در سایه‌ تردید و خیانت

جاسوس و خائن نوشته بن مکینتایر به نقش اشخاصی می‌پردازد که در سایه جنگ سرد فعالیت می‌کردند

امیر میرحاج
مترجم «جاسوس و خائن»


وقتی دبیر انتشارات وزن دنیا، سرکار خانم کاظم‌خواه، ترجمه کتاب «جاسوس و خائن: بزرگ‌ترین داستان جاسوسی جنگ سرد» را پیشنهاد کردند، چیزی که بیش از همه مرا جذب کرد، نشان دادن پیچیدگی موضوعی بود که از نظر بسیاری، امری تک‌بعدی به نظر می‌رسد. درباره جاسوسی در دوران جنگ سرد آثار متعددی نوشته شده و هر نویسنده‌ای از زاویه دید خود به این موضوع پرداخته است، اما مکینتایر به این فضای پرتعلیق، بعدی انسانی بخشیده است. شخصیت اصلی داستان در موقعیتی قرار می‌گیرد که برای انجام کاری که درست می‌داند، زندگی خود، خانواده‌اش و حتی کشورش را به خطر می‌اندازد. اولگ گوردیفسکی در مقام شخصیت محوری داستان، پیوسته با تصمیم‌گیری و تردید درباره پیامدهای انتخاب‌هایش مواجه است. همین پیچیدگی است که به کتاب عمق انسانی می‌بخشد. گوردیفسکی، افسر ارشد کا.گ‌.ب، یکی از مخوف‌ترین و بسته‌ترین سازمان‌های اطلاعاتی جهان، در فضای خفقان‌آور شوروی زندگی می‌کند، اما در مواجهه با جهان بیرون و دروغ‌هایی که در کشورش با آنها روبه‌رو می‌شود، به همکاری با اردوگاه رقیب روی می‌آورد. اینکه چه اتفاقاتی باعث می‌شود فردی با چنین جایگاهی در آن فضا این تصمیم را بگیرد، پرسشی اساسی است. انسان تا چه زمانی به وفاداری کورکورانه به یک نظام بسته پایبند می‌ماند؟ شاید جذاب‌تر از همه این باشد که گوردیفسکی، نه قهرمانی بی‌نقص، بلکه انسانی خاکستری است که ناچار می‌شود میان وفاداری به کشورش و پایبندی به چیزی که درست تشخیص می‌دهد، دست به انتخاب بزند. به نظرم، هسته اصلی کتاب نیز در همین کشمکش نهفته است.
 
 رقابتی شطرنج‌گونه میان شرق و غرب
مخاطب امروز، فارغ از زبان و ملیت، اغلب با روایت‌هایی مواجه است که واقعیت‌های پیچیده تاریخی را به شکلی ساده‌سازی‌ شده عرضه می‌کنند؛ روایت‌هایی که باید بتوان آنها را در یک پست اینستاگرامی یا توئیت توضیح داد. جنگ سرد نیز گاهی به جدال میان دو ایدئولوژی تقلیل پیدا می‌کند؛ رقابتی شطرنج‌گونه که در آن رهبران شرق و غرب مهره‌های اصلی‌اند و سرنوشت جهان به تصمیم‌های آنها وابسته است. اما «جاسوس و خائن» به نقش انسان‌هایی می‌پردازد که در سایه این رقابت بزرگ فعالیت می‌کردند و گاه تصمیم‌های‌شان پیامدهایی به‌ مراتب فراتر از جایگاه سازمانی‌شان داشت. مکینتایر نشان می‌دهد حتی بزرگ‌ترین و مجهزترین سازمان‌های اطلاعاتی غرب نیز ممکن است اشتباه کنند و درک درستی از کشور رقیب نداشته باشند. پیامدهای چنین خطاهایی، به‌ویژه در دوران جنگ سرد و در شرایطی که خطر درگیری هسته‌ای وجود داشت، می‌توانست غیرقابل تصور باشد. در چنین موقعیتی، اطلاعاتی که افرادی مانند گوردیفسکی در اختیار طرف مقابل قرار می‌دادند، می‌توانست در جلوگیری از سوءبرداشت‌ها و تصمیم‌های خطرناک نقشی تعیین‌کننده داشته باشد. از این منظر، کتاب یادآوری می‌کند تحولات بزرگ تاریخی همیشه فقط محصول تصمیم رهبران و قدرت‌های بزرگ نیستند و گاهی باید برای فهم آنها به سراغ افرادی رفت که در حاشیه روایت‌های رسمی قرار گرفته‌اند. البته نمی‌توان شرایط تاریخی و سیاسی جنگ سرد را با دوران حاضر یکسان دانست، اما برای مخاطب تیزبین، همواره نکاتی برای تأمل وجود دارد؛ به‌ویژه درباره محدودیت‌های شناخت، خطاهای محاسباتی و اهمیت افرادی که در لحظات حساس می‌توانند مسیر رویدادها را تغییر دهند.
 
 تاریخ تکرار نمی‌شود
به نظرم باید در نظر داشت که هر اثر تاریخی می‌تواند در جوامع مختلف معناها و دلالت‌های متفاوتی پیدا کند. به قول معروف، تاریخ تکرار نمی‌شود، اما روندها و الگوها می‌توانند مشابه باشند. ممکن است انسان شوروی در دوران جنگ سرد و انسان امروز در دو بستر تاریخی و اجتماعی کاملاً متفاوت، با مسأله‌ای مشترک مواجه شوند؛ اما این شباهت لزوماً به معنای یکسان بودن چالش‌ها یا راهکارها نیست. انتخاب میان مصلحت شخصی و مسئولیت اخلاقی و پرداختن هزینه‌های این انتخاب، در دوره‌های تاریخی و جوامع مختلف پیامدهای متفاوتی دارد. آنچه در داستان گوردیفسکی برای من تأمل‌برانگیز شد، این است که او در خانواده‌ای وابسته به کا.گ‌.ب بزرگ می‌شود و درون ساختاری پرورش می‌یابد که بخش مهمی از هویت و زندگی‌اش را شکل می‌دهد؛ با این‌ حال، در بزنگاهی سرنوشت‌ساز، در مواجهه با واقعیت، ناچار می‌شود درباره حدود وفاداری خود بازاندیشی کند. این مسأله نشان می‌دهد حتی در محیط‌های بسته و تحت فشار نیز امکان شکل‌گیری تردید و بازنگری در باورها وجود دارد. از این منظر، کتاب می‌تواند برای خواننده امروزی معنادار باشد؛ نه به این دلیل که شرایط شوروی و جهان کنونی را یکسان بدانیم، بلکه از آن جهت که با پرسشی انسانی مواجهیم: فرد در چه شرایطی حاضر می‌شود از چارچوبی که در آن پرورش یافته فاصله بگیرد و مسئولیت انتخاب خود را بپذیرد؟ البته تحلیل نسبت این اثر با وضعیت فرهنگی و اجتماعی جهان معاصر، به بررسی دقیق‌تری از منظر جامعه‌شناسی نیاز دارد و طبیعتاً کسی که در این حوزه تخصص دارد، می‌تواند ابعاد گسترده‌تری از این ارتباط را بررسی کند. ترجیح من این است که کتاب را در بستر تاریخی خودش بخوانیم و اجازه دهیم پرسش‌های آن، بدون تحمیل شباهت‌های شتاب‌زده، زمینه تأمل درباره تجربه‌های انسانی جوامع دیگر را فراهم کنند.
 
خیانت یا وفاداری؟!
در وهله نخست، «جاسوس و خائن: بزرگ‌ترین داستان جاسوسی جنگ سرد» را به علاقه‌مندان تاریخ، جنگ سرد، جاسوسی و سازمان‌های اطلاعاتی پیشنهاد می‌کنم. مکینتایر تلاش کرده با نثری روان و شیوه روایی جذاب، تاریخ را به‌گونه‌ای روایت کند که برای خواندن کتاب به پیش‌زمینه تخصصی گسترده‌ای نیاز نباشد. با این‌ حال، مخاطبی که آشنایی اولیه‌ای با تاریخ شوروی، مناسبات شرق و غرب و رویدادهای دوران جنگ سرد داشته باشد، طبیعتاً ارتباط آسان‌تری با برخی بخش‌های کتاب برقرار خواهد کرد. در عین حال، بخش مهمی از اثر به روابط انسانی و تصمیم‌هایی اختصاص دارد که افراد در موقعیت‌های دشوار می‌گیرند. از همین رو، حتی کسانی که علاقه چندانی به تاریخ یا موضوع جاسوسی ندارند نیز می‌توانند از این ابعاد انسانی لذت ببرند. از سوی دیگر، تعلیق و هیجان روایت، به‌ویژه در بخش پایانی کتاب که مکینتایر با جزئیات فراوان و ضرباهنگی نفسگیر ماجرا را پیش می‌برد، برای علاقه‌مندان به روایت‌های پرکشش و مستند جذاب خواهد بود. برای من جالب است بدانم خواننده پس از پایان کتاب چه برداشتی از گوردیفسکی پیدا می‌کند. آیا او را قهرمانی می‌بیند که برای جلوگیری از فاجعه و نجات جان انسان‌ها خطر کرده است، یا فردی که به کشورش خیانت کرده و امنیت و زندگی بهتر را بر وفاداری به میهن ترجیح داده است؟ شاید هم خواننده در نهایت به این نتیجه برسد که نمی‌توان به‌سادگی یکی از این دو تصویر را پذیرفت. به نظرم، یکی از جذابیت‌های کتاب همین است که خواننده را به قضاوت درباره شخصیتی دعوت می‌کند که تصمیم‌هایش را نمی‌توان جدا از شرایط تاریخی، محدودیت‌های فردی و پیامدهای اخلاقی آنها فهمید.
 
چالش‌های ترجمه
یکی از چالش‌های معمول در ترجمه آثار تاریخی، اطمینان از نگارش درست و یکدست نام اشخاص، مکان‌ها و نهادهاست. در این کتاب، به دلیل حضور شمار زیادی از شخصیت‌های روس، این مسأله پیچیدگی بیشتری پیدا می‌کرد؛ زیرا برای برگردان نام‌ها به فارسی باید به تلفظ، شیوه‌های رایج نگارش و یکپارچگی متن توجه می‌کردم. در برخی موارد، رسیدن به مناسب‌ترین صورت فارسی نام‌ها نیازمند بررسی و تصمیم‌گیری دقیق بود. چالش دیگر، اصطلاحات تخصصی دنیای جاسوسی و اطلاعات بود. مکینتایر از واژگان و تعابیری استفاده می‌کند که برای برخی از آنها معادل فارسی جاافتاده و دقیقی وجود ندارد؛ بنابراین، پیدا کردن معادل مناسب مستلزم تحقیق بیشتر و بررسی کاربرد اصطلاحات در بافت تاریخی و سازمانی آنها بود. تجربه کمتر من در این حوزه نیز باعث می‌شد برای اطمینان از انتخاب‌هایم زمان بیشتری صرف کنم. اسامی رمزی و نام‌هایی که سازمان‌های اطلاعاتی برای پرونده‌ها، عملیات یا افراد به کار می‌برند نیز از دیگر مواردی بودند که باید درباره شیوه ترجمه یا حفظ صورت اصلی آنها تصمیم می‌گرفتم؛ تصمیمی که در عین توجه به معنای اصطلاح، باید به یکپارچگی روایت نیز کمک می‌کرد. با این‌ حال، دشواری ترجمه فقط به واژگان و نام‌ها محدود نبود. حفظ ریتم روایت نیز اهمیت زیادی داشت. مکینتایر از شیوه‌های داستان‌گویی برای بازسازی وقایع تاریخی استفاده می‌کند و به همین دلیل، مترجم باید در کنار دقت در انتقال اطلاعات، به ضرباهنگ نثر و چگونگی ایجاد تعلیق نیز توجه داشته باشد. به‌خصوص در بخش‌های پایانی، اگر جمله‌ها بیش از حد سنگین یا توضیحات طولانی می‌شدند، ممکن بود از تأثیر روایت کاسته شود. در مقابل، ساده‌سازی بیش از اندازه نیز می‌توانست بخشی از جزئیات و دقت تاریخی متن را از بین ببرد. بنابراین، تلاش من این بود که میان وفاداری به اطلاعات، روانی زبان فارسی و حفظ کشش روایت تعادل برقرار کنم.
من معمولاً آثار داستانی ترجمه نمی‌کنم، اما «جاسوس و خائن» با وجود برخورداری از روایتی داستان‌گونه، در چارچوب یک رمان متعارف قرار نمی‌گیرد. این کتاب اثری مستند و تاریخی است که نویسنده در آن از ابزارهای داستان‌گویی برای بازسازی وقایع واقعی استفاده می‌کند. به همین دلیل، نمی‌توان مانند یک رمان شخصیت‌محور، برای هر شخصیت لحن ادبی مستقلی در نظر گرفت؛ به‌ویژه آنکه بخش عمده کتاب به توصیف موقعیت‌ها، شرح رویدادها و بازسازی فضای تاریخی اختصاص دارد و گفت‌وگوها به آن معنا نقش محوری ندارند. در چنین متنی، شخصی‌ کردن بیش از اندازه زبان می‌تواند به ماهیت مستند و تاریخی اثر لطمه بزند. تلاش من، به‌خصوص در بخش پایانی، بیشتر معطوف به حفظ ضرباهنگی بود که مکینتایر در روایت ایجاد کرده است؛ به‌گونه‌ای که خواننده بتواند هم جزئیات ماجرا را دنبال کند و هم تعلیق و هیجان آن را از دست ندهد. به‌طور کلی، نمی‌توان یک ترجمه را کاملاً عاری از لحن و انتخاب‌های زبانی مترجم دانست. هر مترجم ناگزیر است درباره واژه‌ها، ساختار جمله‌ها و شیوه انتقال معنا تصمیم بگیرد و همین تصمیم‌ها رد پای او را در متن باقی می‌گذارند. با این‌ حال، تلاش من این بوده است که این رد پا تا حد امکان کمرنگ باشد.
 
 دستیابی مترجم به منطق و جهان اثر
«جاسوس و خائن» نخستین تجربه من در ترجمه آثار داستانی نیست، اما شیوه روایت تاریخی مکینتایر ویژگی خاصی دارد و به کتاب، در عین مستند بودن، کشش و جذابیت یک روایت داستانی می‌بخشد. همین ترکیب، تجربه ترجمه آن را برای من متمایز می‌کند. در این اثر، مترجم از یک سو باید در برابر اطلاعات و واقعیت‌های تاریخی مسئول باشد و از سوی دیگر، باید بتواند ظرفیت‌های زبان فارسی را برای بازآفرینی روایتی پرکشش به کار بگیرد. تاریخ در این کتاب صرفاً مجموعه‌ای از وقایع سپری‌ شده نیست، بلکه حاصل تصمیم‌هایی است که انسان‌ها در شرایط واقعی و با اطلاعات محدود می‌گیرند؛ تصمیم‌هایی که پیامدهایشان گاه بسیار فراتر از تصور آنها می‌رود. این نگاه برای من جذاب است، زیرا به ترجمه نیز معنایی فراتر از انتقال واژه‌ها می‌بخشد. همان‌طور که خواننده باید از خلال جزئیات به درک کلی‌تری از رویدادها برسد، مترجم نیز باید از خلال واژه‌ها و جمله‌ها به منطق و جهان اثر دست پیدا کند و آن را در زبانی دیگر بازآفرینی کند. امیدوارم خواننده فارسی‌زبان نیز هنگام مطالعه این کتاب، علاوه بر لذت بردن از ماجرایی واقعی و پرتعلیق، با پرسش‌هایی روبه‌رو شود که پس از پایان کتاب همچنان ارزش فکر کردن داشته باشند. در نهایت، موفقیت ترجمه برای من زمانی معنا پیدا می‌کند که خواننده بتواند مسیر روایت را دنبال کند، بی‌آنکه ترجمه مانعی میان او و جهان کتاب ایجاد کند.

صفحات
  • صفحه اول
  • سیاسی
  • اجتماعی
  • دیپلماسی
  • جهان
  • اقتصادی
  • گزارش
  • زیست بوم
  • حوادث
  • گفت و گو
  • صفحه آخر
  • همچنین در نسخه برخط می خوانید:
  • کتاب
  • خودرو
  • ایران زمین
  • ورزشی
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و صد و شصت و یک
 - شماره نه هزار و صد و شصت و یک - ۰۷ آبان ۱۴۰۵