افشای راز یک جنایت در ملاقات مادربزرگ با نوه هایش

گروه حوادث: مرضیه همایونی/ زن میانسال با برگه‌ای در دست وارد اتاق افسر پلیس شد با صدایی خسته و نگران سلامی کرد و گفت: «چند هفته قبل پسرم سیاوش پیامکی برایم فرستاد و در آن از من خداحافظی کرد و گفت برای کاری به ترکیه می‌رود و مدتی نمی‌تواند با من تماس بگیرد. خیلی عجیب بود چون تا به حال پسرم برای رفتن به سفر به این شکل از من خداحافظی نکرده بود. با این حال صبر کردم تا خودش تماس بگیرد اما وقتی غیبتش طولانی شد و خبری هم نشد نگرانش شدم از طرفی دلم هم برای دیدن نوه‌هایم تنگ شده بود به همین خاطر برای دیدن‌شان با عروسم تماس گرفتم تا هم به خانه شان بروم و هم ازاو درباره پسرم سؤال کنم اما عروسم تلفنش را جواب نداد بعد به خانه‌شان رفتم که متوجه شدم بی‌خبر از آن خانه رفته‌اند و آدرسی هم ندارم الان به اینجا آمده‌ام تا از شما بخواهم آدرس عروسم را پیدا کنید تا من به دیدار نوه‌هایم بروم. افسر پلیس با شنیدن این جملات به فکر فرو رفت. ذهن او بیشتر درگیر پسر این زن بود تا عروس و نوه‌هایش چرا که تجربه کار چند ساله در این حرفه نشان می‌داد اغلب وقتی کسی با ارسال پیامک از خانواده‌اش خداحافظی می‌کند و می‌گوید به سفر می‌رود نشانه خوبی نیست و داستانی پشت آن پنهان است. چطور ممکن است یک نفر فقط با یک پیامک کوتاه خبر سفر خارجی‌اش را به مادر و پدرش بدهد و حتی تماس تلفنی هم نگیرد. افسر جوان که فکرش درگیر شده بود رو به زن میانسال کرد و گفت: «مادر، اول یک شکایت مطرح کن و بنویس پسرت ناپدید شده است.» زن میانسال یکه‌ای خورد و تعجب کرد چراکه او برای پیگیری دیدن نوه‌هایش به آنجا آمده بود حالا باید شکایت ناپدید شدن پسرش را اعلام می‌کرد. از حرف افسر پلیس دلش فرو ریخت با خودش گفت یعنی برای پسرم اتفاقی افتاده است؟ و این فکر مثل خوره به جانش افتاد.

ردپای عروس 
با شکایت زن میانسال تحقیقات آغاز شد و در اولین گام شماره تلفن عروس خانواده مورد بررسی قرار گرفت. خیلی زود مشخص شد وی با مرد غریبه‌ای در ارتباط است. از سوی دیگر با استعلام از اداره گذرنامه مشخص شد که سیاوش از کشور خارج نشده است. دلیلی هم برای خروج غیرقانونی این مهندس جوان و تحصیلکرده از کشور پیدا نشد.
در این مدت نیز هیچ برداشتی از کارت‌های بانکی او انجام نشده بود.
صالح عبدی‌نژاد، ‌عضو هیأت علمی پژوهشگاه علوم انتظامی و مطالعات اجتماعی که در آن زمان افسر رسیدگی‌کننده به این پرونده بود، درباره جزئیات این ماجرا می‌گوید: «در تحقیقاتی که انجام دادیم، مشخص شد که همسر سیاوش با مردی متأهل به نام فرامرز در رابطه است. در ادامه همسر فرامرز را شناسایی و او را به اداره چهارم پلیس آگاهی احضار کردم. زنی جوان، موقر و متین وقتی درباره شوهرش از او پرسیدیم بی‌مقدمه گفت: «مدت‌هاست که به همسرم مشکوک هستم. بعضی از شب‌ها به بهانه کار به خانه نمی‌آید. چند روز قبل هم دو سه شبی به خانه نیامد و زمانی که آمد خیلی پریشان بود.»

بازداشت مرد جوان
وقتی از زن جوان پرسیدیم همسرت الان کجاست گفت که با من آمده و جلوی در اداره آگاهی ایستاده است. بنابراین از او خواستیم به شوهرش بگوید به داخل بیاید. با توجه به اسناد و مدارک موجود و صحبت‌های همسر فرامرز دیگر فرضیه دخالت وی در ناپدید شدن سیاوش پررنگ شده بود به همین خاطر به جای وقت تلف کردن و زمان دادن به وی، برای از بین بردن شواهد و مدارک تصمیم گرفتیم او را بازداشت کنیم. با اینکه خودم آن شب به یک جشن عروسی دعوت بودم اما مثل همیشه کار را به مسائل شخصی ارجح دانستم و در فاصله‌ای که فرامرز به داخل اداره بیاید با بازپرس پرونده هماهنگ کرده و دستور بازداشت او را از بازپرس گرفتم. پس از هماهنگی‌های قضایی تحقیقاتم را از او شروع کردم. وقتی مقابلم نشست اضطراب و نگرانی را در چهره‌اش دیدم. از سوی دیگر مشخص بود دچار عذاب وجدان و پشیمانی است همین شد که چند ساعت بعد لب به اعتراف باز کرد و به قتل سیاوش با همدستی همسر وی اعتراف کرد.

آرایشگری که به مشتری‌اش خیانت کرد
فرامرز گفت: «زن سیاوش آرایشگر بود و برای انجام کارهای کاشت ناخن همسرم به خانه ما می‌آمد و از این طریق با او آشنا شدم. بعد هم ارتباط‌مان بیشتر شد تا اینکه یک روز به من گفت شوهرش به او شک کرده است. گفت ممکن است سیاوش مچ‌مان را بگیرد و باید پیش دستی کنیم. به گفته همسرش، سیاوش عادت داشت وقتی به خانه می‌آمد مستقیم به سر یخچال می‌رفت و دلستر می‌خورد. همسرش هم از این عادت سوءاستفاده کرد و داخل دلستر تعداد زیادی قرص ریخت. بعد از اینکه مقتول دلستر را خورد و بی‌هوش شد، مینو خانه را ترک کرد و من با کلیدی که از قبل داشتم وارد خانه شدم. اما برخلاف انتظارم وقتی وارد خانه شدم سیاوش بیدار بود به ناچار با او درگیر شدم و   او را به قتل رساندم.   می‌خواستم جسدش را در بیابان‌های اطراف تهران رها کنم اما موفق نشدم و می‌ترسیدم کسی مرا ببیند و راز این قتل برملا شود.»

دفن جسد در باغ
مرد جوان ادامه داد:« مانده بودم  چکار کنم . یک باغ را در شهریار به مدت 10 روز اجاره و در انتهای باغ جسد را دفن کردم و بعد از چند روز هم باغ را تحویل دادم و دیگر هم به آنجا نرفتم. فقط این را بگویم که هر چه زودتر همسر سیاوش را بازداشت کنید اگر او با من تماس بگیرد و متوجه خاموش بودن گوشی‌ام شود شک می‌کند و ممکن است فرار کند.»
وی همچنین گفت که همسر مقتول برای اینکه خانواده شوهرش به غیبت او شک نکنند چند روز بعد، از گوشی شوهرش پیامکی برای مادرشوهرش فرستاد و از او خداحافظی کرد و نوشت که به ترکیه می‌رود و نمی‌تواند با او تماس بگیرد و به محض اینکه برگردد، خبر می‌دهد. 

باغی که تبدیل به برج شده بود
افسر پرونده می‌گوید که یکی از عجیب‌ترین اتفاقات در این پرونده زمانی رخ داد که برای کشف جسد راهی شهریار شدیم ؛ قبل از آن به محض اعتراف فرامرز بلافاصله با بازپرس جنایی هماهنگ کردم و دستور بازداشت همسرمقتول را گرفتم. هم‌زمان هم به همراه فرامرز راهی باغ مورد نظر شدیم تا جسد قربانی جنایت کشف شود. چون چند ماه از این ماجرا گذشته بود، مجبور شدیم برای پیدا کردن باغ بیشتر خیابان‌های منتهی به باغ‌های چند هزار متری را بگردیم. فرامرز با دقت به خانه‌ها نگاه می‌کرد. ساعاتی گذشت و هوا کاملاً تاریک شده بود که فرامرز خواست ماشین در مقابل خانه‌ای در حال ساخت توقف کند. بعد به من گفت همین خانه است. اما زمانی که من اینجا را اجاره کردم خانه‌ای قدیمی داخل باغ بود و حالا ساختمانی نیمه ساز در اینجا بنا شده است. نگاهی به خانه باغ انداختم ساخت وساز به مرحله بتن‌ریزی رسیده بود و کارگران مشغول کار در ساختمان بودند. وقتی با صاحب ملک تماس گرفتیم و موضوع را گفتیم از شدت ترس و ناراحتی داشت سکته می‌کرد او گفت موقع گودبرداری هیچ مورد مشکوکی ندیده بودند و بعد هم التماس کنان گفت که من خیلی هزینه کردم اگر بخواهید اینجا را تخریب کنید من خیلی متضرر می‌شوم.

کشف جسد در باغچه قدیمی
عبدی‌نژاد می‌گوید: «موضوع عجیبی بود بی‌تردید بدون کشف جسد، پرونده تکمیل نمی‌شد و از طرفی هم تخریب و حفاری زمین با آن شرایط بسیار سخت بود. از متهم خواستم محل دقیق دفن جسد را نشان دهد. او مدعی بود که قبلاً استخری آنجا بوده و جسد را آنجا دفن کرده که اظهاراتش عجیب و غیرممکن بود از طرفی بی‌شک زمانی که کارگران در حال حفاری استخر بودند باتوجه به عمق زیاد استخر، جسد را باید پیدا می‌کردند. 
درنهایت فکری به ذهنم رسید از صاحب ملک خواستم نقشه قدیمی خانه‌اش را بیاورد. نقشه را مقابل فرامرز گذاشتم. خواستم طبق نقشه و از در ورودی نشان دهد که جسد را در کجا دفن کرده است. فرامرز با کمی دقت، انتهای خانه را علامت زد و گفت این محل دفن جسد است. حالا نوبت پیدا کردن محل دفن روی نقشه جدید بود. دو نقشه را روی هم گذاشته و مطابقت دادیم. درنهایت نقطه‌ای به‌دست آمد که باغچه‌ای در انتهای ساختمان بین دو درخت قدیمی و تنومند قرار داشت. خوشبختانه باغچه باتوجه به اینکه انتهای ساختمان بود و از طرفی با درخت محاصره شده بود، تخریب نشده و فقط در آن گلکاری کرده بودند. بلافاصله از چند کارگر خواسته شد تا آنجا را حفاری کنند. سه متر پایین رفتند اما از جسد خبری نبود. دیگر کلافه شده بودیم اگر جسد پیدا نمی‌شد باید کل خانه را حفاری می‌کردیم. فرامرز هم اصرار داشت جسد همانجاست با این حال چندان به حرف‌هایش مطمئن نبودم و تصور کردم می‌خواهد ما را گمراه کند. در اوج ناامیدی از کارگران خواستم کمی دیگر زمین را حفاری کنند. آنها هم دوباره دست به‌کار شدند و اولین تیشه را که زدند، به یک سنگ بزرگ رسیدند. یادم آمد متهم گفته بود جسد را زیر تخته سنگی قرار داده بود. سنگ را که برداشتند، جسد پیدا شد. نفس راحتی کشیدم چون حالا دیگر پرونده تکمیل شده بود. 
وقتی به اداره برگشتیم همسر مقتول هم دستگیر شده بود و خیلی زود اعتراف کرد. با خودم فکر می‌کردم اگر آن روز مادربزرگ پیگیر ملاقات با نوه‌هایش نشده بود شاید راز این جنایت تا مدت‌ها سر به مهر باقی می‌ماند. 

صفحات
  • صفحه اول
  • سیاسی
  • دیپلماسی
  • جهان
  • اقتصادی
  • گفت و گو
  • زیست بوم
  • حوادث
  • اجتماعی
  • صفحه آخر
  • همچنین در نسخه برخط می خوانید:
  • کتاب
  • خودرو
  • ایران زمین
  • ورزشی
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و صد و شصت و هفت
 - شماره نه هزار و صد و شصت و هفت - ۱۴ آبان ۱۴۰۵