ایران صدای رسای همه مردم
محدثه جعفری
روزنامهنگار
سال ۹۲ که از پلههای ورودی مؤسسه مطبوعاتی «ایران» بالا آمدم فکرش را هم نمیکردم ۱۱ سال آینده را هر روز در این مجموعه بگذارنم. از ابتدای حضورم در این مؤسسه برای خاصترین فرزند روزنامه که حتی برای ایران و جهان هم بیهمتا بود قلم زدم، منی که تا ۲۳ سالگیام حتی یک فرد نابینا را از نزدیک ندیده بودم، آن روز با چند نفرشان همکار شدم و تازه دریافتم در اطرافمان کسانی زندگی میکنند که شاید از لحاظ ظاهر فرق داشته باشند اما توانمندیشان حتی بیشتراز ماست که اگر دیده و به کار گرفته شوند، شهروندان مؤثری برای جامعه هستند. سالها در روزنامه «ایران سپید» به عنوان خبرنگار هر روز با چالشهای افراد دارای معلولیت بویژه نابینایان روبهرو شدم و برای برطرف کردنشان روزها و هفتهها تلاش کردم تا در حد توان سنگی را از پیش رویشان بردارم. کارم در ایران سپید فقط تهیه خبر و گزارش نبود، ما ایران سپیدیها تبدیل شده بودیم به مددکاران اجتماعی که ساعتها به مشکلات توانیابان گوش میدادیم و برای برطرف کردن آن مشکلات به سراغ مسئولان میرفتیم. الحق و الانصاف هروقت میخواستیم گرهای از مشکلات معلولان را باز کنیم، مسئولان همراهی پیش رویمان قرار میگرفتند و در این مسیر یاریمان میکردند. یکی از پر دردسرترین مطالبی که در این روزنامه مینوشتم، مربوط به ستون «پیگیری» بود. از اسمش میتوان دریافت که پشت هر مطلبی که در این ستون منتشر میشد، هفتهها تماس، گفتوگو، دیدار و جلسه بود تا زمانی که مشکل مرتفع شود بعد از آن نتیجه را به سمع و نظر مخاطبان نابینای روزنامه میرساندیم آن هم در ۳۰۰ کلمه چرا که حجم خط بریل زیاد است و برای اینکه مطلب طولانی و خستهکننده نباشد، باید تمام این تلاشها را در ۳۰۰ کلمه که میشود دو صفحه بریل خلاصه میکردیم و خوانندگان هم با لمس شش نقطههای شگفتانگیز از حل مشکلشان آگاه میشدند. ناگفته نماند گاهی هم حل برخی مشکلات دیگر از توان خبرنگار خارج بود و مجبور بودیم فقط به راههایی که رفتیم و نشد، اشاره کنیم. اما وقتی گرهای را باز میکردیم احساس رضایت از هر چیزی برای من خبرنگار با ارزش تربود. یادم هست افراد نابینا هنگامی که به بانکها مراجعه میکردند، برای افتتاح حساب و دریافت دسته چک دچار مشکل میشدند و حتماً باید فرد بینایی را همراه میبردند تا کارت بانکی را به او دهند نه خود نابینا. این موضوع به یکی از چالشهای نابینایان بدل شده بود. من که حوزه کاریام اقتصاد و بانک نبود باید با مدیران بانک مرکزی ارتباط میگرفتم که همین امر هفتهها زمان برد، اما بالاخره با پیگیری محقق شد و دوبار دیدار و جلسه حضوری با مدیران ارشد بانک مرکزی برای برطرف ساختن مشکلات بانکی نابینایان برگزار کردم، در نتیجه جلسات و گفتوگوها بخشنامهای برای بانکها صادر شد و آنها را مکلف کرد تا افتتاح حساب و دریافت دسته چک طبق قانون برای نابینایان هم صادر شود. بعد از آن، بخشنامههای دیگری هم از سازمانهای مختلف برای نابینایان دریافت کردیم تا سنگهای پیش رویشان برداشته شود و مسیر زندگی را راحتتر طی کنند، اما با نزدیک شدن به روزهای پایانی «ایرانسپید» هر کدام از اعضای تحریریه که طی سالها همچون خانواده کنار هم بودند به یکی از بخشهای مؤسسه منتقل شدند من هم به روزنامه مادر یعنی «ایران» پیوستم و کار را در گروه اجتماعی ادامه دادم. اکنون سه سال است که درکنار تحریریه بزرگ ایرانم و پیگیری مشکلات از فضای افراد دارای معلولیت به کل جامعه تغییر یافته و ابعاد مشکلات هم بزرگتر شده است. دیگر از کمبودها برای گروه خاص نمینویسم. این روزهایم با پیگیری مشکلات سلامت و بهداشت مردم میگذرد؛ از گران شدن قیمت دارو گرفته تا مهاجرت کادر درمان، پوشش بیمهای و... مشکلاتی که دیگر بینا و نابینا نمیشناسد و همه شهروندان با آن درگیرند. موجهای به یکباره بیماریهای واگیر و پیگیری برای واکسنهایی که میتواند سدی در برابر سرطانها باشد. این رسالت من به عنوان خبرنگار مجموعهای معتبر و شناخته شده است که ۳۰ سال پیش به میان مردم آمد تا ایرانی برای همه باشد و اکنون با کولهباری از تجربه از طوفانهای تغییرات گذر کرده و جوانی بالغ شده است و همچنان صدای رسای مردم است.