گفت و گو با پسری که مادرش را به قتل رساند
دلم حتی برای غرزدنهای مادرم هم تنگ شده
گروه حوادث: مرضیه همایونی/ چندی قبل خبر دستگیری پسر جوانی به اتهام قتل مادرش با انگیزه پخت قورمه سبزی در رسانهها منتشر شد. اما از آنجا که چنین انگیزهای برای یک جنایت خانوادگی آن هم قتل مادر خیلی عجیب بود، به این بهانه سراغ متهم پرونده رفتیم تا گفتوگویی با وی انجام دهیم. آنچه از این گفتوگو قابل توجه است، اینکه چنین جنایتی به خاطر یک موضوع ساده و پخت غذا نبود بلکه ریشهای عمیق و اختلافی قدیمی وجود داشت و پخت غذایی که مورد علاقه پسر جوان نبود فقط یک جرقه برای آتش گرفتن عقدههای قدیمی بود.
وقتی مقابل پسر جوان نشستم، با اینکه چند هفتهای از این ماجرا و دستگیریاش گذشته اما همچنان در شوک حادثهای است که با دستان خودش رقم زده بود. با اجازه بازپرس و افسر پرونده از وی خواستم برایم توضیح دهد چه اتفاقی رخ داد که به اینجا رسید؟ آنچه در زیر میخوانید فقط ادعاهای متهم از این حادثه هولناک و زندگیاش است.
از دوران کودکیات بگو و ارتباطت با پدر و مادرت.
با اینکه حافظه خیلی خوبی دارم اما از هفت یا هشت سالگیام را به خاطر میآورم. شاید به خاطر اینکه از همان موقع زندگیام دستخوش اتفاقات زیادی شد. مادرم زنی مهربان بود اما حسم اینجوری بود که بین من و برادرم که یک سال و نیم از من بزرگتر بود، فرق میگذاشت و برادرم را بالاتر از من میدید البته برادرم پسر با استعداد و باهوش و درسخوانی بود. استعداد من در کارهای ورزشی و هنری و فنی بود و استعداد برادرم در درس و مادرم همیشه به من ایراد میگرفت که چرا مثل برادرم درس نمیخوانم و همیشه نمرات و کارنامه خوب او را مانند پتک بر سر من میکوبید. من عاشق ورزش بودم و فوتبال بازی میکردم؛ در آن سالها آخرین تستی که میخواستم بدهم برای ورود به تیم فوتبال نوجوانان پرسپولیس بود. حتی سرمربی وقت تیم ابومسلم خراسان میخواست مرا جذب کند اما به خاطر مشکلاتی که داشتم، میسر نشد.
پدرت هم با تو چنین رفتاری داشت؟
نه، بابام برعکس مادرم خیلی مرا دوست داشت. پدرم چون خودش در زندگی سختیهای زیادی کشیده بود، هوای ما را داشت و مشکلی با او نداشتیم. اما من و دو خواهر کوچکترم، اغلب مواقع با مادرم اختلاف داشتیم. پدرم همیشه به مادرم تأکید میکرد که با ما رفتار خوبی داشته باشد و ما را اذیت نکند. من هم که میدانستم اگر این ماجرا را به گوش پدرم برسانم در خانه دعوا و درگیری رخ میدهد، سکوت میکردم.
از مادرت نپرسیدی چرا بین شما و برادرت تفاوت میگذارد؟
هیچ وقت نفهمیدم که چرا چنین رفتاری با من داشت البته رفتار مادرم با خواهران کوچکترم نیز همینطوری بود اما نه در این حد. رفتار مادرم باعث شده بود که من از برادرم متنفر باشم. او خیلی برادرم را دوست داشت. چند بار از او سؤال کردم اما منکر شد و گفت من همه شماها را به یک اندازه دوست دارم البته گاهی هم با اخم سکوت میکرد و چیزی نمیگفت و این برای من رازی سر به مهر شده بود که چرا مادرم مرا دوست نداشت.
درصورتی که در کودکی هم بچه آرامی بودم و باعث سلب آسایش خانوادهام نبودم. در سن 10 سالگی دست به خودکشی زدم، اگر برادرم خانه نبود شاید همان موقع مرده بودم و این رفتار هر روز بیشتر مرا عقدهای و ناراحت میکرد.
تحصیلاتت چقدر است؟
در ایران دیپلم کامپیوتر گرفتم اما وقتی مهاجرت کردم و به هلند رفتم در دانشگاه هلند در رشته جوشکاری درس خواندم. از نظر مالی وضعمان خوب بود.
چرا از ایران رفتی؟
یکی از اصلیترین دلایلش مادرم و رفتارهایش بود و از طرفی میخواستم با این کار خودم را به بقیه اثبات کنم و بگویم من تواناییهای زیادی دارم.
ازدواج نکردی؟
در دوران نوجوانیام عاشق دختری شدم یک سال طول کشید تا بتوانم به او بگویم عاشقش هستم. بعد که رابطهمان شروع شد به خانوادهام گفتم میخواهم با این دختر ازدواج کنم. پدرم کلی نصیحتم کرد و گفت الان سن تو مناسب ازدواج نیست از طرفی به من گفت ازدواج مثل خرید پیراهن نیست که اگر دوست نداشتی عوض کنی مسئولیت سنگینی دارد خوب فکرهایت را بکن و اگر تصمیمت قطعی بود من در این مسیر از تو حمایت میکنم. اما مادرم برخلاف پدرم به شدت مخالفت کرد و یک روز که در خانه دعوا شده بود، مادرم به آن دختر تلفن زد و گفت: پسرم به درد تو نمیخورد و مزاحم ما نشو، تو باعث بدبختی و مشکلات در زندگی ما شدهای و خلاصه حرفهایی زد که آن دختر خیلی گریه کرد و بعد هم وقتی به او زنگ زدم، گفت ما به درد هم نمیخوریم و رفت. در صورتی که من هنوز هم عاشق آن دختر هستم.
بعد از این ماجرا به هلند رفتی؟
بله، وقتی وضع را اینگونه دیدم به فکر مهاجرت افتادم و مدتی بعد در سن 22 سالگی از ایران رفتم. بدون اینکه زبان آن کشور را بلد باشم و بدون هیچ پشتوانهای مهاجرت کردم. 7 سال آنجا بودم البته بیشتر کشورهای اروپایی و حتی به ژاپن هم رفتم بعد برادرم هم مهاجرت کرد و به استرالیا رفت و من یک سال هم در استرالیا نزد برادرم زندگی کردم اما وقتی بیقراریها و دلتنگیهای پدرم را دیدم، حدود دو سال قبل به ایران بازگشتم.
بعد از بازگشت رفتار مادرت بهتر
نشده بود؟
نه حتی بدتر هم شده بود اما پدرم خیلی به من محبت میکرد، میگفت تو از یک کشور دیگر آمدی و شرایط سختی را گذراندی و مرا به اصطلاح زیر بال و پر خودش میگرفت و من پیش پدرم کار میکردم. من هم به او احترام میگذاشتم. من همیشه دوست داشتم جمع خانوادهمان دور هم باشد و آدم صلحپذیری هستم. دوست دارم همه در کنار هم حالشان خوب باشد. حتی برادرم را که به خاطر رفتار مادرم از او متنفر شده بودم بخشیدم و دوستش دارم. در تمام مدتی که خارج زندگی میکردم، بخش زیادی از پولهایم را برای خانوادهام میفرستادم که یک زمین به نام مادرم خریداری شد و خواهرم هم یک باشگاه ورزشی برای خودش تأسیس کرد.
روز حادثه چه اتفاقی افتاد؟
اتفاقی که نباید بیفتد و هرگز تصورش را هم نمیکردم چنین اتفاقی رخ دهد. من یاد گرفته بودم که باید قانون را رعایت کرد و آرامش داشته باشی و به دیگران احترام بگذاری. اما نمیدانم آن روز چرا آن اتفاق افتاد. ما یک خانه ویلایی داریم؛ در طبقه دوم خانوادهام زندگی میکنند و من در طبقه سوم که به صورت سوئیت است، زندگی میکنم. روز حادثه خواهر کوچکترم نمیخواست به کارآموزیاش برود و مادرم اصرار میکرد که برود. صدای جر و بحث آنها به گوش میرسید البته این را هم بگویم که آنها شب قبل هم سر موضوع دیگری باهم بحث داشتند. من از خواب بیدار شدم و برای برداشتن صبحانه به طبقه پایین رفتم. مادرم داخل آشپزخانه بود و به او گفتم تو داری با این بچهها بد صحبت میکنی. به آنها گیر میدهی کمی با آنها دوستانهتر برخورد کن. در پاسخ به من گفت به تو ربطی نداره. این را هم بگویم من سالهاست گیاهخوارم و گوشت نمیخورم ولی مادرم توجهی به این موضوع نداشت به همین خاطر بیشتر خودم غذا درست میکردم.
آن روز مادرم داشت غذا درست میکرد وقتی با هم جر و بحثمان شد من که خاطره خوبی از گذشته نداشتم، از کوره در رفتم با خشم و عصبانیت به طبقه بالا رفتم و چاقوی تزئینی دستسازی که خودم درست کرده بودم را آوردم. وقتی چاقو را دید، میخواست آن را از دستم بگیرد که چاقو به گردنش اصابت کرد بعد از آن دیگر نمیدانستم چکار میکنم. فوری وسایلم را جمع کردم و گوشی تلفن همراه و چاقوام را داخل سطل زباله انداختم و فرار کردم. در واقع این شروع آوارگیام بود. مدام هتلها و محلهای اقامتم را تغییر میدادم تا دستگیر نشوم.
تصمیم نداشتی از ایران خارج شوی؟
نه، من 29 روز فراری بودم و درنهایت هم در یک هتل دستگیر شدم. دو روز بعد از دستگیری پدرم به ملاقاتم آمد. خیلی گریه میکرد. الان هم شرمنده پدرم هستم. در 35 سالی که از خدا عمر گرفتهام حتی آزارم به یک مورچه هم نرسیده بود اما حالا نزدیکترین و مهمترین آدم زندگیام را کشتهام.
عذاب وجدان داری؟
به هر حال مادرم بود، او را خیلی دوست داشتم و دلم برایش تنگ شده است؛ حتی برای غر زدنهایش دلتنگم.
فکر میکنی خواهران و برادرت تو را ببخشند؟
در این مورد با آنها صحبت نکردم، خجالت میکشم حرفی بزنم. چه حرفی به آنها بزنم؟ بگویم مادرمان را کشتهام و مرا ببخشید!

