از خانه دوست تا خانه فردا
احمد مسجدجامعی
وزیر سابق فرهنگ و ارشاد اسلامی
در گذشته، جشنواره سینمای کودک و نوجوان در سیزده آبان، روزدانشآموز، برگزار میشد و سپس هر دوی اینها با توجه به گستردگی موضوعات پیرامونی، هویتی مستقل یافتند. از این رو در این نوشته به موضوعی پرداختهام که در واقع مهمترین مخاطبان آن دانشآموزان مقاطع مختلف تحصیلی هستند.
پیش از آنکه آثار اصغر فرهادی فصل دیگری از اعتبار جهانی سینمای ایران را رقم بزند، کودکان از آشناترین چهرههای این سینما در جهان بودند. «خانه دوست کجاست» عباس کیارستمی، «بادکنک سفید» جعفر پناهی و «بچههای آسمان» مجید مجیدی، هر یک به زبانی، تصویری از زندگی و فرهنگ ایرانی را به تماشاگران آن سوی مرزها نشان دادند. کودک در این آثار، با پرسشها، رنجها، امیدها و نگاه بیواسطهاش به جهان، در کانون روایت ایستاده بود. بسیاری از مخاطبان جهانی، ایران را از دریچه همین چشمها شناختند؛ چشمهایی که سادگیشان، پیچیدگی زندگی را آشکار میکرد.
البته همه فیلمهایی که کودکان در مرکز روایتشان قرار دارند، الزاماً برای مخاطب کودک ساخته نشدهاند. با این همه، حضور پررنگ کودکان در آثار معتبر ایرانی و رونق فیلمهایی که بهطور مشخص برای آنان ساخته میشد، از توجهی مشترک حکایت داشت: اعتنا به جهان کودکی و احساس مسئولیت در برابر نسلی که فردای این سرزمین را میساخت.
جلوه دیگر این توجه را میشد در آثاری دید که کودکان را به سالن سینما میآوردند و پدران و مادران را نیز با آنان همراه میکردند. زندهیاد فرشته طائرپور، وحید نیکخواه آزاد، ابوالحسن داودی، محمدرضا هنرمند، ایرج طهماسب، مرضیه برومند و حمید جبلی، هر یک سهمی در شکلگیری و بالندگی این جریان داشتند. قصههای زندهیاد کیومرث پوراحمد نیز با آن زبان صمیمی و شناخت نزدیک از زندگی، در خاطر چند نسل جای گرفت. سینمای کودک در آن سالها، هم به اکران جان میبخشید و هم فرصتی فراهم میکرد تا اعضای خانواده، کنار یکدیگر، در تجربهای فرهنگی سهیم شوند؛ تجربهای که گاه گفتوگو و خاطره آن تا سالها در خانه ادامه مییافت.
در پس این رونق، بیش از هر چیز، تعلق خاطر سینماگران به کودکان و جهان آنان قرار داشت. حمایتهای دولتی نیز بود، اما پراکنده و ناتمام. آنچه کار را پیش میبرد، اغلب اراده کسانی بود که این عرصه را انتخاب کرده بودند و دشواریهایش را به جان میخریدند. برای آنان ساختن فیلم کودک تنها اشتغالی حرفهای نبود، با بخشی از زندگی و عاطفه و مسئولیت شخصیشان پیوند داشت. نمونه روشن این روحیه را در کوششهای خانم مرضیه برومند برای فراهمآوردن خانهای برای عروسکها میتوان دید. او با ارادهای استوار پیگیر تأسیس و راهاندازی موزه عروسکها بود و بیمهریها و بدقولیها، که کم هم نبود، از پایش نمیانداخت. فراهمشدن ساختمانی برای چنین مجموعهای، در نگاه اول شاید اقدامی اجرایی به نظر آید، اما در حقیقت، گامی برای حفظ بخشی از حافظه فرهنگی ماست. عروسکها نیز سرگذشت دارند؛ با نسلهایی زندگی کردهاند و شادیها و دلتنگیهای آنان را در خود نگاه داشتهاند. شایسته است جایی داشته باشند تا این سرگذشت به فراموشی سپرده نشود.
ساخت مجموعه «شهر موشها ۲» نیز از همین جنس بود؛ فضایی که با کوشش خانم منیژه حکمت و خانم برومند شکل گرفت و میتوانست برای تهران باقی بماند و به یکی از مکانهای آشنای کودکان شهر بدل شود. شهر موشها، با شهردار و بلدیه و انجمن بلدیهاش، صورت شیرین و طنزآمیزی از زندگی شهری داشت. این دو بانوی هنرمند، لابد به نیابت از «موشوندان»، مرا نیز به عضویت انجمن بلدیه این شهر برگزیده بودند؛ عضویتی که شیرینیاش رسانهها را هم بیبهره نگذاشت. دریغ که با همه پیگیریهای آنان، آنچه میتوانست ماندگار شود، چنانکه باید دوام نیافت.
حال که سخن به اینجا رسید، خاطرهای را بازگو کنم که برای من، معنای اثرگذاری هنر را بهروشنی در خود دارد. در یکی از تهرانگردیها، از مجموعه شهر موشها دیدن کردیم. خانم برومند، وقتی از برنامه بعدی ما و دیدار با یکی از مادران شهید منطقه آگاه شد، عروسکی به من سپرد تا به دست ایشان برسانم.
در آن دیدار، شهردار منطقه هدایایی گرانبها برای آن بانوی بزرگوار فراهم کرده بود. ایشان با صراحت و مهربانی گفت که از دیدن ما خوشحال میشود، اما اینگونه هدایا را نمیپسندد. با این حال، عروسک خانم برومند را با رغبت پذیرفت و در آغوش گرفت. آن تصویر در ذهنم مانده است: مادری که هدایای گرانبها خرسندش نمیکرد، عروسکی را با مهر به سینه میفشرد. در آن لحظه میشد دید که ارزش یک هدیه، چه اندازه به عاطفهای وابسته است که با خود میآورد و هنر چگونه میتواند بیتکلف راهی به دل بگشاید.
حیات طبیعی هنر از همین پیوندها نیرو میگیرد. تعلق خاطر و انگیزه شخصی، هنرمند را در روزهای دشوار به ادامه کار امیدوار میکند. گاه حاصل این پایداری، رونق اقتصادی است و گاه، تنها خرسندی از خلق اثری که در جان مخاطبان میماند. البته از این سخن نباید چنین نتیجه گرفت که نهادهای مسئول میتوانند بار وظایف خود را بر دوش علاقه هنرمندان بگذارند. این علاقه، سرمایه گرانبهایی است که باید قدرش را شناخت و شرایط دوامش را فراهم آورد. برای شناخت ریشههای این جریان، باید به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بازگشت؛ نهادی که در شکلگیری و پرورش بخش مهمی از سینمای کودک و نوجوان ایران نقشی بنیادین داشت. ابراهیم فروزش، که در دورهای مسئولیت بخش سینمایی کانون را بر عهده داشت، خود از فیلمسازان صاحبنام این عرصه شد و آثاری چون «کلید» را ساخت. کانون، برای هنرمندان، مجالی فراهم میکرد تا تجربه کنند، زبان خود را بیابند و جهان را از منظر کودکان ببینند.
عباس کیارستمی در چنین فضایی بالید و پیوندش با کانون بهرغم بیمهریهایی که دیده بود تا پایان زندگی برقرار ماند؛ چنانکه آیین بدرقه او نیز از همانجا برگزار شد. «باشو، غریبه کوچک» بهرام بیضایی، در دوره مدیریت آقای زرین در کانون ساخته شد؛ مدیریتی که بیضایی از آن به نیکی یاد میکرد. «دونده» امیر نادری نیز از همین بستر برخاست. کنار هم قرارگرفتن این نامها و آثار، نشان میدهد یک نهاد فرهنگی، اگر به خلاقیت مجال دهد و به هنرمند اعتماد کند، چگونه میتواند اثری فراتر از عمر مدیریتها بر جای بگذارد.
در کنار این تجربهها، از میانه دهه شصت، فیلمهایی چون «شهر موشها»، «گلنار»، «دزد عروسکها» و «پاتال و آرزوهای کوچک»، رابطه تازهای میان سینما و مخاطب کودک برقرار کردند. خیال، موسیقی، عروسک، طنز و ماجرا، به یاری روایت آمدند و سالنهای سینما از حضور خانوادهها رونق گرفت. کودکان، شخصیتهایی را بر پرده میدیدند که دوستشان داشتند و میتوانستند با شادیها و نگرانیهایشان همراه شوند.«کلاهقرمزی»، با پشتوانه آشنایی و محبوبیتی که در تلویزیون یافته بود، از جلوههای برجسته این پیوند شد. در سالهای بعد، «خواهران غریب» کیومرث پوراحمد نیز نشان داد که قصهای صمیمی، همراه با موسیقی و شناخت عواطف کودکان، چگونه میتواند مخاطبان نسلهای مختلف را کنار هم بنشاند. این آثار، بهتدریج، از پرده سینما فراتر رفتند و به بخشی از خاطره مشترک خانوادههای ایرانی بدل شدند.
در بررسی توفیق آن دوره، به شرایط تولید نیز باید توجه کرد. به نظر میرسید فیلمهای این حوزه، در پارهای از موضوعات، نسبت به دیگر عرصهها کمتر در معرض برداشتهای سیاسی و اتهام سیاهنمایی قرار میگرفتند و مجالی بیشتر برای کار داشتند. البته سینمای کودک نیز از محدودیت و ممیزی برکنار نبود، اما گاه میتوانست در پناه زبان قصه و خیال، سخن خود را آسانتر به مخاطب برساند.
این موقعیت، با گذشت زمان، دگرگون شد. از دهه هشتاد به بعد، گسترش فناوریهای تصویری و دسترسی روزافزون کودکان به تولیدات جهان، انتظار آنان را از سینما تغییر داد. مخاطب کودک، با جهانهایی تازه و امکاناتی چشمگیر در تصویر و روایت روبهرو شد و سینمای ما در همگامی با این تحولات، دشواریهایی داشت. البته کاهش رونق سینمای کودک را نمیتوان تنها به فاصلههای فنی نسبت داد؛ تداوم تولید، کیفیت فیلمنامه، شناخت مخاطب، فرصت اکران و امکان دیدهشدن نیز در سرنوشت آن سهم دارند. کودکی که هر روز با تجربهای تازه روبهرو میشود، از سینما نیز تازگی میطلبد.
رشد پویانمایی ایران و استقبال از آثاری چون «شاهزاده روم» و «پسر دلفینی»، دریچهای دیگر گشوده است. این تجربهها نشان میدهند که هنوز میتوان کودکان و خانوادهها را به سینما دعوت کرد و برای آنان جهانی خیالانگیز آفرید. با این همه، بالندگی پویانمایی نباید ما را از ظرفیت فیلمهای زنده و روایت زندگی کودکان غافل کند. سینمای کودک برای شکوفایی، به تنوع نیاز دارد؛ هم به پرواز آزاد خیال و هم به دیدن زندگی روزمره، با همه پرسشها و امیدهایش.
از اینجا میتوان به ضرورت منشوری برای سینمای کودک و نوجوان رسید؛ ضرورتی که سالها پیش نیز مورد توجه قرار گرفت. مقصود از منشور، افزودن سندی دیگر به اسناد اداری نیست. چنین متنی باید از دل گفتوگوی سینماگران، نویسندگان، مربیان، پژوهشگران و صاحبنظران تعلیم و تربیت برآید و بیانگر مسئولیتی باشد که آنان در برابر کودکان بر عهده میگیرند. اعتبارش نیز به همین مشارکت و پذیرش جمعی وابسته است. کودکان، به اندازه بسیاری از گروههای اجتماعی، امکان تشکلیابی و حضور مستقیم در عرصههای تصمیمگیری را ندارند. از همین رو، آنان که در ادبیات، نمایش، تصویرگری و سینمای کودک فعالیت میکنند، مسئولیتی افزون مییابند: شنیدن صدای کودکان و پاسداری از حقوق فرهنگی آنان. حق دسترسی به اثر باکیفیت، حق شادی و خیالپردازی، حق پرسشگری و حق دیدهشدن در گوناگونی تجربههای زندگی، باید در مرکز این توجه قرار گیرد.
در دورهای، پیشنویس منشور سینمای کودک و نوجوان، با کوشش جمعی از سینماگران این حوزه و با رویکردی پژوهشی، در دو جلد فراهم آمد و در جشنواره کودک و نوجوان، با حضور زندهیاد توران میرهادی، رونمایی شد. حضور آن بانوی فرهیخته، که عمر خود را صرف شناخت و اعتلای جهان کودکی کرده بود، برای چنین اقدامی معنایی ویژه داشت. اما رونمایی، آغاز راه بود. منشور میبایست در گفتوگویی مستمر زنده بماند، به تجربههای تازه رجوع کند و همراه با دگرگونی جهان کودکان بازنگری شود.
این کار، تا آنجا که میدانم، چنانکه شایسته بود پی گرفته نشد و همچنان جای پیگیری دارد. میتوان هر سال فرصتی فراهم آورد تا سینماگران و فعالان حوزه کودک و نوجوان، در کنار مربیان و صاحبنظران، آن را بخوانند، نقد کنند و بهروز سازند. در این میان، شنیدن نظر خود کودکان و نوجوانان نیز ضروری است؛ آنان باید بتوانند بگویند چه میبینند، چه دوست دارند و چه چیزی را در آثاری که برایشان ساخته میشود، غایب مییابند.
چنین منشوری میتواند مبنای تفاهمی فراتر از یک دستگاه باشد. بنیاد سینمایی فارابی، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، آموزش و پرورش و صداوسیما، در کنار نهادهای غیردولتی همچون شورای کتاب کودک، انجمن نویسندگان کودک و نوجوان و انجمن تصویرگران، هر یک میتوانند سهمی در این همراهی داشته باشند. حاصل این همکاری باید در زندگی فرهنگی کودکان دیده شود: در فیلمی که ساخته میشود، فرصتی که برای نمایش پیدا میکند و امکانی که کودکی در شهری دور یا خانوادهای کمبرخوردار برای تماشای آن مییابد.
وقتی به سرگذشت سینمای کودک ایران نگاه میکنم، آنچه بیش از همه به چشم میآید، پیوند میان شوق فردی و مجال نهادی است. هر جا هنرمندی دل در گرو کودکان داشته و نهادی نیز فرصت تجربه و استمرار را برایش فراهم کرده، اثری ماندگار پدید آمده است. دشواری از آنجا آغاز شده که خواستهایم این جریان، تنها با فداکاری چند تن ادامه یابد؛ یا گمان کردهایم میتوان شور آفرینش را با دستور و بخشنامه پدید آورد.
هنوز تصویر آن مادر و عروسکی که در آغوش گرفت، در خاطرم زنده است. شاید بخشی از راز ماندگاری سینمای کودک را بتوان در همان تصویر یافت: اثری که با مهر ساخته میشود، راه خود را به زندگی مردم باز میکند. مسئولیت ما این است که نگذاریم این راه بسته شود؛ خانههایش از میان برود، تجربههایش پراکنده بماند و چراغش تنها به همت چند دوستدار روشن باشد.
سهم ما از آن گذشته پرآوازه، هنگامی ادا میشود که کودکان امروز نیز قصهها و قهرمانان خود را بر پرده بیابند؛ آثاری که با آنان سخن بگویند و سالها بعد، به خاطرهای عزیز بدل شوند. پاسداشت سینمای کودک، در همین استمرار معنا مییابد: در آنکه برای کودکان هر نسل، چراغی روشن بماند و دری به سوی خیال و امید گشوده باشد.

