داستان سهقلوهای صومعهسرایی که با رتبههای ۱۹، ۱۳۲ و ۱۳۳ کنکور تجربی درخشیدند
یک خـانه، سـه رویـا و معجزهای به نام امید
گروه گزارش
باران ملایم گیلان، سقف شیروانی خانه نوساز را مینوازد و هوای خنک شالیزارهای صومعهسرا با عطر چای تازهدم درهمآمیخته. اینجا در «گورابزرمیخ»، آرامش غریبی حاکم است؛ اما در درون این خانه ساده، ماجرایی فراتر از اعداد، رتبهها و ماراتن نفسگیر کنکور جریان دارد. این قصه، روایت سه فرزند است که تولدشان پس از ۱۷ سال نذر و اشک و صبوری، معجزه اول یک خانواده بود و حالا ایستادن همزمان هر سهنفرشان بر سکوی افتخار کنکور تجربی با رتبههای ۱۹، ۱۳۲ و ۱۳۳ شگفتی دیگری رقم زده است.
برای فهمیدن شیرینی امروز، باید به دو دهه قبل برگشت؛ روزهایی در کوچه پسکوچههای شلوغ تهران. خانهای آرام که جای خالی صدای دویدن کودک در راهروهایش سنگینی میکرد. پدر، کارمند پست مرکزی تهران بود؛ مردی صبور که سالها نامهها و بستههای مردم را جابهجا میکرد، در حالی که در دل، چشم به راه قاصدی از سوی تقدیر بود. مادر، با ۲۳ سال خدمت در یک شرکت صنعتی، روزها را با آرزوی مادر شدن به شب میرساند. هفده سال گذشت؛ زمانی طولانی برای هر آزمایشی از صبر و امید.
پدر با همان متانت گیلانیاش یادآوری میکند: «ما ۱۷ سال تمام انتظار کشیدیم. خیلی از درها بسته به نظر میرسید، اما امیدمان قطع نشد. وقتی خدا هدیهاش را داد، نه یکی، بلکه سه فرزند را همزمان به آغوش ما بخشید. از همان ثانیههای اول که به فاصله چند پلکزدن متولد شدند، خانه ما پر از زندگی شد.» مادر هم از خاطره آن روزها میگوید: «اولین حس قشنگ زندگی من، به دنیا آمدن سهقلوها بعد از ۱۷ سال انتظار بود. وقتی پزشکان گفتند سه قلوها سالم هستند، انگار تمام دنیا را به من دادند. برایم مثل یک رویا بود؛ رویایی که تعبیر شدن آن ۱۷ سال طول کشید.»
فاصله تولدشان کمتر از ۳۰ ثانیه بود، اول محمد که در خانه «امید» صدایش میزنند، چند لحظه بعد مهدیس (هستی) و در نهایت زهرا (آرزو). نامهایی که تصادفی نبودند؛ این سه نوزاد، تجسم امیدها و آرزوهای یک عمر انتظار بودند.
کوچ معکوس به دامان باران
سال ۱۳۹۸ نقطه عطف زندگی خانواده احمدزاده بود. بچهها کلاس ششم ابتدایی را تمام کرده بودند. پدر دست فرزندانش را گرفت و راهی زادگاهش شد؛ صومعهسرا و منطقه سرسبز گورابزرمیخ. زمینی داشتند و خانهای که با دسترنج سالها کارمندی ساخته شد. در روزگار کلاسهای رنگارنگ و خصوصی کنکور، سبک زندگی و مطالعه سهقلوها در گورابزرمیخ خط بطلانی کشید بر این تصور که رتبه برتر شدن صرفاً محصول جیبهای پرپول است. خانم احمدزاده میگوید: «من این حرف را اصلاً قبول ندارم که کسی که در خانواده مرفه زندگی میکند، رتبه خوبی به دست میآورد. خیلی از بچههای گورابزرمیخ یا صومعهسرا وضعیت مالی درستی ندارند، ولی همینجا رتبههای عالی کسب کردهاند. من یک کتاب تست میگرفتم و هر سه نفر از همان کتاب استفاده میکردند. ولی بچهها خودشان خواستند که درس بخوانند. روزهای آخر مانده به کنکور، بچهها حتی برای غذا هم از اتاقشان بیرون نمیآمدند، بچهها یکسره فقط درس میخواندند، نه رفتوآمدی داشتند و نه تفریحی. برای تعطیلات عید و سیزدهبدر، کل فامیل جمع شده بودند و ۴۰ تا ۴۵ نفر بیرون رفتیم، اما سهقلوها در خانه ماندند و درس خواندند.»
محمد که رتبه 19 کنکور تجربی را به دست آورده، میگوید: «برنامهریزی ما در خانه سهنفره بود؛ یعنی سه نفری برنامهریزی میکردیم، ولی نه اینکه با هم درس بخوانیم. هر کدام در جای جداگانه درس میخواندیم، ولی برنامه یکی بود. برای کنکور هم یک رقابتی بینمان وجود داشت. هر کسی دوست داشت بهتر از بقیه باشد، اما آنقدر زیاد نبود که به چشم بیاید؛ بیشتر به هم کمک میکردیم. خیلی وقتها مثلاً من چیزی را نمیدانستم و از آرزو و هستی میپرسیدم یا آنها از من سؤال میکردند. فضای خانه اینطور بود که با هم همدلی کنیم.»
زهرا یکی از سه قلوها میگوید: «ما از پایه دهم برای کنکور درس خواندن را شروع کردیم؛ در پایه دهم روزانه شش تا هفت ساعت، در پایه یازدهم ۱۰ ساعت و سال دوازدهم به ۱۲ تا ۱۳ ساعت رسید و موقع امتحانات خیلی کم میخوابیدیم. مثلاً برای امتحان ادبیات، ساعت سه صبح بود که هنوز داشتیم آزمون نهایی کار میکردیم، در حالی که ساعت هفت هم باید بیدار میشدیم.»
تلهپاتی یکصدمی
و رازی که روی کاغذ ثبت شد
نگاهی به کارنامههای سهقلوها شبیه به یک پدیده نادر علمی است. مهدیس معدل کتبیاش ۷۳/۱۹ شد و خواهرش زهرا ۷۴/۱۹؛ یعنی فقط یکصدم نمره فاصله! در کنکور سراسری هم کارنامه این دو خواهر فقط با یک شماره از هم تفکیک شد: «رتبه ۱۳۲ و رتبه ۱۳۳ منطقه.»
مهدیس میگوید: «من و خواهرم معدلهایمان هم خیلی به هم نزدیک است. درصدهای کنکورمان هم تقریباً همینطور است و یکی دو درصد با هم اختلاف دارد. ما از بچگی مدام با هم بودیم. این تلهپاتی سه قلو بودن هم خیلی روی ما تأثیر داشته است. خیلی وقتها این تلهپاتی بین من و خواهرم زیاد اتفاق میافتد. مثلاً بعضی وقتها من پیش مادرم میروم و حرفی را به او میزنم و چند دقیقه بعد زهرا میآید و دقیقاً همان حرف را دوباره به مادرم میگوید؛ همان جمله، با همان لحن، دقیقاً همانطور. در کنکور زهرا جلوی من بود و من هم پشت سر او نشسته بودم. مدرسهمان هم یکی بود.»
یک میز، سه صندلی؛ رویای کلینیک دندانپزشکی در گیلان
حالا مرحله انتخاب رشته به پایان رسیده و هر سه نفر با تصمیمی قاطع، انتخاب اول خود را روی کاغذ ثبت کردهاند: «دندانپزشکی دانشگاه علوم پزشکی گیلان.»
محمد درباره اینکه چرا پزشکی را انتخاب نکردهاند، میگوید: «بعضیها میگویند با رتبههایتان میتوانید به رشته پزشکی بروید و تخصص بگیرید. اما من خودم دیگر زیاد حوصله ندارم درس بخوانم. میخواهم به رشته دندانپزشکی بروم که طول تحصیلش کمتر است و شش سال طول میکشد. دوست دارم در ۱۰ سال آینده یک کلینیک زده باشیم و هر سه نفرمان آنجا دندانپزشک باشیم و به مردم کمک کنیم.»
مهدیس هم تأکید میکند: «من انتخاب اولم را دندانپزشکی دانشگاه گیلان زدهام. البته ببینیم چه میشود، اما دندانپزشکی برایم اولویت دارد.»
زهرا هم با دو قل دیگر هم عقیده است: «اولویت اولم دندانپزشکی رشت است و بعد هم پزشکی رشت را دوست دارم. دوست دارم ۱۰ سال دیگر هر سه در یک کلینیک، هم به مردم کمک کنیم و هم زندگی خوبی داشته باشیم.»
آفتاب از پس ابرهای خیس صومعهسرا سر برمیآورد و نورش روی سفره ساده ناهار خانواده احمدزاده پهن میشود. سهقلوهایی که روزگاری امید یک خانه سوتوکور بودند، امروز به نماد اراده، قناعت، شرافت و اتکا به تواناییهای فردی تبدیل شدهاند. در دل گورابزرمیخ، آینده در دستهای سه جوانی ساخته شد که ثابت کردند با یک کتاب مشترک و سقفی از جنس ایمان، میتوان به بلندترین قلهها دست یافت.
برش
شبی که بغضها شکست
شب موعود، شبی که نتایج آزمون اعلام شد، فضایی از دلهره و امید در خانه احمدزاده حاکم بود. مادر داستان را چنین تعریف میکند: «گفته بودند نتایج اصلی را فردا اعلام میکنند. من پایین بودم که پسرم گفت مثل اینکه نتیجهها آمده است. وقتی بالا آمدم، دیدم هر سه نفر گوشی به دست، تمام مراحل را رفتهاند و فقط باید دکمه را بزنند تا رتبه را نشان بدهد. از هر کدام پرسیدم، گفتند: «من سایت را باز نمیکنم.» گفتم بچهها، هر سه نفر همزمان باز کنید. اول دو دخترم سایت را باز کردند و بعد نفر آخر پسرم بود. در بالکن را باز کردم و میخواستم از خوشحالی فریاد بزنم... آنقدر جیغ زدیم و بالا و پایین پریدیم که الان میگویم کاش آن موقع از خودمان فیلم گرفته بودم، اما کاملاً ناخودآگاه بود. اولین حس قشنگ زندگی من، به دنیا آمدن سهقلوها بعد از ۱۷ سال انتظار بود و بعد هم قبولیشان در کنکور که دومین معجزه بود.»



