پایان مرگبار یک فیلم مخفیانه

گروه حوادث: مرضیه همایونی/ تکیده، لاغراندام و ریزجثه است. رنگ رخساره‌اش از دردی عمیق در وجودش خبر می‌دهد. سیاهی بخت و اقبالش فقط روی موهایش سایه نینداخته است. سن و سالی از او گذشته اما انگار باورش برای خودش هم سخت است که در 60 و چند سالگی به جرم قتل و جنایت روی صندلی اداره آگاهی بنشیند و بازجویی شود. غصه‌اش فقط برای جرمی که مرتکب شده، نیست بلکه بیشتر نگران و دلتنگ همسرش است که مدت‌هاست با بیماری سرطان دست و پنجه نرم می‌کند. دستبند به دست پشت یکی از میزهای اداره دهم پلیس آگاهی نشسته و اتهامش قتل است آن هم قتل دوستش. از همان ابتدای صحبت شروع به گریه کرد. از اشتباهاتی که سال‌ها قبل مرتکب شده تا جنایتی که چند روز قبل رقم زده ابراز پشیمانی و ناراحتی می‌کرد. می‌گفت: «خشت اول گر نهد معمار کج تا ثریا می‌رود دیوار کج. من هم قدم اولم را اشتباه برداشتم و حالا در این سن و سال باید طعم تلخ زندان و مجازات را تجربه کنم.»
کم‌کم نطقش باز شد و در حالی که اشک‌هایش را با کف دستان زمختش پاک می‌کرد به جزئیات قتلی پرداخت که چند روز قبل تیم جنایی را به صحنه قتل در منطقه وردیج در غرب تهران کشاند. پرسیدم با مقتول آشنا بودی؟ گفت: «دوستم بود. مدت‌ها باهم دوست بودیم. البته اول همکار بودیم و همین همکاری باعث شد تا باهم دوست شویم.»

چه شد که این دوستی به یک قتل رسید؟
تقصیر خودش بود. من نمی‌خواستم او را بکشم. اذیتم می‌کرد و مرا در منگنه گذاشته بود. راستش را بخواهید برایم پاپوش درست کرد. فکر نمی‌کردم دوست چندساله‌ام چنین نقشه نفرت‌انگیزی برایم بکشد و بخواهد با پیدا کردن نقطه ضعف از من اخاذی کند. بگذارید از اول توضیح بدهم. یک روز هوشنگ - مقتول- مرا به خانه‌اش دعوت کرد وقتی وارد خانه شدم او را کنار یک خانم به نسبت جوان دیدم که داشت قلیان می‌کشید. آن خانم را به من معرفی کرد و گفت میهمانش است. بعد به من هم تعارف کرد قلیان بکشم. راستش را بخواهید من با اینکه وضع مالی خوبی نداشتم و مشکلات مالی زیادی هم داشتم اما هم مواد مصرف می‌کردم و هم مشروب می‌خوردم. هوشنگ هم مثل من اهل خوشگذرانی و مشروب بود. آن روز هم سرگرم حرف و صحبت بودیم که متوجه شدم آن خانم جوان قصد دارد با من صمیمی شود. من زیاد اهمیتی ندادم ولی گهگاه قلیان را از من می‌گرفت و او هم مصرف می‌کرد. کم‌کم سر حرف و شوخی را با من باز کرد و من غافل از اینکه هوشنگ مخفیانه در حال فیلم گرفتن از ماست در حال صحبت و شوخی با آن خانم میهمان بودم.

برای چه فیلم می‌گرفت؟
آن روز که نفهمیدم، اما چند روز بعد وقتی فیلم و عکس‌ها را برایم فرستاد شوکه شدم. پرسیدم اینها چیست؟ گفت می‌خواهم با اینها از تو اخاذی کنم. اول فکر کردم شوخی می‌کند چون ما آنقدر با هم دوست بودیم که تصورش را هم نمی‌کردم با من چنین کاری کند. پرسیدم از من چه می‌خواهی؟ گفت هرچه می‌گویم باید برایم انجام دهی. گفتم اگر انجام ندهم چه کار می‌کنی؟ گفت این فیلم و عکس‌ها را برای همسرت می‌فرستم. از شنیدن این حرف شوکه شدم. همسر من بیماری سرطان دارد و آن موقع در اوج شیمی‌درمانی بود و وضعیت روحی خیلی بدی داشت از طرف دیگر همسرم خیلی روی من حساس است و اگر می‌فهمید من با زن دیگری حرف زده‌ام حالش بدتر می‌شد. همسرم سال‌ها به من اعتماد داشت و اگر این عکس و فیلم‌ها را می‌دید اعتماد 30 ساله زندگی ما از بین می‌رفت و بی‌آبرو می‌شدم.

به خواسته‌اش تن دادی؟
مجبور بودم، چون پای همسرم در میان بود نمی‌خواستم حالش بد شود. وقتی به هوشنگ گفتم چه می‌خواهی گفت پول نمی‌خواهم ولی باید برایم مشروب بخری یا مدام از رستوران برای خودش بهترین غذاها را سفارش می‌داد و من باید پولش را حساب می‌کردم یا وسایل مختلف می‌خرید و می‌گفت پولش را حساب کن. در واقع مدام از من باج‌خواهی می‌کرد و من که وضع مالی خوبی نداشتم و از طرفی همسر بیمار و دو فرزند هم داشتم دیگر تحمل این رفتار او را نداشتم. 
شغلت چیست؟
کارگرم. کارگر خدماتی. در خانه‌های مردم کار می‌کردم و خیلی سختی کشیدم، اما بیشتر درآمدم را باید صرف باج دادن به هوشنگ می کردم. خسته شده بودم و دیگر نمی‌کشیدم. اگر باج نمی‌دادم همسرم می‌فهمید و اگر باج می‌دادم پولی برای خودم و خانواده‌ام نمی‌ماند.

روز حادثه چه اتفاقی افتاد؟
به او گفتم برویم بیرون شهر با هم صحبت کنیم و مشروب بخوریم. سوار خودروی پژو هوشنگ شدیم و به سمت وردیج رفتیم. کنار ماشین بساط پهن کردیم و می‌خواستیم مشروب بخوریم که هوشنگ گفت در بطری باز نمی‌شود برو چاقویی که داخل داشبورد است را بیار. آن روز هم کلی خوراکی با پول خودم خریده و هزینه مشروب را هم من پرداخت کرده بودم و سر این موضوع خیلی ناراحت بودم. در داشبورد را که باز کردم و چاقو را دیدم ناگهان فکری به ذهنم خطور کرد. با خودم گفتم هوشنگ را با چاقو تهدید می‌کنم تا فیلم‌ها را از گوشی‌اش پاک کند. چاقو را برداشتم و از ماشین بیرون آمدم به سمت هوشنگ رفتم و چاقو را روی گلویش گذاشتم و گفتم دست از اخاذی‌هایت بردار. به او گفتم گوشی تلفن همراهش را بدهد می‌خواهم عکسی که از من گرفته بود را پاک کنم. اما هوشنگ خواست خودش را از زیر دست من بیرون بکشد و با ناسزا مرا تحقیر کند که ناگهان گردنش را کج کرد و شاهرگش برید. 

بعد چه کار کردی؟
وحشت زده شدم خیلی ترسیده بودم. باورم نمی‌شد دوستم را کشته‌ام وقتی نفسش قطع شد گوشی‌اش را برداشتم و پای پیاده فرار کردم.

چطور لو رفتی؟
من که فرار کردم، ظاهراً یک موتوری که در حال عبور از آن منطقه بوده، متوجه هوشنگ شده که روی زمین افتاده است. ابتدا فکر می‌کند حالش بد شده اما نزدیک که می‌شود، ‌متوجه خون‌ریزی شدید و مرگ او می‌شود. فوراً خودش را به کانکس پلیسی که پایین جاده منتهی به وردیج بود، می‌رساند و ماجرا را گزارش می‌دهد.

چند روز بعد دستگیر شدی؟
من فرار کردم. اما پلیس در بررسی‌هایش متوجه شد که من آن روز همراه هوشنگ بوده‌ام وهویت من شناسایی شد. وقتی سراغ خانواده‌ام رفتند و متوجه شدند من چند روز است به خانه نرفته‌ام بیشتر به من شک کردند. من هم در جایی مخفی شده بودم تا آب‌ها از آسیاب بیفتد راستش فکر می‌کردم ردی از خودم به جا نگذاشته‌ام اما چند روز بعد پلیس به سراغم آمد و دستگیر شدم. همان موقع هم به خاطر عذاب وجدانی که به سراغم آمده بود اعتراف کردم.

اگر بازداشت نمی‌شدی، راز این قتل را برملا نمی‌کردی؟
عذاب وجدان لحظه‌ای رهایم نکرد. من اشتباه پشت اشتباه مرتکب شدم و الان هم به خاطر قتلی که انجام داده‌ام واقعاً پشیمانم. اما همسرم بیمار بود و می‌ترسیدم اگر برای من اتفاقی بیفتد، حال او وخیم‌تر شود و حادثه‌ای برایش رقم بخورد.

صفحات
  • صفحه اول
  • سیاسی
  • دیپلماسی
  • جهان
  • اقتصادی
  • علم و فناوری
  • اندیشه
  • حوادث
  • اجتماعی
  • صفحه آخر
  • همچنین در نسخه برخط می خوانید:
  • کتاب
  • خودرو
  • ایران زمین
  • ورزشی
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و صد و پنجاه و چهار
 - شماره نه هزار و صد و پنجاه و چهار - ۲۹ مهر ۱۴۰۵