی» (Executable File) بر سختافزار مغز مخاطب عمل میکند. سینماگران امروز، در جایگاه «معماران ذهن» یا «هکرهای شناختی» قرار دارند که با کدهای صوتی و تصویری، پروتکلهای امنیتی ذهن را هدف قرار میدهند. فیلم «نورنبرگ» (۲۰۲۵) با بازی درخشان راسل کرو، نمونهای استثنایی از یک شکستِ سیستمی در این فرآیند است؛ پروژهای که در آن سرمایهگذاران و مهمتر از همه جیمز وندربیلت، نویسنده و کارگردان فیلم، احتمالاً قصد داشتند نازیسم را به عنوان «شر مطلق» معرفی و آن را در پیشگاه وجدان بشری محاکمه کنند؛ اما این فرآیند به دلیل عدم آگاهی یا آگاهی ناقص از سازوکارهای عصبی- شناختی انسانها به عنوان مخاطبان کنشگر، در لایههای زیرین ادراک، به بازتولیدِ «اقتدارِ مطرود» انجامید.
اگر بخواهیم به جای قضاوت درمورد فیلم، مکانیزم اثرگذاری آن روی مدارهای مغزی را با استفاده از مدل فوقالذکر، کالبدشکافی کنیم، بزرگترین عامل وارونه شدن هک یا معماری ذهنی فیلمساز را میتوان در سپردن نقش «هرمن گورینگ» به راسل کرو دانست. فیلمساز با این کار، کدهای کهنالگویی را که در قامت نقش گلادیاتور توسط راسل کرو برای سالیان متمادی به عنوان اسطوره مثبت برای بسیاری از مخاطبان تبدیل کرده بود با یک الگوی منفی درهم آمیخت و با این کار یک خطای فاحش در محاسبات «بارگذاری معنایی» مرتکب شد. واقعیت این است که راسل کرو در حافظه بیولوژیک و سینمایی مخاطب جهانی، فقط یک بازیگر نیست؛ او پس از ایفای نقش «ماکسیموس» در شاهکار سینمایی «گلادیاتور» به حامل کد او نیز تبدیل شده بود. ماکسیموس در ضمیر ناخودآگاه جمعی، نمادِ «وفاداری تا پای جان»، «صلابت در مظلومیت» و «ایستادگی در برابر امپراطور فاسد» شناخته میشود و وقتی این کدِ عاطفی قدرتمند در کالبد شخصیت گورینگ قرار میگیرد، مغز مخاطب دچار یک ناهماهنگی شناختی (Cognitive Dissonance) میشود. همین امر باعث میشود تا معماری و یا هک شناختی مخاطب فیلم با شکست مواجه شود. هدف فیلمساز، ارسال پیامهای ضدِ نازیسم به ذهن تماشاگران از طریق دیالوگهای منطقی روانپزشک و دادستان است که قرار است لایه منطقی مغز یا PFC قشر پیشپیشانی را تحت تأثیر قرار دهد؛ اما در لایه بیولوژیک و غریزی (سیستم لیمبیک)، کاریزمای راسل کرو، پیامهای متضادی را ارسال میکند که ذهن مخاطب برای پذیرش آن در ناخودآگاه خود آمادگی بیشتری دارد. در سکانس کلیدی پایانی فیلم، زمانی که گورینگ بر وفاداریاش به پیشوا تأکید میکند، مغز مخاطب به دلیل «پرایم» شدن با خاطره گلادیاتور، این وفاداری را نه به عنوان یک دگماتیسم منفی و جنایتکارانه، بلکه به عنوان همان «فضیلتِ سربازی و شرافتِ وفاداری به امپراطور بر حق» پردازش میکند. اینجاست که میتوان ادعا کرد: فیلمساز با فراخوانی یک قهرمان اسطورهای برای بازی در نقشی که قصد داشته آن را در قامت یک شرور تاریخی نمایش دهد، عملاً پروتکلِ انزجار را هک و آن را به پروتکلِ همدلی تبدیل کرده است.
در چهارچوب تحلیلی سیستمی عصبی-شناختی، «تصویر» همیشه کدی با اولویت بالاتر (High Priority) نسبت به «کلمه» در سلسلهاعصاب مرکزی دارد. فیلم نورنبرگ تلاش میکند با استفاده از گزارههای تحقیرآمیز کلامی از زبان روانپزشک و دادستان، گورینگ را تحقیر کند. دیالوگ روانپزشک که گورینگ را یک مرد چاق در سلول انفرادی خطاب میکند، اوج تلاش کارگردان برای تحقیر گورینگ به استناد به بدریختی و نامتناسب بودن بدن است که این سلسله واژگان در مقابل نگاه نافذ و صدای مقتدر و بم گورینگ را که با زاویه مناسب دوربین، قدرتمندتر بازنمایی شده بود، با شکست مواجه کرد.
در متون شناختی گفته میشود، شکاف عمیق میان «آنچه شنیده میشود» و «آنچه دیده میشود»، به پدیدهای به نام «اثر بازگشت معکوس
(Backfire Effect) میانجامد. در این اثر، وقتی مخاطب متوجه میشود که فیلمساز سعی دارد با استفاده از قدرت واژگان، واقعیتی متفاوت از قدرتِ تصویری بازیگر را به او تحمیل کند، وارد حالت دفاعی میشود. در این حالت، منبعِ پیام (فیلمساز و سیستم قضایی دادگاه) در ذهن مخاطب به عنوان یک «واحدِ فریبکار» شناسایی و بلاک میشود. در واقع، فیلمساز به جای هک مغز تماشاگر، خودش قربانی الگوریتم اشتباهی شده است که در آن، کدِ «کاریزمای بصری» بر کدِ «اخلاقِ کلامی» غلبه داده است.
بجز این موارد که به ساختار درونی فیلم بازمیگردد، موضوع زیستبوم نورومدیا و ویروسی شدنِ «نویز» نیز در تأثیرگذاری و موفقیت یا شکست پیامهای فیلم مؤثر است. در حال حاضر، فیلم دیگر یک کلِ یکپارچه که در سالن تاریک سینما یا نمایشگرهای دیجیتال تمام شود، به شمار نمیآید. امروزه، فضای مجازی به عنوان یک «محیطِ واسط» تبدیل شده که توانایی مهندسی معکوس پیامها و کدهای پنهان فیلمهای سینمایی و به طور کلی هر تصویر متحرکی را دارد. در مورد فیلم نورنبرگ، قطعات کوتاهی از تقابلهای کلامی گورینگ و روانپزشک آمریکایی که در آنها او استانداردهای دوگانه فاتحان جنگ (مانند بمباران اتمی ژاپن توسط آمریکا یا شکنجه و کشتار اسرای آلمانی توسط روسها) را به چالش میکشد، بشدت در فضای مجازی «ویروسی» شدهاند.
این قطعاتِ وایرال شده، به عنوان «پیشپردازشگر» عمل کرده و ذهن مخاطب را پیش از مواجهه با نسخه کامل فیلم، تنظیم (Pre-set) میکنند. مخاطب مدرن که خود نسبت به ساختارهای قدرت جهانی منتقد است، از طریق این نویزهای مقتدر، گورینگ را نه به عنوان یک جنایتکار، بلکه به عنوان یک «منتقدِ باصلابتِ نظمِ نوین جهانی» شناسایی میکند. گورینگ در این سکانس، بهطور ناخودآگاه از یکی از کلاسیکترین تکنیکهای خنثیسازی اتهام در جنگ شناختی استفاده میکند؛ تکنیکی که در ادبیات تحلیل رسانه با عنوان Whataboutism شناخته میشود. در این الگو، بهجای پاسخ مستقیم به اتهام، تمرکز ذهن مخاطب به رفتار مشابه طرف مقابل منتقل میشود.
دیالوگ ویروسی شده مذکور، که در کنار دیالوگ مشهور و ویروسی راسل کرو در سکانس پایانی فیلم «گلادیاتور»، به نوعی همگامسازی عصبی دست میزنند، ناخواسته به یک درِ پشتی شناختی (Backdoor) در ذهن مخاطب تبدیل میشوند. شنیدن این استدلال، در کنار تصویر مقتدرانه و کاریزماتیک گورینگ که با خاطره نقش گلادیاتور در ذهن مخاطب پرایم شده است، او را دچار ناهماهنگی شناختی میکند. مخاطب از خود میپرسد: اگر هر دو طرف مرتکب جنایت شدهاند، پس چرا تنها یک طرف محاکمه میشود؟ این پرسش، تمام معماری ذهنی فیلم برای محکومسازی اخلاقی نازیسم را در سطح ناخودآگاه فرو میریزد و پیام نهایی فیلم را به ضد پیام تبدیل میکند. اینجاست که میگوییم فیلمساز جامهای دوخته که تنها برازنده دشمنش است؛ او ابزاری برای نقد خود به دست سوژه میدهد که در نهایت، موجب میشود خود در همان دامی گرفتار شود که آن را برای ذهن مخاطبانش تدارک دیده بود.
برش
ضرورت نقد تازه
آنچه در این تحلیل بیان شد ضرورت گذار به مهندسی پدافندی ادراک را در تولید هرگونه اثر هنری راهبردی به تمامی کنشگران عرصه رسانه و قدرت نرم گوشزد میکند. باگ موجود در طراحی و اجرای پروژه انتقال پیام اخلاقی فیلم «نورنبرگ» اثبات میکند که «نیتِ خوب» برای ساخت یک اثر استراتژیک کافی نیست. اگر معمار رسانه، آناتومی نفوذ و تاریخچه عاطفی کدها (مانند سابقه نقشهای یک بازیگر) را نداند، پیامی که برای نجات یا تخریب میفرستد، میتواند در خروجی ذهن مخاطب به یک ضد پیام تبدیل شود.ما نیازمند عبور از نقدهای سنتی و ذوقی سینمایی و رسیدن به «تحلیلهای سیستمی عصبی-شناختی» هستیم. در نبرد شناختی امروز، پیروزی از آن کسی نیست که بلندتر فریاد میزند، بلکه از آن کسی است که بداند چگونه کدهای تصویری و کهنالگویی را بدون ایجاد تعارض در لایههای مغز، به زیرساختهای باور مخاطب تزریق کند. فیلمساز نورنبرگ، هکری بود که توسط سوژه خودش هک شد، چراکه فراموش کرده بود در دنیای نورومدیا، تماشاگر یک سوژه منفعل نیست، بلکه یک سیستم پردازشگر هوشمند است که هرگونه ناهماهنگی میان فرم و محتوا را به نفع «قدرت برتر» (حتی اگر شرور باشد) تفسیر میکند.

