تأملی جامعه‌شناختی درباره یک پدیده فرهنگی نوظهور

هالووین ایرانی؛ شادی جمعی یا بحران هویتی؟

رضا صائمی
دبیر گروه فرهنگی


 حالا که تب‌وتاب هالووین فروکش کرده و تصاویر میهمانی‌ها، لباس‌های عجیب و ترسناک، کدوهای نارنجی و تزئینات هالووینی در شبکه‌های اجتماعی دست‌به‌دست شده‌اند، شاید فرصت مناسبی باشد تا کمی فراتر از جنبه سرگرم‌کننده این اتفاق به آن نگاه کنیم. آنچه در روزهای گذشته در بخشی از جامعه ایرانی شاهدش بودیم، صرفاً برگزاری یک جشن وارداتی نبود، بلکه پرسش مهم‌تری را درباره نسبت ما با هویت فرهنگی‌مان مطرح می‌کند: ما در مواجهه با فرهنگ‌های دیگر در حال تعامل با آنها هستیم یا به‌تدریج در نشانه‌ها و سبک زندگی آنها مستحیل می‌شویم؟
 مسأله اما از جایی آغاز می‌شود که تعامل فرهنگی جای خود را به تقلید فرهنگی می‌دهد، یعنی به‌ جای آنکه عناصر فرهنگ دیگر را بشناسیم، درباره آنها تأمل کنیم و متناسب با جهان معنایی خود بازآفرینی‌شان کنیم، صرفاً به مصرف ظواهر آنها بسنده می‌کنیم.
هالووین در بستر تاریخی و فرهنگی غرب شکل گرفته و در جهان امروز نیز به‌شدت تحت تأثیر صنعت سرگرمی و مصرف‌گرایی قرار دارد. اما پرسش اینجاست که ما در ایران دقیقاً چه چیزی را از این جشن اقتباس می‌کنیم؟ آیا با تاریخ و معنای فرهنگی آن ارتباط برقرار کرده‌ایم یا صرفاً کدوهای نارنجی، لباس‌های ترسناک و تزئینات آن را به مناسبات اجتماعی خود آورده‌ایم؟ به نظر می‌رسد آنچه در بسیاری از این بازنمایی‌ها اهمیت دارد، نه شناخت یک فرهنگ دیگر، بلکه نمایش تعلق به یک سبک زندگی جهانی است، نوعی مصرف نمادین که قرار است نشانه مدرن‌بودن، متفاوت‌بودن و برخورداری از منزلت اجتماعی باشد.  اینجا می‌توان از مفهوم «اسکیزوفرنی فرهنگی» در اندیشه داریوش شایگان کمک گرفت. شایگان با این مفهوم به نوعی چندپارگی آگاهی فرهنگی اشاره می‌کند؛ وضعیتی که در آن انسان میان جهان سنت و مدرنیته قرار گرفته، اما نتوانسته است میان این دو، پیوندی درونی و منسجم برقرار کند. گویی با چند جهان فرهنگی زندگی می‌کنیم، بی‌آنکه نسبت آگاهانه‌ای با آنها داشته باشیم. از این منظر، هالووین ایرانی را می‌توان یکی از جلوه‌های این چندپارگی دانست؛ وضعیتی که در آن نشانه‌های فرهنگی جهان غرب را با اشتیاق بازتولید می‌کنیم، اما شناخت چندانی از میراث فرهنگی و تاریخی خود نداریم.
 قطعاً نمی‌توان نیاز به شادی جمعی را نفی کرد، اما پرسش این است که چرا برای تجربه شادی جمعی یا ساختن فضایی متفاوت، به سراغ الگوهای وارداتی می‌رویم تا ظرفیت‌های فرهنگی خودمان. ما شب یلدا داریم، نوروز داریم و آیین‌ها و جشن‌های محلی متنوعی که هرکدام بخشی از حافظه تاریخی و هویت جمعی ما هستند. اما آیا به همان اندازه که برای بازسازی فضای هالوین اشتیاق نشان می‌دهیم، برای شناخت، بازآفرینی و جذاب‌کردن میراث فرهنگی خودمان نیز تلاش می‌کنیم؟
 البته نباید هر کسی را که در میهمانی هالووین شرکت کرده، متهم به خودباختگی فرهنگی کرد. چنین قضاوتی منصفانه نیست. اما نمی‌توان از این واقعیت هم گذشت که مصرف بی‌تأمل نمادهای فرهنگی دیگران، گاهی به‌ جای انتخابی آگاهانه، به تقلیدی اجتماعی و تلاشی برای شبیه‌شدن به دیگری تبدیل می‌شود.
 به گمان من، بحران هویت دقیقاً از همین نقطه آغاز می‌شود، از جایی که برای متفاوت‌ بودن، ناگزیر به شبیه‌ شدن می‌شویم. جامعه‌ای که هویت خود را می‌شناسد، می‌تواند با جهان ارتباط برقرار کند، از آن بیاموزد و حتی عناصر تازه‌ای را به فرهنگ خود بیفزاید، بی‌آنکه در آنها مستحیل شود. تعامل فرهنگی یعنی جهان را بشناسیم، از آن بیاموزیم و همچنان خودمان باقی بمانیم؛ اما استحاله فرهنگی یعنی آن‌قدر در بازتولید دیگری غرق شویم که به‌تدریج فراموش کنیم خودمان چه داشته‌ایم و چه هستیم. جهانی‌شدن زمانی به غنای فرهنگی می‌انجامد که در کنار شناخت جهان، شناخت عمیق‌تری از خویشتن نیز داشته باشیم، وگرنه حاصل آن چیزی جز گم‌کردن هویت در هیاهوی فرهنگ‌های دیگر نخواهد بود.