مریم نورالدینی، کارگردان نمایش بچه‌خرس در گفت‌و‌گو با «ایران»:

می خواستم با جهان چخوف گفت و گو کنم

حامد قریب
گروه فرهنگی

نمایش «بچه‌خرس» با نگاهی تازه به نمایشنامه «خرس» آنتوان چخوف، بستری برای بازخوانی مفاهیمی چون سوگ، تنهایی، عشق و پیچیدگی‌های عاطفی انسان فراهم کرده است. مریم نورالدینی، کارگردان این نمایش، با افزودن شخصیت‌هایی تازه و گسترش لایه‌های دراماتورژیک متن،  از بازخوانی صرف کلاسیک فراتر رفته. او در این گفت‌وگو از رویکرد دراماتورژیک خود، دشواری ایجاد تعادل میان کمدی و جدیت و تلاش برای نمایش پیچیدگی‌های عاطفی انسان می‌گوید.

 نمایشنامه «خرس» چخوف ترکیبی از موقعیت‌های کمیک و تنهایی و پیچیدگی‌های انسانی است. چه چیزی شما را به اجرای دوباره این اثر ترغیب کرد و چرا نام «بچه‌خرس» را برای آن انتخاب کردید؟
 آنچه مرا به این اثر جذب کرد، تضاد میان سوگ، تنهایی و عشق از یک سو و موقعیت‌های کمیک از سوی دیگر بود. پوپووا زنی است که خود را در سوگ همسرش محبوس کرده و در مقابل، خدمتکار جوانش ماریا تلاش می‌کند او را به زندگی بازگرداند. همین تقابل نقطه شروع جذابی برای من بود.
 در نسخه من، جهان نمایش به رابطه پوپووا و اسمیرنف محدود نمی‌شود. حضور شخصیت‌هایی چون روح نیکلاس، روح چخوف و فرشته نگهبان باعث می‌شود گذشته، حال و حتی خود متن دائماً با یکدیگر گفت‌وگو کنند. انتخاب عنوان «بچه‌خرس» نیز از همین نگاه می‌آید. در نمایش، روح چخوف و فرشته نگهبان درباره تغییرات متن اصلی صحبت می‌کنند. بنابراین این عنوان به معنای فاصله گرفتن از چخوف نیست، بلکه نوعی بازی و گفت‌وگو با جهان اوست.

 چخوف اغلب خنده را در کنار تلخی و ناکامی‌های انسانی قرار می‌دهد. چگونه در «بچه‌خرس» میان این دو وجه تعادل برقرار کردید؟
 در این نمایش، خنده قرار نیست تلخی را پنهان کند، بلکه آن را بیشتر نمایان می‌کند. پوپووا به مردی وفادار مانده که در زمان حیاتش به او خیانت کرده، تحقیرش کرده و ثروتش را در قمار از بین برده است. این تناقض هم خنده‌دار است و هم دردناک.
هدف من صرفاً خنداندن تماشاگر نیست. اگر فقط بر وجه کمیک تأکید کنیم شخصیت‌ها به تیپ‌هایی اغراق‌شده، تبدیل می‌شوند. برایم مهم است مخاطب پشت رفتارهای طنزآمیز، تنهایی و آسیب‌پذیری آدم‌ها را هم ببیند. کمدی در این نمایش وسیله است، نه مقصد؛ می‌خواهم تماشاگر بخندد و پس از خنده متوجه شود که به یک موقعیت انسانی جدی، خندیده است.
 در فرآیند دراماتورژی چه تغییراتی در متن اصلی ایجاد کردید و منطق این تغییرات چه بود؟
 دراماتورژی «بچه‌خرس» بیشتر از آن‌که بر حذف بخش‌هایی از متن چخوف استوار باشد، بر افزودن لایه‌های تازه به آن تکیه دارد. استخوان‌بندی اصلی داستان، یعنی سوگواری پوپووا، ورود اسمیرنف برای‌طلب بدهی، درگیری میان آن دو و شکل‌گیری کشش عاطفی‌شان حفظ شده است؛ اما شخصیت‌ها و موقعیت‌های تازه‌ای اضافه شده‌اند تا امکان گفت‌وگو با متن اصلی فراهم شود.مهم‌ترین تغییر، حضور روح چخوف و فرشته نگهبان است که از بیرون، اتفاقات صحنه را دنبال می‌کنند و حتی درباره تغییرات داستان با یکدیگر بحث دارند. همچنین گذشته نیکلاس و رفتارهایی مانند خیانت و قمار پررنگ‌تر شده است تا مفاهیمی چون وفاداری، خیانت، بخشش و تصویر ذهنی انسان از عشق مورد توجه قرار بگیرند.

 تغییر ناگهانی احساسات از خشم و مقاومت به عشق، از ویژگی‌های مهم این نمایش است. در تمرین‌ها چگونه به بازیگران کمک کردید تا این جابه‌جایی‌ها باورپذیر باشد؟
 یکی از دشواری‌های اصلی نمایش همین تغییرات ناگهانی احساسی بود. اگر بازیگر فقط بر وجه کمیک تأکید کند، شخصیت به کاریکاتور تبدیل می‌شود. به همین دلیل در تمرین‌ها نقطه شروع من انگیزه و موقعیت شخصیت‌ها بود، نه تلاش برای خنداندن تماشاگر.  اسمیرنف واقعاً برای‌طلب پول آمده و پوپووا واقعاً خشمگین است. هر دو یکدیگر را پس می‌زنند و در میانه همین درگیری، ناگهان احساسی تازه شکل می‌گیرد. کمدی زمانی درست اتفاق می‌افتد که بازیگر موقعیت را جدی بگیرد و خودش به دنبال خنداندن نباشد.در این مسیر، مکث، نگاه، سکوت و واکنش بازیگران به اندازه دیالوگ اهمیت دارد. تلاش کردم آنها به جای بازی کردن کمدی، آدم‌هایی را به تصویر بکشند که در موقعیتی غیرعادی، کاملاً جدی رفتار می‌کنند. کمدی از دل همین جدیت بیرون می‌آید.

در «بچه‌خرس» شخصیت‌ها برخلاف تصور اولیه‌شان، در مدت کوتاهی دچار تغییرات عاطفی عمیقی می‌شوند.این تغییرات چه نسبتی با نگاه شما به پیش‌بینی‌ناپذیری انسان دارد؟
 دوست دارم تماشاگر با این پرسش از سالن بیرون برود که ما واقعاً تا چه اندازه آدم‌های قابل پیش‌بینی‌ای هستیم؟پوپووا در آغاز نمایش تصور می‌کند زندگی‌اش به پایان رسیده و تصمیم گرفته تا آخر عمر به شوهرش وفادار بماند. حتی وقتی آشکار می‌شود که آن مرد در زمان حیاتش به او خیانت کرده و آزارش داده است. اما همین زن در مواجهه با اسمیرنف، در مدتی کوتاه از خشم و نفرت به کشش و عشق می‌رسد. اسمیرنف نیز که با خشونت وارد خانه شده، در نهایت از دوئل منصرف می‌شود و به پوپووا پیشنهاد ازدواج می‌دهد.این پایان برای من به معنای حل شدن همه‌چیز در عشق نیست، بلکه درباره پیچیدگی و پیش‌بینی‌ناپذیری انسان است. گاهی تصور می‌کنیم خودمان را می‌شناسیم و احساسات‌مان را کنترل می‌کنیم، اما یک اتفاق یا مواجهه می‌تواند تمام معادلات‌مان را تغییر دهد.  «بچه‌خرس» برای من دعوتی به پذیرفتن همین پیچیدگی است، اینکه انسان حتی در دل سوگ، خشم، غرور و شکست نیز می‌تواند دوباره عاشق شود و زندگی را از نو آغاز کند.