امید یاراحمدی؛ مردی که هفت ماه پیش از تولد دخترش به شهادت رسید

یـارا‌ آمد، اما پـدرش نبود

ترانه بنی‌یعقوب
گروه گزارش


«عزیز دلم، بابایی ایلماه، بابایی یارا، دلمون برات تنگ شده. دوستت داریم، جایت تا ابد بین ما خالی است.» اگر همین امروز می‌توانستم با همسرم حرف بزنم، این جملات را خطاب به او می‌گفتم. 
 مرضیه بیرانوند، همسر شهید امید یاراحمدی این حرف‌ها را در حالی می‌زند که یارا چند روزی بیشتر نیست به دنیا آمده؛ فرزندی که پدر هیچ‌گاه ندید. یارا به دنیا آمده است؛ هفت ماه پس از آنکه پدرش، امید یاراحمدی در حمله آمریکا و اسرائیل به پدافند هوایی دزفول به شهادت رسید. امید نهم اسفند ۱۴۰۴ از این دنیا رفت؛ همسرش مرضیه بیرانوند دو ماهه باردار بود، پدر خبر داشت و کلی امید و آرزو. حالا یارا در آغوش مادرش بزرگ می‌شود، بی‌آنکه فرصت کرده باشد صدای پدرش را بشنود یا گرمای آغوشش را تجربه کند. ایلماه هفت ‌ساله، دختر بزرگ امید، با خاطره‌های پدری بزرگ می‌شود که برای آینده‌اش آرزوهای زیادی داشت. دو دختر، دو یادگار از مردی که مرضیه می‌گوید پشت و پناه و تکیه‌گاه زندگی‌اش بود:«احساس کردم پشت و پناهم، تکیه‌گاه زندگی‌ام را که با تمام وجود دوست داشتم، یکباره از دست دادم. انگار همه‌ چیز را از دست داده بودم. با عشق و علاقه‌ای که به همسرم و دخترم ایلماه داشتم، غمی به وسعت تمام اقیانوس‌ها و دریاها و آسمان‌ها تمام وجودم را گرفت. بغض سنگینی روی قلبم و گلویم نشست.»
مرضیه بیرانوند هنوز وقتی از همسرش حرف می‌زند، از همان جای خالی بزرگی می‌گوید که با رفتن او در زندگی‌اش پر نمی‌شود؛ از مردی که نه‌ فقط همسرش، بلکه تکیه‌گاه روزهای سخت و شریک آرزوهایش بود.  امید یاراحمدی، مهندس و از نیروهای پدافند هوایی دزفول، وقتی خبر بارداری همسرش را شنید، نمی‌دانست قرار است فرزند کوچکش بدون حضور او بزرگ شود.
شهید «امید یاراحمدی» در روز چهاردهم اسفند سال 1371 در شهرستان بروجرد متولد شد. سال‌ها بعد به استخدام ارتش درآمد و در سازمان پدافند نیروی هوایی ارتش در شهر دزفول مشغول به خدمت شد. او که در حمله آمریکا و اسرائیل به پدافند هوایی دزفول شهید شد، در گلزار بهشت شهدای شهرستان بروجرد به خاک سپرده شد.

پدری که برای دخترش 
آرزوهای زیادی داشت
امید و مرضیه هر دو اهل بروجرد بودند و زندگی‌شان در دزفول و در پایگاه چهارم شکاری می‌گذشت. مرضیه این روزها هنوز بدون امید در همان شهر و کاشانه زندگی می‌کند؛ حالا دیگر اینجا تنها خانه‌ای است که می‌شناسد. امید مردی مهربان، خوشرو و مردمدار بود؛ به فوتبال و بدمینتون علاقه زیادی داشت، طرفدار استقلال بود و به‌عنوان مربی بدمینتون فعالیت می‌کرد و چند مدال قهرمانی هم به دست آورده بود. اما در زندگی خانوادگی، یکی از مهم‌ترین دلمشغولی‌هایش دخترشان ایلماه بود؛ دختری که آن زمان هفت سال داشت و پدر برای آینده‌اش آرزوهای زیادی در سر می‌پروراند.
مرضیه از اهمیت تربیت دخترشان برای امید می‌گوید؛ از اینکه چقدر دوست داشت ایلماه در مسیر درس و ورزش پیشرفت کند و به بالاترین مراحل علمی برسد. امید برای رشد و آینده دخترش برنامه داشت و تا جایی که می‌توانست، او را با خودش به جاهای مختلف می‌برد و در کلاس‌های درسی و ورزشی ثبت‌نامش می‌کرد. دوست داشت دخترش فرصت تجربه کردن، یاد گرفتن و پیشرفت داشته باشد.
با این همه، آرزوهای امید برای ایلماه فقط به موفقیت تحصیلی محدود نمی‌شد. او می‌خواست دخترش مهربان، خوشرو، خوش‌اخلاق، شجاع و مردمدار باشد؛ ویژگی‌هایی که خودش هم با آنها شناخته می‌شد. دلش می‌خواست ایلماه وقتی بزرگ شد، به اخلاق و رفتار پدرش افتخار کند.
حالا مرضیه مانده است و آرزوهایی که همسرش برای دخترشان داشت؛ آرزوهایی که باید در نبود او ادامه پیدا کنند. ایلماه هنوز کودکی است که به پدرش نیاز دارد، اما از این پس باید بخش‌هایی از مسیر زندگی‌اش را بدون حضور او طی کند. مادر می‌خواهد دخترش بداند پدرش چه رویاهایی برای او داشت و چقدر دلش می‌خواست آینده‌اش را ببیند.

یارا؛ دختری که پدرش 
هرگز او را ندید
یارا هفت ماه پس از شهادت پدرش به دنیا آمد؛ دختری که نامش حالا در کنار نام ایلماه، یادآور مردی است که فرصت نکرد او را در آغوش بگیرد. وقتی امید از دنیا رفت، یارا هنوز دو ماهه بود؛ زندگی کوچکش تازه داشت در وجود مادر شکل می‌گرفت و قرار بود چند ماه بعد به جمع خانواده اضافه شود. مرضیه می‌گوید:«چهارشنبه، دقیقاً سه روز قبل از شهادت امید با هم به سونوگرافی رفتیم و فهمیدم باردارم.هر دو خیلی خوشحال شدیم. امید خیلی ذوق‌زده بود.» اما روزهای بعد برای مرضیه، روزهای انتظار برای تولد فرزندش نبود که بتواند با آرامش درباره از راه رسیدنش حرف بزند. او باید با غیبت ناگهانی همسرش کنار می‌آمد؛ با نبودن مردی که تصور می‌کرد در تمام لحظه‌های زندگی، از روزهای دشوار تا شادی تولد فرزندشان، کنارش خواهد بود:«حتی آشناهای نزدیک به من می‌گفتند با این حال و استرس، بچه را نگه ندار، سخت است، اما من دلم می‌خواست بچه را نگه دارم و می‌دانستم امید چقدر از شنیدن این خبر خوشحال می‌شود. نمی‌توانستم ذوق کردنش را فراموش کنم. گفتم بگذار ایلماه یک خواهر یا برادر داشته باشد، تا اینکه درست چند هفته قبل از تولد دخترم خواب امید را دیدم که در خواب می‌گفت یارا داره میاد. برای همین اسمش را یارا گذاشتم. او هم دوست داشت ایلماه تنها نباشد.»
یارا حالا به دنیا آمده است، اما پدرش نیست که او را در آغوش بگیرد، صدایش کند یا شاهد اولین قدم‌هایش باشد. او بزرگ خواهد شد و روزی درباره پدرش خواهد پرسید؛ درباره مردی که پیش از آنکه بتواند صورت دختر کوچکش را ببیند، به شهادت رسید.
مرضیه باید برای یارا از امید بگوید؛ از مردی که مهربان بود، ورزش را دوست داشت، شجاع بود، برای آینده فرزندانش آرزوهای زیادی داشت و تلاش می‌کرد در زندگی دیگران هم اثر خوبی بگذارد. یارا، پدرش را از خاطره‌های مشترک نخواهد شناخت، بلکه از قصه‌هایی خواهد شناخت که مادر برایش تعریف می‌کند؛ از عکس‌ها، روایت‌های خانواده و یادهایی که از او باقی مانده است.
شاید سخت‌ترین بخش این فقدان برای مادر همین باشد؛ اینکه بداند دختر کوچکش هیچ‌وقت فرصت نخواهد داشت پدرش را آن‌طور که ایلماه شناخته است، بشناسد. او باید تصویری از پدر برای یارا بسازد؛ مردی که در راه آرمانش شهید شد؛ مردی که بزرگ‌ترین آرزویش کمک به نیازمندان و فقرا بود. آرزویش شهادت بود و به شجاع و نترس بودن معروف بود و بارها آرزوی شهادت کرده بود؛ به خیلی‌ها گفته بود آرزوی شهادت دارد.
امید در کنار خانواده و علاقه‌های شخصی‌اش، به کمک کردن به نیازمندان هم اهمیت می‌داد. او به همراه همکارانش طرح «همیار باقیات و صالحات» را راه‌اندازی کرده بود تا در راه رضای خدا به افراد نیازمند کمک کنند. کسی نمی‌دانست که او یکی از دلمشغولی‌هایش همین است؛ از همه پنهان می‌کرد و حالا که رفته، خانواده‌اش درباره‌اش حرف می‌زنند و تازه می‌فهمند که به چه کسانی کمک کرده است. می‌گویند برایش مهم بود در حد توانش وضعیت زندگی آدم‌ها را عوض و کمک کند تا مسیر تازه‌ای پیدا کنند که فقر نگذارد از زندگی جا بمانند.
برای مرضیه، این بخش از شخصیت همسرش نیز اهمیت دارد. او دوست دارد دخترانش وقتی بزرگ می‌شوند، پدرشان را از میان همین ویژگی‌ها بشناسند؛ از مهربانی، خوشرویی و مردمداری‌اش و از اینکه کمک به دیگران بخشی از زندگی او بود و اینکه برای ایران و جاودانگی‌اش از خودگذشتگی کرد و جانش را از دست داد.
هیچ روایتی نمی‌تواند جای خالی پدر را برای این دو دختر پر کند. یارا فرصت نخواهد داشت دست در دست او راه برود و ایلماه باید با خاطره‌هایش نبودن او را تاب بیاورد. اما هر دو می‌توانند روزی پدرشان را از میان روایت‌های مادر و دیگران بشناسند؛ مردی که نامش با دلتنگی در خانه‌شان تکرار می‌شود.
مرضیه حرف‌هایش را خطاب به همسرش به پایان می‌رساند؛ با همان دلتنگی که انگار در تمام روزهای پس از شهادت همراهش بوده:«عزیز دلم، بابایی ایلماه، بابایی یارا، دلمون برات تنگ شده. دوستت دارم، جایت تا ابد بین ما خالی است.»

صفحات
  • صفحه اول
  • سیاسی
  • چین‌شناسی
  • اقتصادی
  • گزارش
  • اجتماعی
  • حوادث
  • زیست بوم
  • صفحه آخر
  • همچنین در نسخه برخط می خوانید:
  • کتاب
  • خودرو
  • ایران زمین
  • ورزشی
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و صد و پنجاه و سه
 - شماره نه هزار و صد و پنجاه و سه - ۲۸ مهر ۱۴۰۵