داستان مدرسهای با یک دانشآموز در روستای «ازنی» ساری
زنگ این مدرسه برای «طلا» به صدا درمیآید
مرجان قندی
گروه گزارش
سالهاست که حیاط مدرسه «شهید سلیمانی» در روستای «ازنی» ساری از هیاهوی دانشآموزان خالی شده، اما چراغش خاموش نیست. اینجا هر روز صبح، زنگ مدرسه فقط برای یک دانشآموز بهصدا درمیآید؛ «طلا»، دخترک کلاس سومی که روی نیمکتهای این مدرسه تنهاست. پشت برپایی این کلاس یکنفره، رد پای معلمی پیداست که هر روز برای یک لبخند و یک دفتر مشق، جاده ۲۰ کیلومتری کیاسر تا روستای ازنی را پشت سر میگذارد و عصرها دوباره به شهر برمیگردد. سمانه خادمی شهمیری، آموزگار ۳۲ سالهای که خودش مادر سه فرزند است، با ۱۳ سال سابقه معلمی، اجازه نداده دغدغههای روزمره مثل دوری راه، ذرهای از شور و تعهد معلمیاش کم کند. این مدرسه تکنفره، حالا نمادی از ۳۰۰ مدرسه تکدانشآموزی ایران است که نشان میدهد حتی برای سرنوشت یک کودک ایرانی هم درهای مدرسه بسته نمیشود. وزارت آموزشوپرورش برای دانشآموزانی مانند طلا که در مناطق کمجمعیت زندگی میکنند، تمهیدات و هزینههای جداگانهای در نظر گرفته تا دورافتادگی یا کاهش جمعیت، مانعی برای ادامه تحصیل آنها نباشد.
خادمی سالهای گذشته در روستاهای دیگر و در کلاسهای چندپایه درس داده و امسال اولین سالی است که به این روستا آمده است. او در این باره میگوید: «شاید امسال کلاس من از نظر تعداد دانشآموز مثل سالهای قبل نباشد، اما مسلماً مسئولیتی که روی دوش من است، خیلی بیشتر است. من باور دارم که هیچ مدرسهای به دلیل کمبودن تعداد دانشآموز نباید از اهمیت بیفتد و هیچ دانشآموزی هم نباید به دلیل محل زندگیاش از حق آموزش باکیفیت دور بماند. کلاس من امسال فقط یک دانشآموز دارد، اما در این کلاس، آینده یک انسان در حال شکل گرفتن است و مسئولیت ارزشمندی برای من معلم دارد و باید بدانم که تلاش امروز من میتواند چراغ راه فردای یک کودک باشد.»
مدرسه رفتن فقط درسخواندن نیست؛ بخش زیادی از آن به بازیها و همصحبتی با همسنوسالها برمیگردد. خادمی برای اینکه جای خالی همکلاسیها برای طلا حس نشود، خودش دستبهکار شده است: «از آنجایی که طلا در مدرسه هیچ دوست و همبازی ندارد، همیشه سعی میکنم کارهایی را انتخاب کنم که بتوانیم دونفره انجام دهیم. صبحانهها با هم لقمه میخوریم، زنگهای تفریح را کنار هم میگذرانیم و زنگ ورزش هم خودم حریف او میشوم تا بتوانم کمی این جای خالی را برایش پر کنم.»
او درباره روحیات طلا تنها دانشآموزش میگوید: «طلا دانشآموزی باهوش، مستعد و با روابط اجتماعی بالاست. با اینکه دلش میخواست در مدرسهای شلوغ کنار همکلاسیهایش باشد، اما خوشبختانه توانسته خودش را بهخوبی با این تنهایی و خلوتی کلاس سازگار کند.» میان همه خاطرههای این کلاس دونفره، یکی بیشتر از همه در ذهن این معلم حک شده است: «روز تدریس عدد هزار، تصمیم گرفتم یک جشن کوچک برای طلا بگیرم. کلاس را با بادکنک و عدد ۱۰۰۰ تزئین کردم و کیکی روی میز گذاشتم. طلا که وارد شد، یکباره از شوق پرید در آغوشم و گفت: «خانم معلم! اصلاً فکر نمیکردم چون فقط یک دانشآموز هستم، بشود توی مدرسه برایم چنین جشنی بگیرید.»
این معلم درباره وضعیت روستا و مدرسه «شهید ولیالله سلیمانی» توضیح میدهد: «روزگاری در این روستا و همین مدرسه، بچهها با هم روی نیمکتها مینشستند و حتی کلاس مقطع متوسطه هم دایر بود، اما حالا به دلیل مهاجرت مردم از روستا به شهر، جمعیت کم شده طوری که فقط یک دانشآموز در این مدرسه درس میخواند. البته یک دانشآموز مقطع متوسطه هم در روستا داریم که هر روز برای درسخواندن به کیاسر رفتوآمد میکند.»
حتی برای یک دانشآموز هم
معلم اعزام میشود
خادمی درباره آینده تحصیل طلا و سرنوشت این مدرسه میگوید: «تا زمانی که طلا در مقطع ابتدایی باشد، قانون آموزشوپرورش این است که حتی برای یک دانشآموز هم معلم اعزام میشود؛ اما وقتی به مقطع متوسطه برسد، ناچار است مثل دیگر بچههای بزرگتر روستا برای ادامه تحصیل هر روز به نزدیکترین شهر یا روستایی که مدرسه متوسطه دارد رفتوآمد کند.»
خادمی درباره ارتباطش با اهالی روستا و خانواده طلا میگوید: «ارتباطم با خانواده طلا خیلی خوب است و تقریباً هر روز با آنها در ارتباط هستم. روستاییان هم از اینکه مدرسه چند سالی به دلیل کمبود دانشآموز بسته بود، اما حالا به لطف توجه آموزشوپرورش دوباره چراغش روشن شده و دایر است، بسیار خوشحالند.» مدیریت همزمان زندگی خانوادگی و معلمی در این شرایط، هنری است که خادمی هر روز آن را مشق میکند: «برای رسیدگی به خانه و بچههایم، صبحها زودتر از همه بیدار میشوم تا به کارهای ضروری برسم. با یک برنامهریزی فشرده سعی میکنم زمان را مدیریت کنم. معمولاً در مسیر رفتن به مدرسه، تمام فکرم درگیر تدریس و چالشهای کلاس است و در راه بازگشت، به این فکر میکنم که چطور آرامش را به خانه ببرم و به امور خانوادهام برسم.» او میگوید: «معلمی که فقط به تدریس فکر کند، کارش در محدوده درس دادن و پرسیدن تکلیف تمام میشود؛ اما وقتی حس مادری به کمک معلمی میآید، نگاهت به دانشآموز جور دیگری میشود؛ درست مثل باغبانی که میخواهد نهالش را پرورش دهد. همین حس مادرانه است که به من انگیزه میدهد تا در این کلاس تکنفره، چیزی بیشتر از کتابهای درسی، درس زندگی و خودباوری را هم به طلا بیاموزم و با همه سختیها، هر صبح با لبخند راهی روستا شوم.»
تکرار سرنوشت
اینبار پشت میز معلمی
این دغدغه و جنس همدلی، بیدلیل نیست؛ ریشه در روزهای کودکی خود خانم معلم دارد: «من هم کودکی و درسخواندن را در اقلیم کوهستانی کیاسر تجربه کردهام. سختیهای درسخواندن در این شرایط آبوهوایی را تجربه کردهام و خوب میدانم حتی یک قدم کوچک، چقدر میتواند در سرنوشت و آینده یک کودک روستایی نقش تعیینکننده داشته باشد.»
این معلم، با وجود اینکه نیروی پیمانی آموزشوپرورش است، با آرامش از دغدغههای مادی عبور میکند: «مبلغ خاصی بابت سختی کار یا حق ایابوذهاب دریافت نمیکنم، اما گلهای هم ندارم؛ شاکرم که خداوند من را لایق دانست تا در مسیری خدمت کنم که از نوجوانی آرزویش را داشتم.»
رفتوآمد روزانه در پیچوخمهای یک جاده ۲۰ کیلومتری کوهستانی، بخش جدانشدنی روزمرگی این معلم است. صبحها مسیر رفت را همراه همسرش به روستای ازنی میرود و برای برگشت هم سرویس دارد. او با یادآوری روزهای سخت زمستان میگوید: «امسال هنوز سوز و برف سنگینی نیامده که جاده بسته شود، اما زمستانهای سالهای قبل پر از خاطره است؛ روزهایی که برف سنگین راه را میبست و در جاده زمینگیر میشدیم. با این حال هیچوقت دلم نیامد پا پس بکشم؛ چون میدانستم چشمان منتظری پشت نیمکت منتظر باز شدن در کلاس است و باید هر طور شده خودم را به مدرسه میرساندم.»
برش
در آرزوی یک همکلاسی
طلا اسدی؛ دختر ۹ سالهای که تنها دانشآموز مدرسه «شهید سلیمانی» روستای ازنی است، درباره روز اول مدرسه میگوید دلش میخواسته دانشآموز دیگری هم روی نیمکت کناریاش بنشیند: «روز اولی که رفتم مدرسه دوست داشتم کسی کنارم نشسته باشد تا با هم درس بخوانیم و بازی کنیم؛ البته من دو سال گذشته هم تنها بودم و یکجورهایی عادت کردهام. اما خیلی دوست داشتم همکلاسی همسن خودم داشتم تا زنگهای تفریح بدویم، بازی کنیم و کتابهایمان را باهم ورق بزنیم.»
طلا درباره معلم کلاس سومش میگوید: «خانم خادمی خیلی مهربان است و فقط برایم معلم نیست؛ توی کلاس جدی است و به من درس یاد میدهد. اما زنگ تفریح خیلیخیلی مهربان میشود. مثلاً میآید با هم بازی میکنیم، نقاشی میکشیم، کاردستی درست میکنیم و با هم غذا میخوریم.»
با تمام شدن ساعت مدرسه، زندگی روزمره در روستای آرام و خلوت ازنی آغاز میشود؛ روستایی که بیشتر اهالی آن پا به سن گذاشتهاند. طلا درباره ساعتهای بعد از تعطیلی مدرسه میگوید: «بعد از اینکه مدرسه تعطیل میشود، به خانه میروم و تکالیفم را انجام میدهم. بعد هم با گربههایم بازی میکنم. راستش بیشتر سرگرمی من گربههایم هستند.»
او توضیح میدهد: «در روستای ما بیشتر آدمها پیر هستند. برای همین، وقتی دلم برای دوست و همبازی تنگ میشود، فقط منتظر آخر هفتهها میمانم؛ چون آخر هفتهها دخترعموها و پسرعموهایم به روستا میآیند و با هم بازی میکنیم. خیلی دلم برای بازیهای دستهجمعی تنگ میشود. دوست دارم با بچهها بازی کنم.»
طلا دوست دارد وقتی بزرگ شد، پزشک شود تا حال همه مردم را خوب کند. آرزوی او برای مدرسهاش هم از جنس نیازهای ساده و روزمره یک مدرسه روستایی است؛ نه وسیلهای عجیبوغریب میخواهد و نه چیزی دور از دسترس. او میگوید: «آرزو دارم دیگر از سقف مدرسهمان آب چکه کند تا در روزهای بارانی مجبور نباشیم با خاکانداز، آب سالن مدرسه را جمع و آنجا را تمیز کنیم.»

