پتروشیمی زیر پوست زندگی

معمولاً وقتی صحبت از پتروشیمی می‌شود، یا زمانی است که بحث آلودگی و محیط‌زیست داغ می‌شود، یا وقتی از سود، ارزآوری و صنعت حرف می‌زنیم. کمتر پرسیده می‌شود که این مواد دقیقاً کجا و چگونه وارد زندگی روزمره شده‌اند، چه مسأله‌ای را حل کرده‌اند و نبودشان چه پیامدی دارد. نتیجه این است که قضاوت‌ها اغلب سریع‌اند، اما تصویر کامل نیست. در هر حالت، یک چیز مشترک است: پتروشیمی همیشه بیرون از زندگی ما ایستاده؛ یا به‌عنوان متهم، یا به‌عنوان قهرمان اقتصادی. اما یک زاویه دید دیگر هم وجود دارد، زاویه‌ای که انگیزه نوشتن این گزارش را ایجاد کرد. پرونده پیش‌رو از یک پرسش بنیادین شروع می‌شود: زندگی مدرن، با تمام انتظاراتی که از آن داریم—امنیت، سلامت، دسترسی، تحرک و اتصال—بر چه زیرساخت‌هایی بنا شده است؟ پاسخ به این پرسش، لزوماً فنی یا صنعتی نیست. اتفاقاً بخش مهمی از آن در چیزهایی نهفته است که عادی فرض می‌کنیم: خانه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم، غذایی که می‌خوریم، لباسی که می‌پوشیم، شهری که در آن حرکت می‌کنیم، سیستمی که وقتی بیمار می‌شویم به آن تکیه می‌کنیم و فناوری‌ای که هر روز از آن استفاده می‌کنیم. اینها انتخاب‌های لوکس نیستند؛ حداقل‌های زندگی امروزند. هدف این گزارش دفاع یا محکوم‌کردن پتروشیمی نیست. مسأله، نادیده‌گرفتن هزینه‌ها یا چشم‌پوشی از پیامدهای زیست‌محیطی هم نیست. هدف، دقیق‌تر دیدن است: دیدن پیوند بین مواد، رفاه، بهره‌وری و پایداری؛ و فهم اینکه حذف یک عنصر از این زنجیره، الزاماً به نتیجه‌ مطلوب منجر نمی‌شود. در جهانی که با محدودیت منابع، فشارهای زیست‌محیطی و انتظارات بالای رفاهی همزمان روبه‌روست، تصمیم‌گیری بدون شناخت زنجیره‌ها خطرناک است. ساده‌سازی بیش از حد—چه در قالب توجیه، چه در قالب نفی—اغلب هزینه‌های پنهان تولید می‌کند. این پرونده تلاش می‌کند تصویری کاربردی‌تر ارائه دهد: نه از زاویه صنعت، بلکه از زاویه زندگی. از اینکه چگونه مواد پتروشیمی در عمل، بخشی از زیرساخت خانه، بدن، شهر و اقتصاد شده‌اند و چرا مواجهه با آنها نیازمند سیاستگذاری دقیق‌تر و نگاه بالغ‌تری است. پرسش اصلی ساده است، اما پاسخ آن پیچیدگی‌های زیادی دارد: وقتی از تغییر، حذف یا جایگزینی صحبت می‌کنیم، دقیقاً می‌دانیم کدام بخش زندگی را داریم تغییر می‌دهیم؟

پرده آخر

داستان زندگی

در تمام این مسیر، از صبحی ساده شروع کردیم. از بیدار شدن، لباس پوشیدن، غذا خوردن، حرکت کردن، کار کردن، بیمار شدن، درمان شدن و در نهایت وصل ماندن به دنیایی که هر روز دیجیتال‌تر می‌شود. هیچ‌کدام از اینها، به‌ خودی‌ خود عجیب نبودند. اتفاقاً نقطه مشترک‌شان همین بود: عادی بودن.
ما درباره چیزهای خارق‌العاده حرف نزدیم. نه از موشک، نه از فناوری‌های آینده، نه از آزمایشگاه‌های دور از دسترس. از چیزهایی گفتیم که هر روز لمس می‌کنیم و دیگر به چشممان نمی‌آیند و دقیقاً همین‌جا بود که مسأله خودش را نشان داد.
زندگی مدرن، آنقدر به زیرساخت‌هایش عادت کرده که دیگر آنها را نمی‌بیند. خانه‌ای که گرم است، غذایی که سالم می‌ماند، لباسی که بدن را اذیت نمی‌کند، شهری که حرکت می‌کند، بیمارستانی که جان را نگه می‌دارد و اقتصادی که ظاهراً «بی‌وزن» شده؛ همه روی لایه‌هایی ایستاده‌اند که دیده نمی‌شوند.
در این روایت، پتروشیمی نه قهرمان بوده، نه ضدقهرمان، بلکه بستر روایت بوده است. مثل زیرساختی که همه چیز در آن معنا پیدا می‌کند، بدون اینکه در چشم باشد. پتروشیمی، زیرساخت است و زیرساخت‌ها همیشه همین‌طورند: وقتی کار می‌کنند، نامرئی‌اند؛ وقتی نباشند، همه ‌چیز فرو می‌ریزد.
اگر لوله‌ها نباشند، خانه دیگر «خانه» نیست. اگر بسته‌بندی نباشد، غذا قبل از رسیدن به بشقاب، می‌میرد. اگر مواد پزشکی نباشند، درمان به قمار تبدیل می‌شود. اگر سبک‌سازی نباشد، شهر زیر وزن خودش از حرکت می‌ایستد و اگر ماده نباشد، اقتصاد دیجیتال فقط یک روایت تبلیغاتی است.
اما نقطه حساس دقیقاً اینجاست: دیدن این وابستگی، به معنای نادیده گرفتن مسأله‌ محیط‌زیست نیست. برعکس، به معنای جدی گرفتن آن است و این یک خطای شناختی است که همه چیز را به یک دوگانه مرگ و زندگی تقلیل داده است؛ یا از مواد شیمیایی مصرف کن یا با سیاره زمین خداحافظی کن.
اما واقعیت، مثل همیشه، پیچیده‌تر است. پلاستیک بد نیست؛ پلاستیک بد، بد است. مصرف مسأله نیست؛ مصرفِ کور مسأله است.
وقتی بسته‌بندی عمر غذا را افزایش می‌دهد و ضایعات را کم می‌کند، حذف آن الزاماً «سبزتر» نیست. وقتی مواد سبک‌تر مصرف سوخت را پایین می‌آورند، حذف آنها به معنای آلودگی کمتر نیست. وقتی تجهیزات پزشکی جان انسان را نجات می‌دهند، جایگزین ساده و بی‌هزینه ندارند.
سؤال درست، این نیست که چه چیزی باشد و چه چیزی نباشد؛ سؤال درست می‌تواند این باشد که مصرف چگونه باشد؟ چقدر باشد؟ کجا باشد؟ و با چه چرخه‌ای برگردد؟
اگر سؤالات، درست مطرح شوند، بحث از اخلاق فردی عبور می‌کند و به سیاست‌گذاری، طراحی صنعتی و اقتصاد می‌رسد.
در حقیقت با پرسشگری درست است که مدیریت مواد، دیگر یک انتخاب شخصی نیست؛ یک تصمیم جمعی است.
واقعیت این است که جهان مدرن، بدون پتروشیمی، به عقب برنمی‌گردد، فرو می‌پاشد. اما جهان مدرن، با پتروشیمی بی‌قیدوبند هم به بن‌بست می‌رسد. این تناقض ظاهری، در واقع یک دعوت است: دعوت به بلوغ. بلوغ یعنی قبول کنیم که مسأله، حذف نیست؛ کنترل، بهینه‌سازی و مسئولیت‌پذیری است. یعنی به‌ جای شعار، عدد ببینیم. به‌ جای نفی، طراحی کنیم و به‌ جای انکار وابستگی، آن را هوشمندانه مدیریت کنیم.
شاید مهم‌ترین دستاورد این مسیر، همین تغییر زاویه باشد. اینکه بفهمیم رفاه، از دل ماده بیرون آمده، نه در تضاد با آن.
اینکه بفهمیم امنیت غذایی، سلامت عمومی، حرکت شهری و حتی اقتصاد دیجیتال، بدون مواد مهندسی‌ شده، فقط وعده‌اند.
و حالا در پایان این گزارش، همان سؤال ساده دوباره برمی‌گردد؛ نه برای اینکه جواب قطعی بدهیم، بلکه برای اینکه طور دیگری به آن فکر کنیم: اگر پتروشیمی نباشد، کدام بخش زندگی‌ات اول از همه فرو می‌ریزد؟
خانه؟ غذا؟ بدن؟ درمان؟ شهر؟ یا همان دنیای دیجیتالی که فکر می‌کردی نامرئی است؟ احتمالاً هر فردی پاسخ متفاوتی داشته باشد، اما یک چیز مشترک است: فرو ریختن، ناگهانی نیست. آرام است، زنجیره‌ای است و از جایی شروع می‌شود که فکرش را نمی‌کردیم.
پتروشیمی، داستان پلاستیک نیست. داستان چگونگی ادامه‌ دادن زندگی مدرن است و این داستان، نه با حذف، بلکه با فهمیدن، طراحی بهتر و تصمیم‌های سخت‌تر، ادامه پیدا می‌کند. 