تاریخ شفاهی مستندسازی درباره شهدای فاطمیون از زبان یک کارگردان پرکار
من هم با شما میآیم سوریه!
مستندسازی یکی از ژانرهای پراستفاده و پرکاربرد برای روایتگری درباره سوژههای خاص و جذاب است. خیلی وقتها آثار مستند به علت کشش و جذابیت بازنمایی عینی واقعیت و دست نزدن به حقایق، از آثار داستانی و اقتباسی هم پیشی میگیرند. بهعلاوه مهمترین نکته در مستندسازی را باید سرعت عمل در بازنمایی سوژه و انعکاس روایتهایی دانست که هر لحظه ممکن است مدفون شوند و این یعنی مستندساز در حال تلاش برای عبور از یک بحران چندوجهی است. این توصیفها، گوشهای از تجربه چند سال کار رسانهای و البته مصاحبهای مفصل با یک چهره باسابقه و البته باانگیزه است که یک مستندساز تراز اول بهخصوص در موضوعات منطقهای و فراملی شناخته میشود. در این بخش از ویژهنامه شهدای سرافراز فاطمیون، گفتوگوی مفصلی که با محمدمهدی خالقی؛ مستندساز 46 ساله مشهدی داشتیم، از نظرتان میگذرد. آقای خالقی تجربه ساخت 10 اثر مستند و دو سریال داستانی برای شهدای فاطمیون را دارد که در کنار آن، هشت اثر دیگر هم برای رزمندگان مدافع حرم ایرانی ساخته و به همین خاطر، آموزههای خاصی را هم برای مخاطبان عمومی و هم برای مستندسازان و اهالی رسانه در این مصاحبه بیان کرده است.
کنکاش درباره سوژههای جذاب افغانستان برای شما از کجا شروع شد؟
با توجه به علاقههای فرهنگی که دارم، زمان زیادی را به زبان فارسی و به مجلات موضوعی مانند «سوره» اختصاص میدادم و با دغدغههای فرهنگی مأنوس بودم که به مرور علاقهمند شدم روی افغانستان هم به طور ویژه کار کنم. سال 2006 میلادی بود که با چند نفر از رفقا به افغانستان رفتیم. یک سفر خودجوش با هزینه شخصی که 18 – 17 روز طول کشید. آنجا با چهرههای فرهنگی ملاقات کردیم، از نقاط فرهنگی و تاریخی مختلف دیدن کردیم، به مؤسسات فرهنگی و رسانهها مانند رادیو و تلویزیون نیز رفتیم و بازدید داشتیم. آن زمان آمریکاییها تازه چهار سال بود این کشور را اشغال کرده بودند و هنوز شرایط دوره گذار بود؛ یعنی آمریکا هنوز 100درصد بر همه چیز مسلط نشده بود و طالبها هم وارد مرحله سنگین عملیاتی علیه اشغالگران نشده بودند. نتیجه این سفر به افغانستان در آن شرایط خاص، ایجاد علاقه و انگیزه در من برای ساخت مستند شد.
یعنی ساخت نخستین مستند را چه زمانی آغاز کردید؟
حدود چهار سال پس از آن سفر. پیگیریهای مختلفی داشتم که به نتیجه نمیرسید. تا اینکه رسیدیم به سال 1389 شمسی. آن روزها شبکه خبر میزبان یک تحلیلگر افغانستانی در یک گفتوگوی زنده بود که در آن برنامه نقدهایی را به جمهوری اسلامی وارد کرد. بر این اساس مدیران وقت شبکه تصمیم گرفتند کاری روی آنتن ببرند و نسبت به آن نقدها روشنگری کنند که متوجه شدند اصلاً چیزی تولید نشده است. اینجا بود که تصمیم گرفتند دنبال کسی بگردند که افغانستان رفته باشد و به شکل میدانی و عمیق آشنا باشد که به بنده برخوردند. از من طرح خواستند که مفصل نوشتم و تحویل دادم. بعد هم که خواستند تصویب کنند، برآورد قیمت آن را در حد ساخت مستندی در تهران تعیین کردند و اقتضائات سفر به یک کشور دیگر را در آن ندیدند. با این حال بنده از تهیهکننده خواستم کار را قبول کند و آن را ساختیم که اسم آن شد مستند «همزبانی و بیزبانی» که در 15 قسمت 20 دقیقهای منتشر شد. پس از آن بازخوردها طوری بود که متوجه شدیم میان مهاجران و خود افغانستانیها بیشتر از ایران دیده شده است.
این اثر چه نکته متمایزی داشت؟ بالاخره آنطور که گفتید برای نخستینبار بوده...
مستند خیلی آرتیستیک یا هنری نبود، یک مجموعه مستند کم هزینه و آبرومند بود در حد خودش که ما فقط و فقط توانستیم به لحاظ محتوا و روایت کار خیلی خوبی را برنامهریزی کنیم. به قول شما نکته متمایز آن حتی تا امروز این بوده که نخستین کار با نگاه ایجابی درباره افغانستان است. زاویه نگاه ما رفتن سراغ ظرفیتها و فرصتهای افغانستان به عنوان یک همسایه بود و موجب شد خود افغانستانیها و در وهله بعدی، مهاجرانی که شناخت کمتری از کشورشان داشتند، خیلی بیشتر با کار ارتباط بگیرند. در این اثر به جای انفجار و انتحار و کشتار، به سراغ چهرههای مثبت فرهنگی و اجتماعی افغانستان رفتیم. سعی کردیم به جای فقر و فلاکت، هنر و معماری و ارزشهایی که آن روز در افغانستان نمایندهای داشت را از زبان راوی اصلی آن به تصویر بکشیم. راوی ما یکی از دانشجویان مقطع دکترای زبان فارسی دانشگاه کابل بود که در نقاط مختلف افغانستان همراه یک تیم چهار نفره با او سفر کردیم و روایتهای متفاوت را ثبت و ضبط کردیم. ساخت این اثر با دو سفر چند هفتهای توانست کمک مهمی در شناخت شبکهای از مؤثران و همراهان افغانستانی برای بنده و همکارانم باشد و در مجموع ما هم در میان آنها شناخته شدیم. در مجموع تجربه بسیاری خوبی برای یک مستندساز بود و البته این درس را برای من و همکاران مستندسازم داشت که افغانستان مانند دیگر همسایگان در سبد توجه مدیران جایی ندارد و کارهایی از این دست، فصلی است و متأسفانه الان هم شرایط همینگونه است.
پس از آن، شرایط مستندسازی درباره تحولات منطقه چطور پیش رفت؟
پس از پایان پخش کار ما، حدود دو سال گذشت و ماجرای سوریه خیلی جدی شد. این سرآغاز تغییری در کار مستندسازی بنده بود. نخستین باری که خود من رفتم سوریه، راستش کلمه «فاطمیون» به گوشم نخورده بود. بعدتر که در سوریه بودم بچهها شنیدم حدود دو ماه از شکلگیری فاطمیون میگذشته و ما که در حال ساخت مستند بودیم، مثل خیلیها هنوز خبردار نشده بودیم. خروجی آن سفر مستند «نبرد با شیطان» بود که یک کار تحلیلی محسوب میشود. این اثر را هنوز هم اگر ببینید، بکر و جذاب است؛ نه به خاطر اینکه اثر ساخت خودم است، به خاطر اینکه خط سیر متفاوت و اختصاصی خودش را دارد. در این اثر ماجرای نبردهای تاریخی سوریه و اسرائیل در بازه 40 ساله پیش از آغاز جنگ داخلی 2011 و شعله کشیدن آتش اشغال این کشور به دست داعش گفته شده و نتیجهگیری این بود که مقاومت سوریه برابر رژیم صهیونیستی با همه شرایطی که حکومت این کشور در آن بازه داشته، برای صهیونیستها سنگین بوده که بسیار زیاد از این وقایع استقبال کردند و به دنبال تضعیف و نابودی این نقطه از منطقه غرب آسیا بودند.
با این حساب زمان آشنایی شما به عنوان یک مستندساز آشنا با افغانستان با «فاطمیون» چه زمانی بود؟
به طور کلی شرایط آن روزها و ماههای اول فاطمیون، چون تازه آمده بودند، طبیعی بود شرایطی مخفی و امنیتی باشد. بنده کار نبرد با شیطان را تمام کردم و به مشهد بازگشتم. همین صحبت سفر یک مستندساز به سوریه کاری کرد که کم کم به گوشم برسد گروهی از مهاجران افغانستانی در مشهد جمع شدند و به سوریه رفتند. مدتی گذشت و در فرهنگسرای انقلاب اسلامی منطقه پنجتن مشهد، یک نوبت اکران مستند را گرفتند و از بنده هم دعوت کردند. وقتی نمایش مستند تمام شد، دوستان درباره سوریه صحبت میکردند. مردم، از زن و مرد و پیر و جوان و اقشار مختلف به خصوص مهاجران افغانستانی درباره سوریه پرسشهایی داشتند.
مراسم تمام شد و پیش از اینکه خارج شویم، عزیزی آمد و به بنده گفت: «حاجی میخواد شما رو ببینه... گفتم حاجی کیه برادر؟» او نام خاصی را بر زبان آورد: «علیرضا توسلی». دو سه روزی گذشت و آن جوان تماس گرفت و آدرسی داد. خانه خود شهید توسلی آن زمان گلشهر بود؛ یک خانه دیوار سیمانی خیلی معمولی. آنجا برای نخستینبار او را دیدم. دقیق خاطرم هست تعدادی میهمان داشتند. بنده جلو در منتظر ماندم تا 20 دقیقه بعد که کارشان تمام شد و میهمانان که رفتند حاجی به داخل منزل دعوتم کرد. از مستند شروع کرد و گفت: «آن کاری که با آن جوان دانشجو درباره افغانستان ساختید را دیدم؛ هم بچهها خیلی خوششان آمده و هم باید خودم از شما تشکر کنم، کار خوبی است. حالا از شما درخواست دارم بیایی کاری بسازی درباره بچههای مظلوم ما در سوریه».
این مظلومیت که شهید ابوحامد فرمودند، درباره چه شرایطی بود؟
آن زمان هنوز تشییع جنازههایی که پیش میآمد، کاملاً مخفی بود. هنوز نامی از فاطمیون بر سر زبانها نبود و جای مشخصی برای قطعه شهدای سوریه که امروز به نام مدافعان حرم یا لشکر فاطمیون میشناسیم، در نظر نگرفته بودند. به طور کلی اصلاً خبری از حضور نیروهای مهاجر یا به تعبیر کلیتر خارجی در سوریه منتشر نمیشد. اگر درست خاطرم باشد، حتی هنوز «هادی باغبانی» به عنوان یک مستندساز رسمی و کارمند صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران در سوریه شهید نشده بود و به کل همه چیز پنهان بود. به شهید توسلی گفتم: «کور از خدا چی میخواد؟ دو چشم بینا! میخواستم برم سوریه کار بسازم، کی بهتر از شما حاجی! آمادهام برویم» و ایشان گفت با حاجی – منظور حاج قاسم بود – هماهنگ کنم، خبر میدهم.
در کل این جلسه 20 دقیقه بیشتر طول نکشید. چند وقتی گذشت و خبری نشد. به آن شمارهای که از رابط داشتم، تماس گرفتم و جویای نتیجه پیگیریهای ابوحامد شدم. او گفت حاجی هنوز خبری به من نداده است. بیشتر از دو ماه دیگر گذشت که با من تماس گرفت و گفت ابوحامد گفته حاجی موافقت نکردند و گفتند در این موضوع هر چه میخواهید از معاونت رسانه نیروی قدس پیگیری کنید. چند هفته دیگر گذشت که مطلع شدم علیرضا توسلی مجروح و جانباز شده که او را به مشهد بازگرداندند و البته ایشان هم کمی گذشت که باردیگر به منطقه رفت.
این طرف من بودم که حسابی هوایی شده بودم و به خود میپیچیدم چگونه میشود بروم سوریه و کاری بسازم. به هر کسی زنگ میزدم، با هر کسی اسم میدادند جلسه میگرفتم و خلاصه هر راهی فکر کنید رفتم و به جایی نرسیدم. گذشت تا اسفند 1393 که خبر شهادت ابوحامد و فاتح (علیرضا توسلی و رضا بخشی) آمد.
بالاخره گره از این شرایط باز شد یا ...
پس از شهادت این دو بزرگ فاطمیون، شرایط سختی بود. اوایل سال 1395 برای بنده که انگیزه کافی و دغدغه زیادی داشتم، خیلی دشوار بود که بیش از دو سال به هر دری زدم و نشد به سوریه بروم. نه از طریق فاطمیون راهی باز شد و نه از طریق نیروی قدس. یادم میآید بارها رفتم حرم و به امام هشتم (ع) متوسل شدم که آقاجان این کار را خودتان عنایت کنید.
اوایل زمستان 95 و نزدیک اولین سالگرد شهادت ابوحامد بود. آقاسلیم غفوری که تهیهکننده سیما و همان کار «همزبانی و بیزبانی» بود، زنگ زد. آن موقع مدیر گروه مستند شبکه افق بود و گفت بچههای فاطمیون طرح دادند برای فرماندهان شهیدشان مجموعه مستندی بسازند و ما هم تأییدش را گرفتیم، مشروط بر اینکه تهیهکننده کار را ما تعیین کنیم. من هم که انگار هدیهای از خدا گرفته باشم، گفتم بله، چرا نروم! هیچی هم از حساب و کتاب و قرارداد نپرسیدم و فقط اعلام آمادگی کردم.
آقای غفوری هم شرط متقابل آنها را گفت که خواستهاند هیچگونه فیلمی بیرون نرود و تدوینگر مستقر در منطقه و در واحد مختص خودشان باید خروجی کار را تحویل بدهد.
حدود دی 1395 بود که به گروه رسانه فاطمیون رفتم و شروع کردم به بازبینی آرشیوهایی که داشتند. آنجا کم کم متوجه شدم با چه شرایطی این تصاویر ضبط شده است. ظاهراً فاطمیون در برهه 5/2 ساله فعالیتشان ابتدا یک دوره دوربین ممنوع و گوشی ممنوع در سوریه داشتند و تنها کسی که آنجا توانسته بود یواشکی با مسئولیت خودش چیزی ثبت کند، خود ابوحامد بود. پس از مدتی باز فقط به فرماندهان اجازه استفاده از گوشی برای ثبت تصاویر داده بودند.
پــس از دو ســال، زمانــی کــه مــا رفتیــم، متوجــه شــدم چهــار مــاه اسـت گـروه رسـانه فاطمیـون را شـکل دادهانـد و 7 – 6 نفـر فیلمبـردار جـذب کـرده بودنـد کـه بـا تعـدادی دوربیـن خیلی معمولـی و شـاید غیرحرفـهای بـرای آن زمـان، قـرار بـود کار کننـد. ماموریت ضبط تاریخ شفاهی و تصاویــر حیــن عملیــاتها و یــا همراهــی فرماندهــان را داشتندو پــس از آرشــیو کــردن روی هاردهــا، به جهت بایگانی شدن به عقبه منتقل میشد. آنجــا پــس از چــکاپ حفاظتــی تصاویــر بــرای مــا قابــل اســتفاده میشــد.
درباره این تصاویر بیشتر توضیح میدهید.
از اوایل سال 1394 بچههای رسانهای فاطمیون سعی کرده بودند تصاویر شهدا را دستهبندی و به اصطلاح ما شات لیست کنند. جالب است بدانید گروهی از خانمهای افغانستانی آنجا مستقر بودند که کمک شایانی به واحد رسانه میکردند؛ هم بحث پیادهسازی و تایپ مصاحبهها را داشتند و هم بازبینی آرشیوها را برای دستهبندی برعهده داشتند که در آن چند ماه، شهدای فرمانده مانند شهید توسلی، شهید بخشی و شهید فدایی را کامل دستهبندی کرده بودند. همچنین نکته مهم دیگر این بود که پیش از رفتن ما و تأیید طرحی که به شبکه افق داده بودند، بچههای رسانه فاطمیون یکی دو مورد مستندسازی را تجربه کرده بودند. دو عزیز بزرگوار و مشهور مرتبط با فاطمیون که اتفاقاً مشهدی هم بودند، پیش از اینکه آرشیوها دستهبندی شود، شروع به بازبینی تصاویر کرده بودند و دو،سه کار هم خروجی گرفته بودند که همانجا بایگانی شده بود.
این قضیه سبب یک فشاری شد که حالا چون فلان افراد شاخص نتوانستند کار خوبی بسازند، این بزرگوار که خیلی شناخته شده نیست، قرار است مثلاً چه کاری بسازد! با این شرایط بود که بنده مستقر شدم. بدون هیچ ذهنیت قبلی فقط شروع کردم به بازبینی و حدود دو هفته در حال دیدن تصاویر ثبت شده بودم. آنجا دو،سه نکته به ذهنم آمد. اول اینکه چه کسی را به عنوان تدوینگر دعوت کنم بیاید اینجا مستقر شود و خروجی کار را بزند. آن زمان بهترین شخصی که از انگیزههایش برای ساخت کار درباره فاطمیون مطلع بودم و دوست داشتم قبول کند«محسن عقیلی» بود. او یک دفتر گرفته بود و نسبت به آن زمان سیستم تدوین بسیار خوبی هم تهیه کرده بود. از او خواستم حداقل 6 ماه بیاید اینجا در دفتر گروه رسانه فاطمیون مستقر شود. نکته مهم دیگر این بود که ما دستکم 6 – 5 اثر باید میساختیم و فرصت خیلی زیادی هم نداشتیم؛ بنابراین باید کار را گروهی پیش میبردیم. این شد که بهتر بود هر اثر را به یک کارگردان خوشفکر و جوان میسپردیم.
نکته دوم که خیلی خاطره شد؛ این بود که 20 روز مانده به سالگرد شهادت ابوحامد و فاتح، بچهها گفتند چه میکنید برادران؟! ما مستندها را میخواهیم! گفتم چطور در این زمان کم کار دو شهید را تحویل بدهیم؟! گفتند چون ما دیدیم زمان کم است، کار ابوحامد را دادیم کس دیگری بسازد، شما کار فاتح (شهید رضا بخشی) را انجام دهید و هر طور هست آن را جمع کنید.
این کار چطور پیش رفت آقای خالقی؟
ما خیلی سریع ورود کردیم و خب ظرفیت خوبی هم داشتیم. یکی از بچههای گروه رسانه فاطمیون؛ آقای نواب از دوستان دوره طلبگی شهید بخشی بود و شناخت خیلی خوبی از ایشان داشت. از او خواستیم اگر شرایطش را دارد، جلو دوربین بیاید و او نیز قبول کرد. با همت تدوینگر و اطلاعات نسبتاً خوب قبلی که همراه با مصاحبههای آقای نواب شد، توانستیم پنج روز مانده به سالگرد شهادت، خروجی کار را بگیریم و سه روز بعد هم تأیید نهایی را گرفتیم.
همزمان کار شهید توسلی را مستندساز دیگری ساخت و آن هم رسید و هر دو مورد از نظر کیفیت، تأیید شد. نکته مهم در تأیید مستند ابوحامد نسبت به دو،سه کار ناموفق قبلی، استفاده از تصاویر ثبت شده در «تل قرین» و آخرین لحظات علیرضا توسلی قبل از شهادت بود. این تصاویر از آن جهت مهم بود که هم بار احساسی و جذابیت خودش را داشت و هم اینکه دیگر شهدا مانند «حاج حسین بادپا» در آن بودند که در کارهای بعدی مثل مستند شهید «مهدی صابری» از آنها استفاده کردیم.
بعد هم شنیدیم جمعی از خانوادههای شهدا و رزمندگان لشکر فاطمیون در مشهد درست روز سالگرد شهادت ابوحامد و فاتح به تماشای این آثار نشستند. آن لحظات برای من خیلی عجیب بود، احساس میکردم مهاجران افغانستانی که پیش از شناخته شدن فاطمیون، اغلب یک جامعه زجرکشیده، رنجدیده و تحت فشار بودند و به این خاطر میهماننوازیها و اخوتهای مردمی کمتر به آنها مزه کرده بود، آن روز مستندی دیدند که فقط خودشان راوی آن بودند.
در این آثار، علاوه بر پدر و مادر و خانواده نزدیک شهید، اهل محله و دوستان نزدیک که همگی افغانستانی بودند، جلو دوربین ما بودند و این موجب خوشحالی و دلگرمی مردمی با این احوالات شد. آن روز خیلی از ما قدردانی کردند. تازه آنها در حالی در راه اسلام خون داده بودند که تصویری از فرزندشان منتشر نمیشد، در تحویل پیکر فرزندشان مشکل داشتند، در تشییع جنازه خیلی محدود شده بودند و خلاصه خیلی شرایط خاصی از سر گذرانده بودند و همه این سختیها، با تشکر گرم از ما به نوعی کمرنگ شده بود و ما هم حسابی روحیه و انگیزه گرفتیم.
به عنوان کسی که اثر مستند پرتره رضا بخشی را ساختید، چگونه میتوانید او را معرفی کنید؟
شخصیتی که من در پی شناخت او بودم و تلاش کردم درست بشناسم، درواقع یک شخصیت منحصربهفرد است. «رضا بخشی» یک نابغه تمام عیار و جوانی بینظیر است. به نظر من اگر این کاراکتر را در کشورهای استعمارگر داشتیم، برایش تا حالا چند فیلم سینمایی ساخته بودند و بهعنوان یک جوان پیشرو و اسطوره برای مردمشان مطرح میشد. متأسفانه ما از این عرضهها در رسانه نداریم! این شخصیت کسی است که وقتی به او نگاه کنید، هیچ نقطه ضعفی نمیبینید! او تیپ و قیافه خوبی داشت، دارای فیزیک مناسب و ورزشکار حرفهای بود، طلبه نخبه در حوزه و دانشجوی نخبه در دانشگاه شده بود! او به لحاظ اخلاق، بسیار مردمدار و صبور بود و در میدان رزم هم خیلی دستنیافتنی.
شهیدبخشی در طراحی عملیات، در فرماندهی و مدیریت، در رزم میدانی، در همه چیز بسیار مؤثر و کارآمد بود. او بسیار شبیه چیزی بود که درباره برخی فرماندهان دفاع مقدس شنیده بودیم و به نوعی رضا بخشی، بازنمایی از آنها بود. خاطراتی که درباره او میشنیدیم، یاد همت و باکری و زینالدین و امثال این نامهای نامی را برای ما تداعی میکرد. هر آنچه لازم بود یک فرمانده نظامی محبوب داشته باشد، او داشت. تک تک اعضای فاطمیون او را بسیار دوست دارند. بنده هم که مستند شهید دیالمه را ساختم و درباره دوران دفاع مقدس تحقیقات زیادی داشتم، کامل حس میکردم او چقدر شبیه اسطورههای جوان جبهه و جنگ ماست.
آثاری که درباره دیگر فرماندهان و شهدای فاطمیون ساخته شد را هم مرور بفرمایید.
مستند شهید فدایی را علیمحمد خانیکی و مجتبی احسانی ساختند که نام آن «چشم به راه» است و راوی آن همسر شهید است. مستند شهید سید علی حسینی عالمی با نام «پدر، عشق، پسر» را آقای علیرضا باغشنی ساخت که راوی آن سجاد؛ پسر شهید است. مستند شهید رضا اسماعیلی را هم آقای باغشنی ساخت که «ابو سه نقطه» نام دارد. به خاطر دارم رونمایی مستند در مسجد الزهرا خیابان احمدآباد مشهد بود. جمعیت زیادی آمده بودند که بیشتر خانمها بودند. کار که پخش شد، از قسمت خواهران سروصدایی بلند شد و متوجه شدیم سه چهار نفری از حال رفتند! ما دستمان باز بود که سکانس پایانی را خیلی اگزجرهتر هم در بیاوریم ولی سعی کردیم یکپارچگی کار حفظ شود و با این همه، چنین واکنشهای عجیبی گرفتیم.
البته طبیعی هم بود، قصه رضا اسماعیلی خیلی عجیب و غریب است. در یک کلام روضه امام حسین (ع) است و عین به عین طوری است که تداعی واقعه کربلاست، آن وقتی که میبینید یک جوان امروزی عادی که مثل همه عشق موتور و عشق بدنسازی و عشق تفریح با رفقاست و یکسره جلو آینه است! یک رفاقت با شخصیتی مثل ابوحامد او را قاطی داستان فاطمیون میکند و در خلال این رفاقت و آشنایی با فاطمیون با اصرار زیاد، ابوحامد را قانع میکند که همراه او به سوریه برود. پس از آن طولی نمیکشد که فرمانده میشود و تعدادی نیرو را هدایت میکند تا اینکه خیلی زود آن واقعه خاص برایش اتفاق میافتد و میشود «ذبیح فاطمیون» مانند آنچه بر محسن حججی گذشت.
بد نیست اشاره کنم حدود دو،سه سال پیش، یکی از دوستان، شهید رضا سنجرانی را در خواب میبیند. میگفت در خواب دیدم رضا مانند وقتی کنار ما بود، حسابی شوخ و شنگ و باصفا و حتی خیلی وقتها طناز بود. از او پرسیدم رضا چه میکنی؟ اوضاعت چطوره؟ چه کار میکنی؟ و شهید سنجرانی گفت: «خیلی خوبه حاجی! همه اینجا دور هم جمعیم! فرماندمون هم رضا اسماعیلیه».
برای دیگر شهدای فاطمیون هم کاری ساخته شد؟
حین انجام پروژههای مستند فاتح و ابوحامد، با سید محمدحسن حسینی معروف به «سیدحکیم» چندین بار صحبت کرده بودم. از او جویای آرشیوها و چیزهای مختلفی بودم که برای ساخت کار به آن نیاز داشتیم. پس از شهادتش، فیلمی از سیدحکیم به دست ما رسید که او داشت لحظات شهادت سید رضا اسماعیلی را با جزئیات تعریف میکرد. میتوانم بگویم یکی از حسرتهایم در ساخت مستند برای شهدای فاطمیون، مربوط به همین آرشیو است که البته ما این بریده فیلم را بعدتر در مستند «نه کوچک نه بزرگ» استفاده کردیم، ولی طبعاً حیف شد در جای خودش نبود و به مستند شهید اسماعیلی نرسید.
مهدی صابری هم که شهید شد، به سرعت اعلام شد کار مستند او را کلید بزنیم. شهید صابری از این جهت خیلی خاص است که مظلوم مانده و کم شناخته شده، با اینکه به اصطلاح خودمان خیلی نوربالا و معنوی و عارف بود. حتی میتوانم بگویم پدر و مادر متدین و بسیار انقلابی او خود سوژه یک مستند هستند و اینها بود که شهیدی مانند مهدی صابری را ساخت. او از قم اعزام شده بود و خیلی زود در میان رزمندگان لشکر فاطمیون محبوب شد. نقل است که حاج قاسم عزیز و شهید بادپا بسیار به او علاقه پیدا کردند. این کار را به عزیزی مستندساز در قم به نام آقای مهدی حجتپناه سپردیم که در 40 دقیقه خروجی آن کار با نام «بالای بالای ابرها» حاصل شد. ناگفته نماند ما دو شهید را هم داریم که امکان ساخت هیچ اثری برایشان نبود، از شهید حسینی و شهید کلانی سر جمع 5/1 دقیقه فیلم در منطقه موجود است! این بود که نمیشد دست روی ساخت مستند برایشان گذاشت.
اثر دیگری هم هست که به آن بخواهید اشاره کنید؟
مستند «پسرم» درباره شهید محمدرضا خاوری معروف به «حجت» است. ما که در گروه رسانه فاطمیون شروع به کار کردیم، او به اطلاعات عملیات منتقل شده بود و چندی بعد هم شهید شد. بنا شد کار درباره این شهید را خودم انجام دهم. تصمیم گرفتیم کار را با تجربهای که پیدا کرده بودیم، متفاوت و قویتر از قبل بسازیم. این شد که محمدصادق رمضانی پس از تحقیق و پژوهش، فیلمنامهای برایش نوشت و شروع به ضبطهای اولیه کردیم. وقتی تصویربرداریها تمام شد، کار را بردیم روی میز تدوین و خیلی سریع آن را جمع کردیم. باورتان نمیشود، البته برای ما هم عجیب بود که وقتی پخش کردیم بازخوردها بسیار مثبت بود. هر کسی کار را دید، گفت میدانید چقدر خوب شده؟! این شد که وسوسه شدیم کار را پیش از اکران به جشنواره حقیقت بفرستیم و نتیجه آن دستیابی به جایزه شهید آوینی در دهمین دوره جشنواره سینماحقیقت بود. تا جایی که خاطرم هست «پسرم» در بیش از 15 جشنواره جایزه گرفت که تندیس همه آنها را هنوز پس هفت،هشت سال داریم.
در مجموع چند پروژه مستندسازی برای فرماندهان فاطمیون به سرانجام رسید؟
ما برای هشت شهید که از پایهگذاران و فرماندهان فاطمیون بودند، کار ساختیم. آخرین قسمت برای سیدحکیم بود که «نه کوچک نه بزرگ» نام داشت و حدود دو سال پس آغاز کار در دی 1394 بود. کارگردانی این کار را به محمدصادق رمضانی سپردم و او حدود سه ماه زمان گذاشت تا آرشیوها را بازبینی کند و به فیلمنامه برسد.
اگر بخواهم این اثر را معرفی کنم، آن را از همه آثار این ژانر و این موضوع متمایز میبینم. این مستند با اینکه بیش از 80 دقیقه است، هیچگونه مصاحبه ضبطی ندارد و فریم به فریم آن از آرشیو است. این مستند با همراهی چند صدای راوی، فیلمهای مختلفی که کارگردان انتخاب کرده و قصهاش را شکل داده، ساخته شد و باور بنده درام قوی کار، آن را تبدیل به شناسنامه تصویری لشکر فاطمیون کرده است. اگر بخواهیم در هر زمان از تاریخ به پرسشگران و پژوهشگران بگوییم داستان فاطمیون و ماجرای شخصیتهای آن چیست، کافی است همین کار را نشان بدهیم.
چرا «نه کوچک نه بزرگ» این خاصیت را پیدا کرد؟
در این کار سیدحکیم که سوژه ماست، بهانهای شده تا فاطمیون و همه کاراکترهایش دیده شوند. او از همه دیرتر شهید شد و در بسیاری از عملیاتها حتی پس از تدمر بود، بخش بزرگ عملیاتهای موفق فاطمیون را با او نشان دادیم و برای مخاطب بسیاری وقایع، افراد و شرایط، با تکیه بر تصاویر ضبط شده میدانی مرور میشود. این بار هم لطف خدا بود که کار به جشنواره مقاومت رفت و به عنوان بهترین مستند بلند شناخته شد. بگذارید اینجا خیلی شفاف اشاره کنم؛ بودجه هر قسمت از مستندها در بازه سال 1394 تا 1396 فقط 8 میلیون تومان بود که آن را هم بنده شهادت میدهم هر چهار،پنج ماه قسطهای یک میلیون تومانی پرداخت میکردند تا با بچهها تسویه کنیم. شاید بخشی از نتیجه کار ما این است که همه انگیزههای الهی و دلی بود و تک تک بچهها خود را مانند یک رزمنده در میدان، سرباز حضرت زینب (س) میدانستند که به شکلی دیگر انجام وظیفه میکند.
شرایط مستندسازان از همان زمان تا حالا همین بوده که با سختی بسازند و حمایتی هم نشوند. از جایی به بعد هم شنیدیم بهکلی سیاست این شده که کرکره را پایین بکشید؛ چون مردم دیگر خسته شدند و خیلی این قضیه سوریه را شنیدند! با این همه وقتی سال 1401 سریال «بچه زرنگ» به عنوان پروژهای کمبودجه و با فقیرانهترین شکل ممکن ساخته شد تا در شبکه 2 سیما پخش شود، فهمیدیم چقدر مردم تشنه شنیدن درباره مدافعان حرم هستند. با اینکه کار در شبکه 2 پخش شد و به نسبت کار اخیر همان کارگردان (آقای حاجتمند) که در شبکه 3 پخش میشود و ژانرش هم طنز است، خیلی بیشتر دیده شد و بازخوردهای مردمی زیادی داشت.
به عنوان جمعبندی، بفرمایید ارزیابی شما از این راه طولانی در بازنمایی فاطمیون چیست؟
شاید بهترین نکته، توجه به زاویه تحلیل ما باشد. در سوریه که فقط افغانستانیها نیستند، دستکم 6 کشور دیگر هم آنجا ذیل جبهه مقاومت نیرو داشتند. همه این ظرفیتهای قدرت سخت و نظامی در سوریه، دستاوردی برآمده از قدرت نرم انقلاب اسلامی است. اگر دقیق باشیم، مبانی ایدئولوژیک این بچهها را سرخط کرده که بروند سوریه، نه اینکه سرباز باشند و شغلشان باشد یا اینکه برایش دستمزدی بگیرند. شاید یک مقرری داشتند که برسد دست زن و بچهشان که گرسنه نمانند! اینجا که هیچ امکانات آنچنانی و حقوق و مزایای عجیبی در کار نبوده است. همین ابوحامد، وقتی گچکار بود حقوق بیشتری داشت تا وقتی که مقرری میگرفت که زن و بچهاش بیروزی نمانند، به همین سادگی! رضا اسماعیلی در مشهد سه برابر مقرریاش درآمد داشت. برادر شهید حجت الان یکی از سنگکارهای بنام و بزرگ مشهد است. ما که میدانیم اینها هیچکدام برای پول و حتی شهرت به سوریه نرفتند. اینها برای انقلاب اسلامی و قدرت نرم ما یک گنج بیمانند است. حال اگر قبول داریم رسانه تأثیر دارد و پیشانی پیشرفت کشور است، چرا این گنج مدفون مانده است؟
اگر تجربه بنده را بخواهید، شاید دلیلش این است که هنوز فاصله زیادی نگرفتیم. از زمان دفاع مقدس که چند دهه میگذرد، مدیرانی هستند که روی خوش نشان میدهند که برای یک گوشه کوچک و یک اتفاق محدود آن زمان هم الان کار بسازیم و حمایت حداقلی میکنند. یادم هست سال 1396 سفری به سوریه داشتم. یک ماه پیش از سفر وقتم را خالی و با بچههای جشنواره عمار صحبت کردم هر چه اثر درباره مدافعان حرم و سوریه دارند، برایم بفرستند. یک هارد فرستادند با حدود 300 مستند و چند نماهنگ. حدود 40درصد این آثار را از قبل دیده بودم و با این حال دوباره همه را دیدم و با جدولی تحلیلی نمایه کردم. باورتان میشود به این نتیجه رسیدم کارهای درجه یک و با قابلیت عرضه بینالمللی، کمتر از 10 مورد است؟ از آن زمان تا حالا هم اتفاق آنچنانی برای این حوزه نیفتاد.
اکنون که اینجا هستیم، میتوان کاری کرد؟
ما اکنون یک بانک سوژه داریم که باید آن را بپذیریم و سعی کنیم دریابیم چه گنجی در اختیار داریم. سپس برای ساخت کارهای فاخر با قابلیت عرضه جهانی از آن سوژهها برنامهریزی کنیم. اگر مدیری فکر میکند ظرفیت ماجرای سوریه، مدافعان حرم و فاطمیون کم است، اشتباه میکند. اگر مدیری فکر میکند فیلمساز و مستندساز حرفهای برای این کار نداریم، اشتباه میکند. اگر مدیران امروز این مسیر را آغاز نمیکنند و از این ژانر و آغاز این مسیر در مستندسازی حمایت نمیکنند، اشتباه میکنند. اگر مسیرمان را در زمان مناسب و همان سالهای 97 – 96 با جدیت دنبال میکردیم، اکنون در حال ساخت کارهای داستانی و سینمایی این حوزه بودیم. همان زمان طرحی نوشتم که بچههای گروه رسانه فاطمیون به بخش رسانه نیروی قدس دادند. باور کنید آرزو داشتم آن را بدزدند و بدهند هر کسی خودشان میخواهند بسازد و اصلاً به ما ندهند!
خط اصلی طرح این بود که حالا پس از ساختن کار پرتره درباره فرماندهان، برویم برای عملیاتها هم مستندسازی کنیم. پیشنهاد دیگری هم داشتم که مجموعه کارهای کوتاه بسازیم که در لوکیشنهای واقعی سوریه به همان صورت که هنوز بازسازی نشدند، ضبط بشود. آن روزها هم رزمندههای واقعی در منطقه بودند که میشد هنروران ما باشند و هم دیگر لازم نبود هزینه ساخت دکور و آمادهسازی لوکیشن بدهیم. یادم میآید اواخر سال 1396 که رفتم سوریه، از ریف دمشق، حمص، لاذقیه، درعا، دیرالزور، حتی تدمر و بوکمال بازدید داشتم و همه با تمام آثار خرابی برجای مانده از داعش و جنگ و مقاومت مدافعان حرم، دست نخورده و آماده استفاده برای ساخت کارهای جذاب رسانهای بودند.